زنی می دانستی می دانستی زنی

رفته ای اما همیشه مثل گل در خاطری می کند عطر خی باز هردم دلبری نیست آرام دلم بی تو از سودای عشق می تپد ازعشق تو در دل گر بنگری گفته بودی می کنی با من وفا تو تا ابد رفتی اما دلبری ها می کنی با دیگری ساقی بزم رقیبان گشته ای هرروزو شب می دهی از باده ی بوسه به هر ساغری قدر عشق ما ندانستی نشستی با رقیب کی یدار خذف دانستی قدر گوهری ؟ ه ن شمع چو شد پروانه می سوزد پرش کن حذر از دلفریبانی کبانان می پری صبحدم خا تر پروانه بنگر اشک شمع می کند از راز آنچه شب گذشت دری راز دل با غیر چو گفتی ل رسوا شوی گنج پنهان می شود پیدا گشو گر دری عاشقان را ای باید همه سوخته زعم بی غم و اندوه و رنجی کام دل کی می بری ؟ تلخکامی بین که از خُمخانه ی لعل لبت عالمی مست و ولی ما را نبوده ساغری گرچه رفتی بی وفا اما بدان سینا هنوز غیر آغوش خیال تو نجوید بستری 8/12/93 بیگی ( سینا ) لنگرودی روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود. علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام . جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم . سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت : خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است . سقراط پرسید: اگر در راه ی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ مرد گفت: مسلم است که .
بانو کاش این باطن پاکی که می گویی
ظاهرش هم خ بود... بانو کاش می دانستی خ که دلت با اوست
حجاب را چقدر دوست می دارد... و می دانم که می دانی خدا تو را چگونه بیشتر دوست دارد..
نصیحت نوشت ♣ برداشتن حجاب از سر تو مقدمه ای می شود بر برداشته شدن حجاب از چشمان دیگران

به چشمان خیره ی دیگران به خودت ایراد مگیر که مقصر خود تو هستی یک دانستی جالبآیا می دانید که از حروف انگلیسی 4 حرف a,b,c,d در املای اعداد 1 تا 99 به انگلیسی استفاده نمی شود.برای اولین بار حرف d در هزار یعنی hundred دیده می شود.و حرفa در صدهزار یعنی thousand دیده می شود.و حرف b نیز در بیلیون یعنی billion دیده می شود.و حرف c اصلا در املای اعداد انگلیسی دیده نمی شود.یک رابطه جالبحالا اینم یک رابطه ی جالبه که من این رابطه را داخل یک پوستر دیدمش و بقیش را خودم کامل و ادامه دادم. برای من که خیلی جالب بود:88 = 7 + 9×9888 = 6 + 9×988888 = 5 + 9×98788888 = . پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است پشت سر هر آنچه که دوستش می داری و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی بهتر است بالاتر را نگاه نکنی زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح خدا چندان کاری به کارَت ندارد اجازه می دهد که عاشقی کنی تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . . اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شو. شخص پولداری، یک نفر را برای پاسداری از خود وخانه اش استخدام می کند و با او قرار می گذارد، از بابت نگهداری خود و خانه اش، شبی … مقدار به وی بپردازد. اتفاقاً شخص پولدار قصد سفر مکه می کند. شبی که قرار بود فردای آن روز عازم مکّه شود، نگهبانش در خواب می بیند که آن مرد سوار هواپیما شد و هواپیما پس از برخاستن از روی باند فرودگاه، منفجر گردید. فردای آن روز،هنگامی که مرد- چمدان به دست- به سوی هواپیما حرکت می کند، نگهبانش از رفتن او مانع می شود. مرد پولدا. زره آن حضرت را عمر سعد (ملعون) برگرفت و وقتی که مختار او را بکشت آن زره را به قاتل او ابوعمره بخشید، و چنین می نماید که آن حضرت را دو زره بوده زیرا گفته اند که زره دیگرش را مالک بن یسر ربود و دیوانه شد. و شمشیر آن حضرت را جمیع بن الخلق اودی، و به قولی اسود بن حنظله تمیمی، و به روایتی فلافس نهلشی برداشت، و این شمشیر غیر از ذوالفقار یا امثال خود از ذخایر نبوت و ت مصون و محفوظ است.

مؤلف گوید که در کتب مقاتل ذکری از ربودن جامه و اسلحه سایر ء رضوان الله علیهم نشده لکن آنچه به نظر می رسد آن است که اجلاف کوفه ابقاء بر احدی ن د و آنچه بر بدن آنها بود ربودند. ابن نما گفته که حکیم (لعین) بن طفیل جامه و اسلحه حضرتعباس علیه السلام را ربود.

در زیارت مرویه صادقیه ء است وَ سَلَبُوکُم لاْبْن سُمیَّ وَابْن اکِلَه الاَکْباد.
در بیان شهادت عبدالله بن مسلم دانستی که قاتل او از تیری که به پیشانی آن مظلوم رسیده بود نتوانست بگذرد و به آن زحمت آن تیر را بیرون آورد چگونه تصور می شود ی که از یک تیر نگذرد از لباس و سلاح مقتول خود بگذرد. در حدیث معتبر مروی از زائده از علی بن الحسین علیه السلام تصریح به آن شده در آنجا که فرموده:

وَ کَیْفَ لا اَجْزَعْ وَ اَهْلَعُ وَ قَدْاَرَی سَیّدی وَ اخْوَتی وَ عُمُومَتی و وَلَدِ عَمّی وَ اَهْلی مُصْرَعینَ بِِدِمائِهِمْ مُرَمَّلین بِالّْعراءِ مُسْلَبینَ لایُکْنَفُونَ وَلا یُواروُنَ.


فریبا، یادت هست.......؟ شب و روز پیش چشمانم تو را داشتم، و تو هیچ از آنچه در دل داشتم، نمی دانستی؟ یادت هست خانه ی بزرگ و دیرین مادر و پدربزرگ را؛ که در میانه اش درختان شاه توت و رز انگور بود؟ یادت هست آن روز را که کی به زیرزمین خانه شان رفتیم و آن چراغ شیشه ای پر از نگین را ش تیم و، تو از در و من از پنجره، گریختیم؟ که مادربزرگ ما را دیده بود و هیچ نگفته بود جز آن روز که عیدی مان را داد و رویمان بوسید، بر سر هفت سینمان برد و نجوا کنان گفت که آن چراغ را چ. در چشم هایت دنیایی موج می زد وبر لبانت های عاشقانه ی وصل جاری بود.باید می رفتی و رفتن،مال تو بود.سکوتت مثل حرف هایت دل نشین و گیرا بود و سخاوت دستانت ،مثال زدنی.نامت یدالله بود وانگار،سخاوت دستانت هم،آسمانی. اما تو را به نام مجید می خواندند.آن قدر بزرگ بودی که دنیا برایت مثل قفسی تنگ می نمود،باید قفس را می ش تی،باید زمین را در عزای نبودنت،سیه پوش می کردی.چقدر زود بزرگ شدی وچقدر زود برای آغاز راه،بینش و دید وسیعت را بروز دادی. می دانستی بهای ،ت. روزی سقراط حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: "در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم سلام جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم." سقراط گفت: "چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت: "خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است." سقراط پرسید: "اگر در راه ی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟" مرد گ. می توانی مکه و مدینه و برای زیارت نروی و بروی زاغه نشین های کنار شهرت و برای مردمت یک آرامش یا خدای مهربانی باشی... کاش می دانستی که تو خودت برای خیلی از آدم ها خ که منتظرش هستند تا امشب بچه هاشان گرسنه به خواب نروند...
کاش می فهمیدی می روی تا با نبودن عشق را پ ر کنی می روی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است من نباشم می توانی روزها را سر کنی؟ درنبودت گریه ,آیینه احساس کرد آینه شد,گریه ام را حس کنی,باور کنی سبز در عشقت شدم,کم کم تو دانستی ولی عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی بعدتو در نامت می شود یک خا طره کاش می شد قصه ی عشق مرا باور کنی اتفاق اتفاق است... مرگ آ ین اتفاقی است که می تواند تو را میخکوب کند. با همه عاشقانه هایت... همه روز مرگیهایت و... باورش سخت است وقتی تمام این لحظه راکد ومانا و...سنگین برای عزیزی باشد که هر صبح در یک اتاق زیر شیروانی نمور کنارش ساعتهای متمادی را می گذرانده ای و ورق زده ای و ورق زده ای و...نمی دانستی چقدر به او وابسته بوده ای. جریان زندگی جریان عجیبی است. پر از نیمه تاریکهای روشن ...پر از گرگ ومیش ... و لحظه وداع تازه می فهمی چقدر به این دوست همیشگی عادت د. داستان کوتاه و پر معنا ( چگونه می توانم مثل تو باشم ) مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ، کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند . سنگ زیبایی درون چشمه دید . آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .

در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با ح ضعف افتاده بود . کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .

مرد گرسنه هنگام خوردن نان ، چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت : « آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ » زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آ عمر در رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .

چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت : « من خیلی فکر ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . » بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت : « من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم . به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟ »
یک:
درد مند توام تا تو ای بهار ...درد مرا مداوا کنی ...
مرده ام ...
چون زمستان ...که بلد نیستم ...
" گرما " نگه دارم!!!
دو:
خیلی بداست اگر... تعارف نمی کنمت که بمانی " زمستان"!
وقت رفتنت که می رسد به فکر برف های نباریده ام !
سه:
شب است و نرمی موی تو لمس تاریکی ...
تبعیض است!...
چقدر اگر که موی تو ...همیشه سمت باد می رود!



چهار:
حیف! سوختم و قدر خود ندانستم !...
پروانه ها همیشه همین طور ...سوخته اند!
پنج:
یوسف!
اگر تو را بفروشند بار دیگرت نمی م!
تکرار تاریخ ...گران تمام می شود ...من زنم!
شش:
مزار شش گوشه ات مرا اب کرد و اب ...
بر می گردم ...از داستان عشقی کربلا ...یا حسین(ع)...


هفت:
مرگ دوید و تو دویدی و من دنبال تو ...
درنود سالگی پیر شدم !ازدویدن و نرسیدن ...مردم!
هشت:
ترومپ!
ای قاتل پیر حرفه ای یو اسی ...
کشتی ولی امروز خیلی ها انتقام گیرند می دانستی؟!
نه:
مامان بنز:
پژو!شب عیدی ماهی قرمز نمی ی ؟ من اعتقاد دارم !دوتا ب بذار هرچی نحسی هست بره!
بوگاتی:
وا مامان جون!این افات چیه؟بیچاره حیوون زبون بسته رو می کشی که چی نحوست خودت بره؟!
پزو:
بوگاتی جان!بحث نکن!بجایی نمی رسی!الان من 50 ساله دارم بهش می گم!
مامان بنز:
پزو !من و30 ساله با تو ازدواج می فهمی؟نمی خای ن !تو از من بزرگتری اول تر از منم می میری!
پراید:
خدا نکنه!من یه حیوون یدم جدید!به اسم ؟" سمندر"!بیارم تو خونه کل پشه هارم می خوره!
بوگاتی:
وووااااااااااییییییییی!



ده:
م ...
شکر که سال نود و شش می گذرد ...
صد شکر که ما سفره نشین آ ل علی (ع) هستیم ...


یازده:
یه روز سر یه مسئله !دوستم که می دونست من علوم خوندم و قصدش تحریک من بود گفت: عزیزم!تو نمی خای حرف بزنی ؟ نا سلامتی تو مدرک علوم داری چرا؟
من که نمی خاستم اطلاعات دقیقم !!!...رو به رخ ی بکشونم گفتم: عزیزم ! بعد مدتها مطالعه علم سیاست!فهمیدم تو خیلی جمعا باید دهنمو ببندم و گوش بدم!!!
" جواب خوبی دادم نه؟!!!"
شبتون بخیر !دوستون دارم ...


خود شاعر میفرماد که :هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اول نمیشه یا یه همچین چیزی ! نمیدونم از کی ولی فکر کنم از دوم سوم ابت از این کتابای علمی می یدم و میخوندم و تمام فکر و ذکرم همین بود.اول به بدن انسان علاقه مند شدم سال چهارم پنجم رفتم سراغ دایناسور ها و این جک و جونورای قدیمی یادمه یکی از دوستام بم گفت "مریم قیافتم کم کم داره شبیه دایناسور میشه" : الان که یادم میاد حرص میخورم که چرا یکی نزدم تو صورتش : اونموقع میخواستم باستان شناسی فسیل شناسی چیزی بشم ... نیروانای عزیزم خوب می دانستی که بی وفایی آیین من نبود این تو خود بودی که درغروبی غریب رفتی و باز نیامدی و به نیامده ها پیوستی تا خبر نیامدنت را بادهای هرزه گرد در کوچه پس کوچه های دلتنگی جار بزنند و من تا هر آنجای شهر که گمانم می رفت خیالم را گسیل کنم زودا که رفتی و دریغا که فرصت آشنایی کوتاه بود و من درک عمیق وجود نازنین تورا مجالی ، چنانکه باید و شاید نیافتم تا افسوسی ماندگار ریشه در جانم افکند ودریغا دریغ روزگاررا بی هیچ سببی فایدتی نیست وآ. تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را یدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من شه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت المؤمنین علیه السلام به رمیله ( از شیعیان خاص حضرت ) فرمود : ای رمیله ! دچار تب شدیدی شدی سپس احساس سبکی کردی و به مسجد برای آمدی ؟ گفت : بلی ای سرور من ، از کجا دانستی ؟ حضرت فرمود : ای رمیله ، زن و مرد مؤمنی نیست که مریض شود ، مگر اینکه ما به خاطر مریضی او مریض می شویم و هر گاه محزون گردد ، ما به خاطر حزن او محزون می شویم ، و هر زمان دعا کند ، ما به دعای او آمین می گوییم و وقتی ت باشد ، ما برای او دعا می کنیم و هرکجا در مشرق و مغرب مرد و زن مؤمنی باشد ، م. تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را یدم باغبان از پی من تند دوید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من شه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت. حمید مصدق روزی سقراط، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متأثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر در راه ی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچید، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ا مرد . بانو کاش این باطن پاکی که می گویی
ظاهرش هم خ بود... بانو کاش می دانستی خ که دلت با اوست
حجاب را چقدر دوست می دارد... و می دانم که می دانی خدا تو را چگونه بیشتر دوست دارد.. نصیحت نوشت ♣ برداشتن حجاب از سر تو مقدمه ای می شود بر برداشته شدن حجاب از چشمان دیگران

به چشمان خیره ی دیگران به خودت ایراد مگیر که مقصر خود تو هستی انس با قرآن یک: رفتم و تازه دانستی غربت یعنی چه!... سال ها بود که غریب بودی و خود نمی دانستی!!! دو: بستی دست من را که غواص عشق تو ... بمیرد میان اقیانوس ... که با مرگ فراموش کند ...عشقت را ... من خودم سال ها بعد ...پیدایم شد ... درحالیکه می خندیدم ...به رسیدن دوباره ام به تو ...!!! سه: بسته ام موی خودم را با صدای موی تو ... شانه می کردی دلم را ...موی من اشفته می شد ...
چهار: یوسف! دی آمد و در زندان سرد من! شنیده ام بیشتر به آغوش گرم خدای ...معتقد هستی؟!!! پنج: بوی کفش هایت با یاس هایی که می ریختم عوض می شد ... پدر!دیگر کجای مردی که مثل تو ... به پای زندگی من بایستد!... شش: مزار شش گوشه ات دوراز من و من دوراز تو ... هرجا که باشم می خوانم آن زیارتی ...که به هم نزدیکتر شویم!...
هفت: رفته ام از جان و بالای سرم خنده ی توست ... خنده کن!مردن من ناشی از احساس بی حد شماست!... هشت: ترومپ!من نبودم!هیچ نگفتی پس کجاست؟ بیب و بیب و بیبو بیب و بیبو بیب!!! نه: پراید: مامان !یادته!خانم مددی چیا از ما می نوشت!می خای دوتاشو بخونم؟! بوگاتی: فشار عصبی براش بده! بابا پژو: از خونه ی من برید بیرون! اصلا پراید مگه تو ازدواج نکردی؟ پراید: بابا!من از شما معذرت می خام از بیمارستان به اینورم دنبال پدرواقعیم به خاطر شما!نرفتم!دیگه بس کنید! ننه خاور: خوب می رفتی! مامان بنز: نه!چرا؟ باباپژو: ببین!مامانت مریض شده!من حوصله ی بحث یا تورو ندارم!مثل اونم بلد نیستم شام بپزم بیا این صد تومنو بگیر برید با بچه ها بیرون پیتزا بزنید! ننه خاور: پرایدتو کلا از تو بیمارستان عوض شدی!!!

ده: م ... هستیم و بودیم و خواهیم بود یعنی ... به ولایت شما ... زنده ایم و بودیم و خواهیم بود ...
یازده: یه رو زمطابق ساعت اداری بعد از ظهر پدرم امد منزل ... خیلی اشفته بود ...به مادرم گفت:خانم جمع کن بریم! مادرم که خیلی اهل حرف زدن روی حرف پدرم نبود به خیال اینکه می رویم نوشهر منزل خاهرش ... یه چیزایی رو جمع کرد که بریم ... پدرم خیلی نگران بود اول رفتیم منزل برادرم که تازه پسرش به دنیا اومده بود ...رفتیم از قضا نبودن ...خلاصه ماجرا این بودکه صدام قرار بود تهرانو بمباران شیمیایی کنه ! حالا شایعه بود یا واقعیت می گم! وقتی دیدیم اونام نیستن...ماشین گرفتیم رفتیم کرج!اون جا متوجه شدیم که پدرم می خاد ما بریم منزل یکی از اقوام .... یادم نمیره که پدرم یک ساعت با مادرم که حرف رو حرفش نمی زد بجث کرد که بریم ولی مادرم به هیچ وجه راضی نشد که نشد!!!! هوا تاریک شد و از بمباران خبر ی نشد !پدرم ماشین گرفت ...دوباره برگشتیم نهران! تازه رسیدیم که برادرم و خانوادهاش اومدن منزل ما و برادر مجردم هم از سرکار برگشت ...پدرم اصرار پشت اصرار که شب برویم و در اطراف شهر تهران باشیم ...
حالا خودروی برادرم چی بود ...سوزوکی که از نسل جدید خودروهابود یه چیزی تو مایه های ام وی ام!امروزی ! هیچی رفتیم اطراف مهرشهر کرج و همین طور داشتیم چرت می زدیم ...که ...حمله هوایی رخ داد.. دیگه ساعت از دوازده شب گذشته بود ... ما و برخی خودروهای دیگر!که مثلا زرنگ بودیم صدامونو تو بی برقی و آژیر قرمز در نیاوردیم ... اما چشمتون روز بد نبینه!به فاصله ی کمتر از 5 دقیقه هواپیماها برگشتن!چون تهران هوایی می شد و اونام انگار مجبور باشن!بمبارو یه جایی بریزن ...عدل ازقضا بمبارو اداختن اطراف کرج!!! یعنی چی/ یعنی چند صد متری ما!یعنی خودرو ما که همه مون توش بپرس بودیم ...سه متر می پرید بالا می افتاد پائین ...چنان نعره هایی می زدیم که نگو!هیچی دیگه !ده پونزده تا بمب کناردسمون منفجر شد ...حالا شانس آوردیم شیمیائی نبودن! بعد با حال خیلی خوش!ساعت 4 صب اومدیم خونه ...تا فرداش من برم مدرسه و بقیه برن سرکار !!!
عجله دارم و امروز خیلی کار دارم نمی تونم زیاد بنویسم ولی فعلن سر انگشتی یه چند خط برای دل خودم می نویسم. چند روز پیش موقعه دوچرخه سواری پام یه کم آسیب دیده و امروز یه ساعت دیگه وقت دارم که انگشت پامو معاینه کنه امیدوارم ترک برنداشته باشه و امیدوارم آتل نبندند چون فردا و سه روز بعدش کنفرانس داریم و هم اینکه باید مرتب در حال رفت و آمد باشم و مهمتر از همه اینکه کفشهای که میخوایم با لباسهای مناسب تو کنفرانس بپوشم اگه نتونم بپوشم خیلی زشت میشه. تاب. باید بپذیرم میان فاصله ها بی نهایت اند... باید بپذیرم بی نهایت در هیچ عددی گنچانده نمی شود... در گذرگاه زندگی ناگهان هم مسیر شدیم تو مراد بودی و من مرید... تو در اوج بودی و من در فرود... کنار هم بودیم شانه به شانه چشم در چشم اما... دنیایی فاصله میان ما بود... ولی عشق نمی فهمید فاصله بود به درازای یک عمر یک قرن یک زندگی و نمی فهمید... مگر می توان عشق را سرزنش کرد... مگر می توان؟ در منطق عشق فاصله تعریف نشده است.. و من نمی دانستم... *** گاهی می شود فاصله را با ان. دشت ها و سرزمین های صاف برای استراحت و فکر خوب هستند. - اگر قدر لحظات خوب را بدانی و از آنها به نحو احسن بهره برداری کنی لحظات بد کمتری خواهی داشت. - غرور حضور در قله باعث می شود از حضور در دره وحشت کنی و حقیقت را نبینی در قله همه چیز را خیلی بالاتر از واقعیت می بینی و در دره همه چیز را بدتر - راه رسیدن به قله بعدی پیروی از فکر است. خودت را در حال لذت بردن از قله روبرو حس کن این کار باعث می شود بتوانی از دره عبور کنی - وقتی در قله هستی وضع را از این که ه. هی یارو تو واقعا هرزه ای... های...یارو...!
می دانی هرزه بودن چه شکلی است...؟
می دانی دختر چه جور دختریست؟
میدانی؟
اصلا می فهمی هرزگی چیست؟
نه نمی دانی...!
هرزگی این نیست که همبستر آغوش های شوی...!
این نیست که سیگار بکشی و سیگار بکشی و سیگار بکشی...!
می فهمی...؟
هرزه بودن به لباس و قیافه و و سیگار نیست...
هرزه بودن به فکرهای اب و ی توست...!
هی یارو
می دانستی
تو واقعا هرزه ای...
باید بپذیرم میان فاصله ها بی نهایت اند... باید بپذیرم بی نهایت در هیچ عددی گنچانده نمی شود... در گذرگاه زندگی ناگهان هم مسیر شدیم تو مرشد بودی و من مرید... تو در اوج بودی و من در فرود... کنار هم بودیم شانه به شانه چشم در چشم اما... دنیایی فاصله میان ما بود... ولی عشق نمی فهمید فاصله بود به درازای یک عمر یک قرن یک زندگی و نمی فهمید... مگر می توان عشق را سرزنش کرد... مگر می توان؟ در منطق عشق فاصله تعریف نشده است.. و من نمی دانستم... *** گاهی می شود فاصله را با ان. آدم به حرمت که می رسد، جان هربار حال متفاوتی با دفعه ی قبل دارد؛ یک بار می آید و مقابلت می ایستد، سرش را پایین می اندازد، و آرام... آ ر ا م... گریه می کند. با سری که پایین است. با دست هایی که در هم گره خورده و با گردنی که کج است... فقط زیر پایش را نگاه می کند و گریه... یک بار می آید و می نشیند یک گوشه، چادرش را می کشد روی سرش و ز ا ر می زند... بلند... بلندِ بلند... با تو حرف می زند، دست هایش را توی هوا تکان می دهد، توی سرش می زند... انگار می خواهد چیزی را حالی ات کند... نکند دارد گلایه می کند... بگذریم... بلند بلند حرف می زند و زار... یک بار می آید و کنارت راه می رود... تمام صحن ها را راه می رود... گاهی گوشه ای می نشیند و خستگی می گیرد، و دوباره راه می افتد کنارت قدم زدن را... من این روزها اگر مهمانت می شدم، تنها به دیوار ورودی صحن انقلاب تکیه می زدم، ساعتها، و گنبد را نگاه می و لبخند می زدم... از آن لبخندها که تو می دانی روزهای زیادی ست نمک خورده اند و حس «بانمک» شده اند... گاهی هم نفس عمیقی می کشیدم و می گفتم «می دانی که جان... می دانی که... » و تو هم حس می دانستی... حس ... آخ از این روزها و از این الهام... دیدی،دستهای که سجاده پهن می کرد و روبه خدا قنوت می ساخت و تو را می خاست... به همین زودی دارد تو را از کنار من هول می دهد...دیدی،همین دستها که بوی اشکهای دل تنگی می دهد،دوست دارد به گردنم مث گردنبندی که پلاکش، اسم توست، بچسبد و مث بغض مرا به خاطر دوس داشتن تو خفه کند... این دستها همان دستهای بود که تو را می کشاند تا لبه باغچه تا سنجاقک آبی کوچکی که تابستان آنرا به حیاطمان کوچ داده بود را تماشا کنی...این دستها وقتی برای تو می نوشت مث حالا بی رمق نبود.... روز 1 داد سال 1349 به دنیا آمد.. اخلاق او طوری بود که همه او را سرآمد خوبی ها می دانستند.او کمتر حرف میزد و بیشتر میشنید. بعد از پیروزی انقلاب در فعالیت های مساجد حضور پیدا کرد.مادرش میگوید از 9 سالگی خواندن را شروع کرده بود و روزه میگرفت. او پس از شروع جنگ تحمیلی در تاریخ 66/7/30 به استخدام پاسداران درآمد .ابتدا با تیپ محمد رسول الله به ماهی دشت باختران اعزام شد و بعد به کردستان ارتفاعات سقز رفت و سپس در منطقه عملیاتی حلبچه به عنوان دیده بان و در پاتک های دشمن به عنوان تیربار دوشکا انجام وظیفه کرد. او انگیزه اش را از حضور در جبهه اینگونه بیان کرده:امروز روز امتحان است و ما باید ندای حسین(ع) را لبیک گوییم.همرزم و برادر دوقلویش میگوید:بعد از حمله دشمن،با سلاح شیمیای یک از یاران ما بر اثر اصابت تیر و خونریزی شدید قادر به حرکت نبود.اسداله او را به پشت خود انداخته و بعد از طی چند کیلومتر به آمبولانس رساند و باز برای یافتن من از دو کانال به عمق و عرض 6 و 5 متر میدان مین و سیم خاردار گذشت و... اسداله بعد از هفت ماه حضور فعال در جبهه در تاریخ فروردین 1367 بر اثر اثابت ترکش به جمع یاران شهیدش پیوست.و به بزرگترین آرزویش(شهادت در راه خدا)رسیــــد. بخشی از وصیت نامه شهید::پروردگارا تو را سپاس میگویم که این بنده حقیرت را لایق شهادت دانستی... روح عموی گلم شاد سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من شه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را یدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک ل. داستان بخشندگی حکایت است که شیخی با یکی از شاگردانش در بین باغها قدم می زدند و درحین قدم زدن بودند که کفشهای کهنه ای را دیدند و دانستندکه آنها مال مردفقیری است که در یکی از این باغها کار می کند و خیلی از کارش نمانده است که تمام کند و بزودی به سراغ کفشهایش می آید تا آنها را بپوشد.... شاگرد رو به ش کرده می گوید : اجازه بده با دور انداختن این کفشهای کهنه ی آن مرد که ارزشی ندارند هم با با او شوخی و مزاح کنیم و هم او را از دست این کفشها راحت کنیم و خود را . "
الف.
سلام..
نـمی دانم تو وجودت فقط در دنیای خواب ست یا پا در دنیای واقعی هم داری! فقط می دانم، نه آن هم نمی دانم! فقط فکر می کنم که شاید وجود تو و آن چهره ی دل ربای ت در خواب های آشفته ی این روز های م لازم بود.... .
راست ش را بخواهی چهره ات را باید در لیست زیباترین های دنیا بایگانی کرد. نمی دانم توی خواب گفتم ت که من آن هایی که موهای سفید دارند را بیش تر دوست دارم یا خودت می دانستی که لچک از سر کشیدی و افشان کردی موهای ت را برای م ای سفیدگیسوی د. برای مسافرم عزیز مسافر بایست دیگر قدمهایت نمی خواهد حرکت را تجربه کند.با توام آری ای عزیز مسافرم شماره قدمهایت دیگر یارای افزودن ندارد .....همیشه به قله رسیدن نهایت نیست...وهر رفتنی هم رسیدن نیست..... گاهی زیبایی مسیر برایت پناهی می سازداز آنچه که روزی رسیدن به این نقطه را نهایت وهدف می دانستی ووقتی فکرش را می کنی می بینی گویا همین را کم داری همین که در کنار یک مسیر یک چادر آرامش ب ا کنی ودرکنارزلال فهمیدن یک فهم واحد را به حجله نشینی .... گاهی همین. برای مسافرم عزیز مسافر بایست دیگر قدمهایت نمی خواهد حرکت را تجربه کند.با توام آری ای عزیز مسافرم شماره قدمهایت دیگر یارای افزودن ندارد .....همیشه به قله رسیدن نهایت نیست...وهر رفتنی هم رسیدن نیست..... گاهی زیبایی مسیر برایت پناهی می سازداز آنچه که روزی رسیدن به این نقطه را نهایت وهدف می دانستی ووقتی فکرش را می کنی می بینی گویا همین را کم داری همین که در کنار یک مسیر یک چادر آرامش ب ا کنی ودرکنارزلال فهمیدن یک فهم واحد را به حجله نشینی .... گاهی همین. روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر دمندی وی را پند داد تا برای بیدار بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟" مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!" گرگ گفت : "میشود از او بپر. ملا زین العابدین سلماسی (حکایت) مجموعه : ادبیات،شعر و داستان ملا زین العابدین سلماسی (حکایت)
در کتاب دارالسلام روایت است که :خبر داد مرا عالم صالح تقی ، میرزا محمد باقر سلماسی ، خلف صاحب مقاماتعالیه و مراتب سامیه ملا زین العابدین سلماسی که جناب میرزا محمد علی قزوینی مردی بود زاهد و عابد و ثقه. و او را میل مفرطی بود به علم جفر و حروف و به جهت تحصیل آن سفرها کرده و به بلاد ها رفته و میان او و والد (ره) صداقتی بود .پس آمد به سامره در آن اوقات که مشغول تعمیر و ساختن عمارت مشهد و قلعه عسکریین (ع) بودیم. پس در نزد ما منزل کرد و بود تا آنکه برگشتیم به وطن خود کاظمین و سه سال مهمان ما بود . پس روزی به من گفت : (( ام تنگ شده و صبرم تمام گشته و به تو حاجتی دارم و پیغامی نزد والد معظم تو .)) گفتم : چیست ؟ گفت : در آن ایام کهدر سامره بودم ، حضرت حجت (عج) را در خواب دیدم . پس سوال که کشف کند برای من علمی را که عمر خود را در آن صرف . پس فرمود که : (( آن نزد مصاحب تو است.)) و اشاره فرمود به والد تو . پس عرض : او سر خود را از من پوشیده می دارد. فرمود : این چنین نیست . از او مطالبه کن که از تو منع نخواهد کرد . پس بیدار شدم و برخاستم که به نزد او بروم . دیدم که رو به من می آید در طرفی از صحن مقدس. پیش از آنکه سخن گویم ، فرمود : (( چرا شکایت کردی از من در نزد حجت (عج) ؟ کی از من سوال کردی چیزی را که در نزد من بود پس بخل ؟)) پس خجل شدم و سر به زیر انداختم . و حال سه سال است که ملازم و مصاحب او شدم ، نه او حرفی از این علم به من فرموده و نه مرا قدرت بر سوال است و تا حال به احدی ابراز ننمودم ، اگر توانی این کربت را از من کشف نما. پس از صبر او تعجب و به نزد والد رفتم و آنچه شنیدم گفتم و پرسیدم که: ((از کجا دانستی که او در نزد (عج) شکایت کرده؟ )) گفت که (( آن جناب در خواب به من فرمود )) و خواب را نقل ننمود . روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام .
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه ی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟<. های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.

پدرم بود، مادر هم او را آرام می کرد، می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم! اما پدر گفت: خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما.
حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم، دست توی .