زنی می دانستی می دانستی زنی

یا راحم من استرحمه «اگر دیدی مدتی یک مفهوم برایت مدام تکرار می شود، درهر جایی می روی یا هر مجلسی شرکت می کنی، در رادیو و تلویزیون، کلاسها یا محافل دوستانه و ... به نحوی با این مفهوم روبرو می شوی و از زاویه ای درباره آن حرف زده می شود، این اتفاق را تصادفی تلقی نکن. احتمال بده که قلب مقدس حضرت ولی عصر همه این اسباب را با هم هماهنگ کرده باشد تا مطلبی را که باید بشنوی و حرفی را که باید بدانی به تو گفته شود...» ::: دو روز پیش بود که این جملات را شنیدم. چیزی. تو به من خندیدی و نمی دانستی؛

من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را یدم؛

باغبان از پی من تند دوید؛

سیب را دست تو دید؛

غضب آلود به من کرد نگاه؛

اگر نبودی، بزرگ نمی شدیم
ورود به دوره ای جدید و حال و هوای تازه، برای همه جذاب بود وحسی شیرین در وجود همه هم کلاسی ها، تداعی عبور از دوران کودکی و ورود به نوجوانی و جست و جوی جایگاه اجتماعی می کرد. حسی که ناخواسته از ک ن دبستانی دیروز، نوجوانان دوره راهنمایی ساخته بود و احساس دلپذیر گفتن «آقا دبیر!» به جای «آقا معلم!» را تو بهتر از هر ی از آهنگ کلام نپخته و سؤالات بی در و پیکر ما می فهمیدی و چه نیکو این حس را پرورش می دادی!
یادم نمی رود، وقتی می گفتی «شما دیگه دانش آموز ابت نیستید» می خواستم از خوشحالی فریاد بزنم و تو خوب می دانستی که در چه زمان این حس را در درون ما به جوشش در آوری و اگر نبود آن تحریک ها و تمجیدها، شاید هیچ گاه ما جوجه های محبوس در پوسته های دوران کودکی، جرئت سربر آوردن و رهایی از آن تنگنا را نمی یافتیم! خدا می داند سخنان روز اول دیدارمان را نه من و نه همه بچه ها، هیچ گاه از یاد نخواهیم برد که با نگاهی سراسر مهر و عاطفه گفتی: «بچه ها این را بدانید که پیش من، تک تک شما با پسر نوجوان خودم هیچ فرقی ندارید» و من هنوز بوی صداقت این کلام را از پس سال ها، احساس می کنم...
نخستین ع از همسر سرکرده رسانه ها و شبکه های اجتماعی به تازگی تصویری را از همسر "ابوبکر بغدادی" سرکرده گروه تروریستی منتشر کرده اند. آفتاب: العالم: نام این زن که در تصویر منتشر شده لباسی سیاه به تن دارد، "سجی حمید الدلیمی" است.

رو مه "الشروق" تونس نوشت: سجی الدلیمی در چارچوب تبادل راهبه های معلولا، از زندانهای آزاد شد و نام او را گروه "جبهه النصره" دادند.



بر اساس این گزارش، هویت سجی الدلیمی هنگامی فاش شد که یکی از سران النصره به نام "ابو معن" اعلام کرد سجی از جمله انی است که در زندانی بود.

ابومعن با استناد به توییت "ابوعزام المهاجر" یکی از سران جبهه النصره، که مسؤول قرارداد تبادل راهبه های معلولا بود، گفت که سجی همسر ابوبکر بغدادی سرکرده است، و پدر و خواهر کوچکش نیز او را همراهی می کنند.

ابوعزام در صفحه توییتر خود در پیامی به عناصر نوشته بود: برادر عضو ت ( ) اگر می دانستی که چه ی در قرارداد مبادله آزاد شد، کمی گریه می کردی و بسیار خواهی خندید.

ابومعن تأکید دارد که منظور ابوعزام از این سخنان، همسر ابوبکر بغدادی سرکرده است. سلام دوستان ندا هستم یک همسفر من همسفر با هزاران سوال وارد کنگره شدم. می گفتم چرا زندگی من باید دچار این بحران شود؟ خودم را سرزنش می که حتماً گناهی نابخشودنی مرتکب شده ای که این گونه باید بسوزی و بسازی و هزاران سوال و جواب ناامید کننده در ذهنم شکل می گرفت. با این حال اب، همسفر شدم. تا اینکه کم کم های محبت آمیز کمک راهنمای عزیزم خانم عزت بر جان دلم نشست؛ و به آرامشی ناب دست یافتم و دیگر آن سوالات در ذهنم کم رنگ و کم رنگتر شد تا جایی که تبدیل به این. نمی دانستم.
هیچ چیز نمیدانستم
و نمی دانستم که نمی دانم،
اما تو می دانستی و می توانستی
و همین بس بود که دستهایم را بگیری
و در کلاس مهربانیت بنشانی
و نخستین حرفهایم را برایم هجی کنی.
ازآن به بعد در کلاس تو
- که به اندازه همه خوبی ها وسعت داشت-
می نشستم و از پنجره نگاهت
آسمانی را می دیدم که آرزوهایم را
چون خورشیدی روشن در بر گرفته بود.
چه خوب بودی تو. چه ساده،چقدر مهربان!
و من در چشمهایت مهری می دیدم
که بوی دامن مادر را می داد،. خدایا ... دریافتم که ی می گوید«برایم دعا کن ...» از روی عادت نمی گوید... کم آورده است ... دخل و جش دیگر با هم نمی خواند ... صبرش تمام شده است ... ولی درد هایش هنوز باقی مانده است ... مهربانم ،کاش می دانستی چقدر دردناک است ، شنیدن جمله «برایم دعا کن ...» خدایا کمکش کن هنوز هم به معجزه کرامتت ایمان دارد. یارب هنگامی که ثروتم دادی ،خوشبختیم را نگیر . هنگامی که تواناییم دادی ، عقلم را نگیر . هنگامی که مقامم دادی ،توضعم را نگیر . آنگاه که تواضعم دادی ،عزتم را نگیر . وقتی قدرتم دادی ،عفوم را نگیر . هنگامی تندرستیم دادی ، ایمانم را نگیر . و آن گاه که فراموشت ، فراموشم مکن. آمین یا رب العالمین از خدا می خواهم : به خوابتان آرامش به بیداریتان آسایش به زندگیتون عافیت به عشقتون ثبات به مهرتون وفا به عمرتون عزت به رزقتون برکت و به وجودتون صحت عطا کند . ماس دعا
زمانی آیت الله جوادی آملی جبهه مشرف شده بودند تا ملاقاتی با ان داشته باشند، در میان رزمندگان، نوجوان باصفایی بود که ۱۴ سال داشت. پایین ارتفاع چشمه ای بود و باران گلوله از سوی عراقی ها می بارید. لذا فرماندهان گفتند برای وضو هم به آنجا نروید. بالا بنشینید و همانجا تیمم کنید. هنگامی که آیت الله جوادی تشریف آوردند، دیدند که آن نوجوان ۱۴ ساله داشت به سمت چشمه می رفت برای وضو. ان هر چه فریاد زدند نرو خطرناک است، آن نوجوان گوش نکرد. آ متوسل شدند به .
axgig,ع گیگ پایگاه آپلود ع ویژه وبلاگنویسان

من از جانب تمام انی که شعار


دادند "مرگ بر بدحجاب"




از تو معذرت می خواهم.



من از جانب تمام انی که شعار



دادند " ملت ما بیدار است،


از بدحجاب بیزار است"


از تو معذرت می خواهم.


من از جانب تمام انی که فعل



تو را از خود تو جدا ن د،

معذرت می خواهم.


من می دانم که تو اگر اهمیت



و فلسفه ی حجاب را بدانی،


به حجابت از من هم پایبندتر خواهی بود.


من می دانم که اگر در فرهنگ



سالمی که حکم ا یژن را دارد،


نفس کشیده بودی،ریه های


ت غبار نمی گرفت.


من می دانم که اگر عمق



نقشه ها و اه دشمن و تلاش


شبانه روزی شان را برای


تاراج حیا می دانستی،


مشتی محکم بر دهانشان می کوبیدی.



عزیز دلم!


را با آن چیزی که من و امثال



من می گوییم و عمل می کنیم،


نشناس!



حساب را از جامعه ی مسلمین جدا کن!



که اگر ما به درست عمل کرده بودیم،




پاکی همه جا را فرا می گرفت به یاد آورم آن روز که بی خبر و غریب از کنارم گذشتی .
غربتی آفریده از غرور و خودپرستی های ما !
از کنارم گذشتی ، مرا ندیدی !
این آشناترین نگاه را می شناسم .
در آن غم و اندوهی دیدم که جراحت دارد و خبر می دهد از قلبی مجروح !
چشم ها آئینه قلبهای ماست .
چشم ها تنها کت است که برای خواندن نیازی به فرهنگ لغت ندارند .
تو را دیدم دست در دست صادق ترین آفریده خدا . در شگفتم از این همه شباهت ! درست همانند کودکی ات . آن زمان که شاد و بی پروا به تمامی غم ها می خندیدی. هنوز دلم برای کوچه ای که در آن عشق را لمس نمودیم تنگ می شود .
از کنارم گذشتی ، لرزش دستم را ندیدی، آن زمان که دخترت فریاد برآورد : " بابا "
مردی را دیدم به نزدت آمد . کودکت را در آغوش گرفت . در وجودم حسادت شعله می زد .
حسادت این مخلوق
این اصل تباهی و گمراهی ما انسانها
این عامل بدبختی ما
هیچ می دانستی
سالهاست به دنب می گشتم تا تو را گویم
الهه عشقم برگرد
کلبه ام ویران است
خواستم بگویم در فراقت چیزها آموختم !
آموختم زندگی در دست ما شکل می گیرد
زندگی لذت دو کبوتر در پرواز است
زندگی امید به فرداهای زیباست
زندگی لذت عشق در اوج خستگی هاست !
زندگی گذر از جاده عمر است با کوله باری از تجربه هاست !
به قول سهراب :" زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد برود "
من تمامی اینها را در نبودن تو آموختم . اما افسوس و صد افسوس که دیر آموختم . حاصل این تجربه از دست دادن محبوبم بود .
محبوبی که اولین و آ ین عشقم بود .
محبوبی که به دست خود قربانی اش کرده بودم .
من او را قربانی حسادتها ، غرور و لجاجتهایم !
کاش می توانستم بگویم : " محبوب من برگرد . کلبه ام ویران است ! " افسوس ...!
اکرم محمدزاده - 1393/05/26
پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است ، پشت سر هر آنچه که دوستش می داری خدا ایستاده است و تو برای اینکه این که این معشوق را ازدست ندهی ، بهتر است بالاتر را نگاه کنی ، زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد . و او آنفدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند !
پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است ، اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی ، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح ، خدا چندان کاری به کارت ندارد ، اجازه می دهد که عاشقی کنی ، تماشایت می کند و می گذلرد که شادمان . تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را یدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من شه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت اگر می دانستی رفیق، اگر اجازه گفتن می دادی، به ت می گفتم امشب شبیه همان شبی ست که من شمال بودم، صدای تشنج برانگیز دریا بغل گوشم بود، با آن اچ تی سی چاچا که کیبور فارسی نداشت، فینگیلیشی چت می کردیم، عید نودوچهار بود، و تو مدام سیگنال می فرستادی از آنچه توی دلت بود و من مدام ندید می گرفتم چون صلاح بود ندید بگیرم، لعنتی، صلاح بود ندید بگیرم؛ اما ندید گرفتنِ آن روزهای من به درد این روزهای هیچکداممان نخورد؛ سه تا غریبه ایم که به رغم این فاصله کمِ ج. می توانی مکه و مدینه و برای زیارت نروی و بروی زاغه نشین های کنار شهرت و برای مردمت یک آرامش یا خدای مهربانی باشی... کاش می دانستی که تو خودت برای خیلی از آدم ها خ که منتظرش هستند تا امشب بچه هاشان گرسنه به خواب نروند...
کاش می فهمیدی می روی تا با نبودن عشق را پ ر کنی می روی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است من نباشم می توانی روزها را سر کنی؟ درنبودت گریه ,آیینه احساس کرد آینه شد,گریه ام را حس کنی,باور کنی سبز در عشقت شدم,کم کم تو دانستی ولی عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی بعدتو در نامت می شود یک خا طره کاش می شد قصه ی عشق مرا باور کنی اتفاق اتفاق است... مرگ آ ین اتفاقی است که می تواند تو را میخکوب کند. با همه عاشقانه هایت... همه روز مرگیهایت و... باورش سخت است وقتی تمام این لحظه راکد ومانا و...سنگین برای عزیزی باشد که هر صبح در یک اتاق زیر شیروانی نمور کنارش ساعتهای متمادی را می گذرانده ای و ورق زده ای و ورق زده ای و...نمی دانستی چقدر به او وابسته بوده ای. جریان زندگی جریان عجیبی است. پر از نیمه تاریکهای روشن ...پر از گرگ ومیش ... و لحظه وداع تازه می فهمی چقدر به این دوست همیشگی عادت د. داستان کوتاه و پر معنا ( چگونه می توانم مثل تو باشم ) مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ، کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند . سنگ زیبایی درون چشمه دید . آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .

در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با ح ضعف افتاده بود . کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .

مرد گرسنه هنگام خوردن نان ، چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت : « آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ » زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آ عمر در رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .

چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت : « من خیلی فکر ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . » بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت : « من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم . به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟ »
یک:
درد مند توام تا تو ای بهار ...درد مرا مداوا کنی ...
مرده ام ...
چون زمستان ...که بلد نیستم ...
" گرما " نگه دارم!!!
دو:
خیلی بداست اگر... تعارف نمی کنمت که بمانی " زمستان"!
وقت رفتنت که می رسد به فکر برف های نباریده ام !
سه:
شب است و نرمی موی تو لمس تاریکی ...
تبعیض است!...
چقدر اگر که موی تو ...همیشه سمت باد می رود!



چهار:
حیف! سوختم و قدر خود ندانستم !...
پروانه ها همیشه همین طور ...سوخته اند!
پنج:
یوسف!
اگر تو را بفروشند بار دیگرت نمی م!
تکرار تاریخ ...گران تمام می شود ...من زنم!
شش:
مزار شش گوشه ات مرا اب کرد و اب ...
بر می گردم ...از داستان عشقی کربلا ...یا حسین(ع)...


هفت:
مرگ دوید و تو دویدی و من دنبال تو ...
درنود سالگی پیر شدم !ازدویدن و نرسیدن ...مردم!
هشت:
ترومپ!
ای قاتل پیر حرفه ای یو اسی ...
کشتی ولی امروز خیلی ها انتقام گیرند می دانستی؟!
نه:
مامان بنز:
پژو!شب عیدی ماهی قرمز نمی ی ؟ من اعتقاد دارم !دوتا ب بذار هرچی نحسی هست بره!
بوگاتی:
وا مامان جون!این افات چیه؟بیچاره حیوون زبون بسته رو می کشی که چی نحوست خودت بره؟!
پزو:
بوگاتی جان!بحث نکن!بجایی نمی رسی!الان من 50 ساله دارم بهش می گم!
مامان بنز:
پزو !من و30 ساله با تو ازدواج می فهمی؟نمی خای ن !تو از من بزرگتری اول تر از منم می میری!
پراید:
خدا نکنه!من یه حیوون یدم جدید!به اسم ؟" سمندر"!بیارم تو خونه کل پشه هارم می خوره!
بوگاتی:
وووااااااااااییییییییی!



ده:
م ...
شکر که سال نود و شش می گذرد ...
صد شکر که ما سفره نشین آ ل علی (ع) هستیم ...


یازده:
یه روز سر یه مسئله !دوستم که می دونست من علوم خوندم و قصدش تحریک من بود گفت: عزیزم!تو نمی خای حرف بزنی ؟ نا سلامتی تو مدرک علوم داری چرا؟
من که نمی خاستم اطلاعات دقیقم !!!...رو به رخ ی بکشونم گفتم: عزیزم ! بعد مدتها مطالعه علم سیاست!فهمیدم تو خیلی جمعا باید دهنمو ببندم و گوش بدم!!!
" جواب خوبی دادم نه؟!!!"
شبتون بخیر !دوستون دارم ...


خود شاعر میفرماد که :هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اول نمیشه یا یه همچین چیزی ! نمیدونم از کی ولی فکر کنم از دوم سوم ابت از این کتابای علمی می یدم و میخوندم و تمام فکر و ذکرم همین بود.اول به بدن انسان علاقه مند شدم سال چهارم پنجم رفتم سراغ دایناسور ها و این جک و جونورای قدیمی یادمه یکی از دوستام بم گفت "مریم قیافتم کم کم داره شبیه دایناسور میشه" : الان که یادم میاد حرص میخورم که چرا یکی نزدم تو صورتش : اونموقع میخواستم باستان شناسی فسیل شناسی چیزی بشم ... نیروانای عزیزم خوب می دانستی که بی وفایی آیین من نبود این تو خود بودی که درغروبی غریب رفتی و باز نیامدی و به نیامده ها پیوستی تا خبر نیامدنت را بادهای هرزه گرد در کوچه پس کوچه های دلتنگی جار بزنند و من تا هر آنجای شهر که گمانم می رفت خیالم را گسیل کنم زودا که رفتی و دریغا که فرصت آشنایی کوتاه بود و من درک عمیق وجود نازنین تورا مجالی ، چنانکه باید و شاید نیافتم تا افسوسی ماندگار ریشه در جانم افکند ودریغا دریغ روزگاررا بی هیچ سببی فایدتی نیست وآ. تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را یدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من شه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت المؤمنین علیه السلام به رمیله ( از شیعیان خاص حضرت ) فرمود : ای رمیله ! دچار تب شدیدی شدی سپس احساس سبکی کردی و به مسجد برای آمدی ؟ گفت : بلی ای سرور من ، از کجا دانستی ؟ حضرت فرمود : ای رمیله ، زن و مرد مؤمنی نیست که مریض شود ، مگر اینکه ما به خاطر مریضی او مریض می شویم و هر گاه محزون گردد ، ما به خاطر حزن او محزون می شویم ، و هر زمان دعا کند ، ما به دعای او آمین می گوییم و وقتی ت باشد ، ما برای او دعا می کنیم و هرکجا در مشرق و مغرب مرد و زن مؤمنی باشد ، م. تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را یدم باغبان از پی من تند دوید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من شه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت. حمید مصدق روزی سقراط، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متأثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر در راه ی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچید، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ا مرد . بانو کاش این باطن پاکی که می گویی
ظاهرش هم خ بود... بانو کاش می دانستی خ که دلت با اوست
حجاب را چقدر دوست می دارد... و می دانم که می دانی خدا تو را چگونه بیشتر دوست دارد.. نصیحت نوشت ♣ برداشتن حجاب از سر تو مقدمه ای می شود بر برداشته شدن حجاب از چشمان دیگران

به چشمان خیره ی دیگران به خودت ایراد مگیر که مقصر خود تو هستی انس با قرآن یک: رفتم و تازه دانستی غربت یعنی چه!... سال ها بود که غریب بودی و خود نمی دانستی!!! دو: بستی دست من را که غواص عشق تو ... بمیرد میان اقیانوس ... که با مرگ فراموش کند ...عشقت را ... من خودم سال ها بعد ...پیدایم شد ... درحالیکه می خندیدم ...به رسیدن دوباره ام به تو ...!!! سه: بسته ام موی خودم را با صدای موی تو ... شانه می کردی دلم را ...موی من اشفته می شد ...
چهار: یوسف! دی آمد و در زندان سرد من! شنیده ام بیشتر به آغوش گرم خدای ...معتقد هستی؟!!! پنج: بوی کفش هایت با یاس هایی که می ریختم عوض می شد ... پدر!دیگر کجای مردی که مثل تو ... به پای زندگی من بایستد!... شش: مزار شش گوشه ات دوراز من و من دوراز تو ... هرجا که باشم می خوانم آن زیارتی ...که به هم نزدیکتر شویم!...
هفت: رفته ام از جان و بالای سرم خنده ی توست ... خنده کن!مردن من ناشی از احساس بی حد شماست!... هشت: ترومپ!من نبودم!هیچ نگفتی پس کجاست؟ بیب و بیب و بیبو بیب و بیبو بیب!!! نه: پراید: مامان !یادته!خانم مددی چیا از ما می نوشت!می خای دوتاشو بخونم؟! بوگاتی: فشار عصبی براش بده! بابا پژو: از خونه ی من برید بیرون! اصلا پراید مگه تو ازدواج نکردی؟ پراید: بابا!من از شما معذرت می خام از بیمارستان به اینورم دنبال پدرواقعیم به خاطر شما!نرفتم!دیگه بس کنید! ننه خاور: خوب می رفتی! مامان بنز: نه!چرا؟ باباپژو: ببین!مامانت مریض شده!من حوصله ی بحث یا تورو ندارم!مثل اونم بلد نیستم شام بپزم بیا این صد تومنو بگیر برید با بچه ها بیرون پیتزا بزنید! ننه خاور: پرایدتو کلا از تو بیمارستان عوض شدی!!!

ده: م ... هستیم و بودیم و خواهیم بود یعنی ... به ولایت شما ... زنده ایم و بودیم و خواهیم بود ...
یازده: یه رو زمطابق ساعت اداری بعد از ظهر پدرم امد منزل ... خیلی اشفته بود ...به مادرم گفت:خانم جمع کن بریم! مادرم که خیلی اهل حرف زدن روی حرف پدرم نبود به خیال اینکه می رویم نوشهر منزل خاهرش ... یه چیزایی رو جمع کرد که بریم ... پدرم خیلی نگران بود اول رفتیم منزل برادرم که تازه پسرش به دنیا اومده بود ...رفتیم از قضا نبودن ...خلاصه ماجرا این بودکه صدام قرار بود تهرانو بمباران شیمیایی کنه ! حالا شایعه بود یا واقعیت می گم! وقتی دیدیم اونام نیستن...ماشین گرفتیم رفتیم کرج!اون جا متوجه شدیم که پدرم می خاد ما بریم منزل یکی از اقوام .... یادم نمیره که پدرم یک ساعت با مادرم که حرف رو حرفش نمی زد بجث کرد که بریم ولی مادرم به هیچ وجه راضی نشد که نشد!!!! هوا تاریک شد و از بمباران خبر ی نشد !پدرم ماشین گرفت ...دوباره برگشتیم نهران! تازه رسیدیم که برادرم و خانوادهاش اومدن منزل ما و برادر مجردم هم از سرکار برگشت ...پدرم اصرار پشت اصرار که شب برویم و در اطراف شهر تهران باشیم ...
حالا خودروی برادرم چی بود ...سوزوکی که از نسل جدید خودروهابود یه چیزی تو مایه های ام وی ام!امروزی ! هیچی رفتیم اطراف مهرشهر کرج و همین طور داشتیم چرت می زدیم ...که ...حمله هوایی رخ داد.. دیگه ساعت از دوازده شب گذشته بود ... ما و برخی خودروهای دیگر!که مثلا زرنگ بودیم صدامونو تو بی برقی و آژیر قرمز در نیاوردیم ... اما چشمتون روز بد نبینه!به فاصله ی کمتر از 5 دقیقه هواپیماها برگشتن!چون تهران هوایی می شد و اونام انگار مجبور باشن!بمبارو یه جایی بریزن ...عدل ازقضا بمبارو اداختن اطراف کرج!!! یعنی چی/ یعنی چند صد متری ما!یعنی خودرو ما که همه مون توش بپرس بودیم ...سه متر می پرید بالا می افتاد پائین ...چنان نعره هایی می زدیم که نگو!هیچی دیگه !ده پونزده تا بمب کناردسمون منفجر شد ...حالا شانس آوردیم شیمیائی نبودن! بعد با حال خیلی خوش!ساعت 4 صب اومدیم خونه ...تا فرداش من برم مدرسه و بقیه برن سرکار !!!
عجله دارم و امروز خیلی کار دارم نمی تونم زیاد بنویسم ولی فعلن سر انگشتی یه چند خط برای دل خودم می نویسم. چند روز پیش موقعه دوچرخه سواری پام یه کم آسیب دیده و امروز یه ساعت دیگه وقت دارم که انگشت پامو معاینه کنه امیدوارم ترک برنداشته باشه و امیدوارم آتل نبندند چون فردا و سه روز بعدش کنفرانس داریم و هم اینکه باید مرتب در حال رفت و آمد باشم و مهمتر از همه اینکه کفشهای که میخوایم با لباسهای مناسب تو کنفرانس بپوشم اگه نتونم بپوشم خیلی زشت میشه. تاب. باید بپذیرم میان فاصله ها بی نهایت اند... باید بپذیرم بی نهایت در هیچ عددی گنچانده نمی شود... در گذرگاه زندگی ناگهان هم مسیر شدیم تو مراد بودی و من مرید... تو در اوج بودی و من در فرود... کنار هم بودیم شانه به شانه چشم در چشم اما... دنیایی فاصله میان ما بود... ولی عشق نمی فهمید فاصله بود به درازای یک عمر یک قرن یک زندگی و نمی فهمید... مگر می توان عشق را سرزنش کرد... مگر می توان؟ در منطق عشق فاصله تعریف نشده است.. و من نمی دانستم... *** گاهی می شود فاصله را با ان. دشت ها و سرزمین های صاف برای استراحت و فکر خوب هستند. - اگر قدر لحظات خوب را بدانی و از آنها به نحو احسن بهره برداری کنی لحظات بد کمتری خواهی داشت. - غرور حضور در قله باعث می شود از حضور در دره وحشت کنی و حقیقت را نبینی در قله همه چیز را خیلی بالاتر از واقعیت می بینی و در دره همه چیز را بدتر - راه رسیدن به قله بعدی پیروی از فکر است. خودت را در حال لذت بردن از قله روبرو حس کن این کار باعث می شود بتوانی از دره عبور کنی - وقتی در قله هستی وضع را از این که ه. هی یارو تو واقعا هرزه ای... های...یارو...!
می دانی هرزه بودن چه شکلی است...؟
می دانی دختر چه جور دختریست؟
میدانی؟
اصلا می فهمی هرزگی چیست؟
نه نمی دانی...!
هرزگی این نیست که همبستر آغوش های شوی...!
این نیست که سیگار بکشی و سیگار بکشی و سیگار بکشی...!
می فهمی...؟
هرزه بودن به لباس و قیافه و و سیگار نیست...
هرزه بودن به فکرهای اب و ی توست...!
هی یارو
می دانستی
تو واقعا هرزه ای...
باید بپذیرم میان فاصله ها بی نهایت اند... باید بپذیرم بی نهایت در هیچ عددی گنچانده نمی شود... در گذرگاه زندگی ناگهان هم مسیر شدیم تو مرشد بودی و من مرید... تو در اوج بودی و من در فرود... کنار هم بودیم شانه به شانه چشم در چشم اما... دنیایی فاصله میان ما بود... ولی عشق نمی فهمید فاصله بود به درازای یک عمر یک قرن یک زندگی و نمی فهمید... مگر می توان عشق را سرزنش کرد... مگر می توان؟ در منطق عشق فاصله تعریف نشده است.. و من نمی دانستم... *** گاهی می شود فاصله را با ان. آدم به حرمت که می رسد، جان هربار حال متفاوتی با دفعه ی قبل دارد؛ یک بار می آید و مقابلت می ایستد، سرش را پایین می اندازد، و آرام... آ ر ا م... گریه می کند. با سری که پایین است. با دست هایی که در هم گره خورده و با گردنی که کج است... فقط زیر پایش را نگاه می کند و گریه... یک بار می آید و می نشیند یک گوشه، چادرش را می کشد روی سرش و ز ا ر می زند... بلند... بلندِ بلند... با تو حرف می زند، دست هایش را توی هوا تکان می دهد، توی سرش می زند... انگار می خواهد چیزی را حالی ات کند... نکند دارد گلایه می کند... بگذریم... بلند بلند حرف می زند و زار... یک بار می آید و کنارت راه می رود... تمام صحن ها را راه می رود... گاهی گوشه ای می نشیند و خستگی می گیرد، و دوباره راه می افتد کنارت قدم زدن را... من این روزها اگر مهمانت می شدم، تنها به دیوار ورودی صحن انقلاب تکیه می زدم، ساعتها، و گنبد را نگاه می و لبخند می زدم... از آن لبخندها که تو می دانی روزهای زیادی ست نمک خورده اند و حس «بانمک» شده اند... گاهی هم نفس عمیقی می کشیدم و می گفتم «می دانی که جان... می دانی که... » و تو هم حس می دانستی... حس ... آخ از این روزها و از این الهام... دیدی،دستهای که سجاده پهن می کرد و روبه خدا قنوت می ساخت و تو را می خاست... به همین زودی دارد تو را از کنار من هول می دهد...دیدی،همین دستها که بوی اشکهای دل تنگی می دهد،دوست دارد به گردنم مث گردنبندی که پلاکش، اسم توست، بچسبد و مث بغض مرا به خاطر دوس داشتن تو خفه کند... این دستها همان دستهای بود که تو را می کشاند تا لبه باغچه تا سنجاقک آبی کوچکی که تابستان آنرا به حیاطمان کوچ داده بود را تماشا کنی...این دستها وقتی برای تو می نوشت مث حالا بی رمق نبود.... روز 1 داد سال 1349 به دنیا آمد.. اخلاق او طوری بود که همه او را سرآمد خوبی ها می دانستند.او کمتر حرف میزد و بیشتر میشنید. بعد از پیروزی انقلاب در فعالیت های مساجد حضور پیدا کرد.مادرش میگوید از 9 سالگی خواندن را شروع کرده بود و روزه میگرفت. او پس از شروع جنگ تحمیلی در تاریخ 66/7/30 به استخدام پاسداران درآمد .ابتدا با تیپ محمد رسول الله به ماهی دشت باختران اعزام شد و بعد به کردستان ارتفاعات سقز رفت و سپس در منطقه عملیاتی حلبچه به عنوان دیده بان و در پاتک های دشمن به عنوان تیربار دوشکا انجام وظیفه کرد. او انگیزه اش را از حضور در جبهه اینگونه بیان کرده:امروز روز امتحان است و ما باید ندای حسین(ع) را لبیک گوییم.همرزم و برادر دوقلویش میگوید:بعد از حمله دشمن،با سلاح شیمیای یک از یاران ما بر اثر اصابت تیر و خونریزی شدید قادر به حرکت نبود.اسداله او را به پشت خود انداخته و بعد از طی چند کیلومتر به آمبولانس رساند و باز برای یافتن من از دو کانال به عمق و عرض 6 و 5 متر میدان مین و سیم خاردار گذشت و... اسداله بعد از هفت ماه حضور فعال در جبهه در تاریخ فروردین 1367 بر اثر اثابت ترکش به جمع یاران شهیدش پیوست.و به بزرگترین آرزویش(شهادت در راه خدا)رسیــــد. بخشی از وصیت نامه شهید::پروردگارا تو را سپاس میگویم که این بنده حقیرت را لایق شهادت دانستی... روح عموی گلم شاد سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من شه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را یدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک ل. داستان بخشندگی حکایت است که شیخی با یکی از شاگردانش در بین باغها قدم می زدند و درحین قدم زدن بودند که کفشهای کهنه ای را دیدند و دانستندکه آنها مال مردفقیری است که در یکی از این باغها کار می کند و خیلی از کارش نمانده است که تمام کند و بزودی به سراغ کفشهایش می آید تا آنها را بپوشد.... شاگرد رو به ش کرده می گوید : اجازه بده با دور انداختن این کفشهای کهنه ی آن مرد که ارزشی ندارند هم با با او شوخی و مزاح کنیم و هم او را از دست این کفشها راحت کنیم و خود را . "
الف.
سلام..
نـمی دانم تو وجودت فقط در دنیای خواب ست یا پا در دنیای واقعی هم داری! فقط می دانم، نه آن هم نمی دانم! فقط فکر می کنم که شاید وجود تو و آن چهره ی دل ربای ت در خواب های آشفته ی این روز های م لازم بود.... .
راست ش را بخواهی چهره ات را باید در لیست زیباترین های دنیا بایگانی کرد. نمی دانم توی خواب گفتم ت که من آن هایی که موهای سفید دارند را بیش تر دوست دارم یا خودت می دانستی که لچک از سر کشیدی و افشان کردی موهای ت را برای م ای سفیدگیسوی د. برای مسافرم عزیز مسافر بایست دیگر قدمهایت نمی خواهد حرکت را تجربه کند.با توام آری ای عزیز مسافرم شماره قدمهایت دیگر یارای افزودن ندارد .....همیشه به قله رسیدن نهایت نیست...وهر رفتنی هم رسیدن نیست..... گاهی زیبایی مسیر برایت پناهی می سازداز آنچه که روزی رسیدن به این نقطه را نهایت وهدف می دانستی ووقتی فکرش را می کنی می بینی گویا همین را کم داری همین که در کنار یک مسیر یک چادر آرامش ب ا کنی ودرکنارزلال فهمیدن یک فهم واحد را به حجله نشینی .... گاهی همین. برای مسافرم عزیز مسافر بایست دیگر قدمهایت نمی خواهد حرکت را تجربه کند.با توام آری ای عزیز مسافرم شماره قدمهایت دیگر یارای افزودن ندارد .....همیشه به قله رسیدن نهایت نیست...وهر رفتنی هم رسیدن نیست..... گاهی زیبایی مسیر برایت پناهی می سازداز آنچه که روزی رسیدن به این نقطه را نهایت وهدف می دانستی ووقتی فکرش را می کنی می بینی گویا همین را کم داری همین که در کنار یک مسیر یک چادر آرامش ب ا کنی ودرکنارزلال فهمیدن یک فهم واحد را به حجله نشینی .... گاهی همین. روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر دمندی وی را پند داد تا برای بیدار بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟" مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!" گرگ گفت : "میشود از او بپر.