زنی می دانستی می دانستی زنی

روزی سقراط حکیم، مردی را دید که خیلی ناراحت است. علت ناراحتیش را پرسید. پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی ازآشنایان را دیدم. سلام جواب نداد و با بی اعتنایی گذشت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد باتعجب گفت: خب معلوم است چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر در راه ی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد آیا از دست او دلخور ورنجیده می شدی؟ مرد گفت: معلوم است که هرگز دلخور نمی شدم، آدم که از. روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام .
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است سقراط پرسید : اگر در راه ی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن ی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا ی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر ی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به ی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
” بدان که هر وقت ی بدی می کند در آن لحظه بیمار است رفته ای اما همیشه مثل گل در خاطری می کند عطر خی باز هردم دلبری نیست آرام دلم بی تو از سودای عشق می تپد ازعشق تو در دل گر بنگری گفته بودی می کنی با من وفا تو تا ابد رفتی اما دلبری ها می کنی با دیگری ساقی بزم رقیبان گشته ای هرروزو شب می دهی از باده ی بوسه به هر ساغری قدر عشق ما ندانستی نشستی با رقیب کی یدار خذف دانستی قدر گوهری ؟ ه ن شمع چو شد پروانه می سوزد پرش کن حذر از دلفریبانی کبانان می پری صبحدم خا تر پروانه بنگر اشک شمع می کند از راز آنچه شب گذشت دری راز دل با غیر چو گفتی ل رسوا شوی گنج پنهان می شود پیدا گشو گر دری عاشقان را ای باید همه سوخته زعم بی غم و اندوه و رنجی کام دل کی می بری ؟ تلخکامی بین که از خُمخانه ی لعل لبت عالمی مست و ولی ما را نبوده ساغری گرچه رفتی بی وفا اما بدان سینا هنوز غیر آغوش خیال تو نجوید بستری 8/12/93 بیگی ( سینا ) لنگرودی روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود. علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام . جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم . سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت : خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است . سقراط پرسید: اگر در راه ی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ مرد گفت: مسلم است که .
بانو کاش این باطن پاکی که می گویی
ظاهرش هم خ بود... بانو کاش می دانستی خ که دلت با اوست
حجاب را چقدر دوست می دارد... و می دانم که می دانی خدا تو را چگونه بیشتر دوست دارد..
نصیحت نوشت ♣ برداشتن حجاب از سر تو مقدمه ای می شود بر برداشته شدن حجاب از چشمان دیگران

به چشمان خیره ی دیگران به خودت ایراد مگیر که مقصر خود تو هستی یک دانستی جالبآیا می دانید که از حروف انگلیسی 4 حرف a,b,c,d در املای اعداد 1 تا 99 به انگلیسی استفاده نمی شود.برای اولین بار حرف d در هزار یعنی hundred دیده می شود.و حرفa در صدهزار یعنی thousand دیده می شود.و حرف b نیز در بیلیون یعنی billion دیده می شود.و حرف c اصلا در املای اعداد انگلیسی دیده نمی شود.یک رابطه جالبحالا اینم یک رابطه ی جالبه که من این رابطه را داخل یک پوستر دیدمش و بقیش را خودم کامل و ادامه دادم. برای من که خیلی جالب بود:88 = 7 + 9×9888 = 6 + 9×988888 = 5 + 9×98788888 = . پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است پشت سر هر آنچه که دوستش می داری و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی بهتر است بالاتر را نگاه نکنی زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح خدا چندان کاری به کارَت ندارد اجازه می دهد که عاشقی کنی تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . . اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شو. شخص پولداری، یک نفر را برای پاسداری از خود وخانه اش استخدام می کند و با او قرار می گذارد، از بابت نگهداری خود و خانه اش، شبی … مقدار به وی بپردازد. اتفاقاً شخص پولدار قصد سفر مکه می کند. شبی که قرار بود فردای آن روز عازم مکّه شود، نگهبانش در خواب می بیند که آن مرد سوار هواپیما شد و هواپیما پس از برخاستن از روی باند فرودگاه، منفجر گردید. فردای آن روز،هنگامی که مرد- چمدان به دست- به سوی هواپیما حرکت می کند، نگهبانش از رفتن او مانع می شود. مرد پولدا. زره آن حضرت را عمر سعد (ملعون) برگرفت و وقتی که مختار او را بکشت آن زره را به قاتل او ابوعمره بخشید، و چنین می نماید که آن حضرت را دو زره بوده زیرا گفته اند که زره دیگرش را مالک بن یسر ربود و دیوانه شد. و شمشیر آن حضرت را جمیع بن الخلق اودی، و به قولی اسود بن حنظله تمیمی، و به روایتی فلافس نهلشی برداشت، و این شمشیر غیر از ذوالفقار یا امثال خود از ذخایر نبوت و ت مصون و محفوظ است.

مؤلف گوید که در کتب مقاتل ذکری از ربودن جامه و اسلحه سایر ء رضوان الله علیهم نشده لکن آنچه به نظر می رسد آن است که اجلاف کوفه ابقاء بر احدی ن د و آنچه بر بدن آنها بود ربودند. ابن نما گفته که حکیم (لعین) بن طفیل جامه و اسلحه حضرتعباس علیه السلام را ربود.

در زیارت مرویه صادقیه ء است وَ سَلَبُوکُم لاْبْن سُمیَّ وَابْن اکِلَه الاَکْباد.
در بیان شهادت عبدالله بن مسلم دانستی که قاتل او از تیری که به پیشانی آن مظلوم رسیده بود نتوانست بگذرد و به آن زحمت آن تیر را بیرون آورد چگونه تصور می شود ی که از یک تیر نگذرد از لباس و سلاح مقتول خود بگذرد. در حدیث معتبر مروی از زائده از علی بن الحسین علیه السلام تصریح به آن شده در آنجا که فرموده:

وَ کَیْفَ لا اَجْزَعْ وَ اَهْلَعُ وَ قَدْاَرَی سَیّدی وَ اخْوَتی وَ عُمُومَتی و وَلَدِ عَمّی وَ اَهْلی مُصْرَعینَ بِِدِمائِهِمْ مُرَمَّلین بِالّْعراءِ مُسْلَبینَ لایُکْنَفُونَ وَلا یُواروُنَ.


فریبا، یادت هست.......؟ شب و روز پیش چشمانم تو را داشتم، و تو هیچ از آنچه در دل داشتم، نمی دانستی؟ یادت هست خانه ی بزرگ و دیرین مادر و پدربزرگ را؛ که در میانه اش درختان شاه توت و رز انگور بود؟ یادت هست آن روز را که کی به زیرزمین خانه شان رفتیم و آن چراغ شیشه ای پر از نگین را ش تیم و، تو از در و من از پنجره، گریختیم؟ که مادربزرگ ما را دیده بود و هیچ نگفته بود جز آن روز که عیدی مان را داد و رویمان بوسید، بر سر هفت سینمان برد و نجوا کنان گفت که آن چراغ را چ. در چشم هایت دنیایی موج می زد وبر لبانت های عاشقانه ی وصل جاری بود.باید می رفتی و رفتن،مال تو بود.سکوتت مثل حرف هایت دل نشین و گیرا بود و سخاوت دستانت ،مثال زدنی.نامت یدالله بود وانگار،سخاوت دستانت هم،آسمانی. اما تو را به نام مجید می خواندند.آن قدر بزرگ بودی که دنیا برایت مثل قفسی تنگ می نمود،باید قفس را می ش تی،باید زمین را در عزای نبودنت،سیه پوش می کردی.چقدر زود بزرگ شدی وچقدر زود برای آغاز راه،بینش و دید وسیعت را بروز دادی. می دانستی بهای ،ت. روزی سقراط حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: "در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم سلام جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم." سقراط گفت: "چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت: "خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است." سقراط پرسید: "اگر در راه ی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟" مرد گ. http://p os-e.ak.instagram.com/hp os-ak-xaf1/10597332_315299121984388_1160158303_n.jpg بهانه ارامشم تولدت مبارک!
تنها عشقم!امپراطورم!
روزی که به دنیا آمدی،هیچگاه نمیدانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان ی می شوی که با تو دنیا برایش زیباتر است...
امپراطورم! وقتی به دنیا آمدی هیچگاه فکر نمی کردی،روزی آرامش بخش قلب ی شوی!
هیچگاه نمیدانستی روزی می رسد که ضربان قلب تو،صدای تو،خنده هایت؛آرامش بخش قلب ی شود!
هیچگاه فکر نمی کردی که صدای خنده ات،لبخند زیبایت،ضربان قلب ی را به کار بیندازد!
روزی که به دنیا آمدی هرگز نمی دانستی زمانی خواهد رسید که رویای ی شوی؛زمانی خواهد رسید که ی هر روز و شب در رویای تو گم شود...
اطمینان دارم هیچگاه فکر نمی کردی زندگی ت، ی را به شوق زندگی سوق دهد!
حتی به ذهنت هم نمی رسید که صدای نفس هایت؛تپش قلب زیبایت؛امید زندگی را در ی بیشتر کند!
امپراطورم!
در تمام عمر یک بار عاشق شدم، ی که برق چشمانش برایم فانوس و برق نگاهش برایم عشق بود؛ ی که برای داشتنش حاضرم از تمام زیبایی های دنیا بگذرم و برای شنیدن صدای او حاضرم روزه سکوت بگیرم.................تا اینکه با تمام وجودم سالروز تولدش رو با تقدیم هزاران گل به اونکه عزیزتر از جون است تبریک بگویم می توانی مکه و مدینه و برای زیارت نروی و بروی زاغه نشین های کنار شهرت و برای مردمت یک آرامش یا خدای مهربانی باشی... کاش می دانستی که تو خودت برای خیلی از آدم ها خ که منتظرش هستند تا امشب بچه هاشان گرسنه به خواب نروند...
کاش می فهمیدی اتفاق اتفاق است... مرگ آ ین اتفاقی است که می تواند تو را میخکوب کند. با همه عاشقانه هایت... همه روز مرگیهایت و... باورش سخت است وقتی تمام این لحظه راکد ومانا و...سنگین برای عزیزی باشد که هر صبح در یک اتاق زیر شیروانی نمور کنارش ساعتهای متمادی را می گذرانده ای و ورق زده ای و ورق زده ای و...نمی دانستی چقدر به او وابسته بوده ای. جریان زندگی جریان عجیبی است. پر از نیمه تاریکهای روشن ...پر از گرگ ومیش ... و لحظه وداع تازه می فهمی چقدر به این دوست همیشگی عادت د. پلک جهان می پرید
دلش گواهی میداد
اتفاقی می افتد،
اتفاقی افتاد و فرشته ای از آسمان فرود آمد.. تاریخ تولد: صبح روز شنبه 93/3/17 + این پست نوشته شد تا فراموش نکنم که خداوند، همیشه، نگاه و حواسش به ما هست..الهی شکر + خداوندا هزاران بار شکرت از این هدیه ی ارزشمندی که لایقمان دانستی ... + خدایا خودت نگهبان و نگهدار این عزیز دردونه ی عمّه (علی آقا) باش، به تو می سپاریمش... هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد، قبول داری؟ مثلاً تگرگ، باید اردیبهشت را به دلواپسی بکشاند،گیلاس، جایش، چلّه مرداد است...برگها باید وسط مهر، با رویی زرد و نارنجی، بریزند روی سنگفرش خیابان، شب یلدا، را که میزنی کنار، باید برف را ببینی که بی صدا می آید...و اما عشق...من می گویم تنها چیزی ست که نباید سر وقت بیاید!باید وقتی برسد که تو دست و پایت را گم کنی، ناگهان... سریع...بی معطلی...درست بخورد وسط زندگی آدم...زمانی که فکر می کنی همه چیز سر جای خودش نشسته، بیاید و تمام بنیان بودنت را به هم بریزد...باید طوری عاشق بشوی که مجبور باشی تمام برنامه های زندگیت را از اول بچینی ،و حتی گاهی وقت ها قبول کنی که برنامه ریزی هیچ کمکی به تو نمی کند ... باید رها باشی ...جوری که انگار خودت هم دیگر،  سر جای همیشگی ات نیستی، بزنی بیرون...تمام روزهایت، شعر بگویی، شاعر شوی...اصلا" چرا پیچیده اش کنیم... ساده بگویم... "عشق" بی موقع که بیاید، اسمش می شود "معجزه"...چیزی شبیهِ استجابت تمام دعاهای به آسمان رسیده و نرسیده ات... می شود حسّ نابِ تمامِ آنچه که دلِ دیوانه ات یک عمر انتظارش را می کشید و تو نمی دانستی چه می خواهد ...آن وقت، هر زمان که چشمان او حضور داشته باشد،تو غرق در آرامش می شوی و حس و ح بهاری می شود... خودبه خود، عطر بهار نارنج می پیچد ...
" آزاده رمضانى "

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] و اکنون...آ ین حرفهایم را برای خانم نادری به یادگار می نویسم!لبخندهای بی گاهت را دوست می دارم!از همان لبخندهایی که.. "می دونید که چی میگم؟"و من..این منم که میان دیوارهای دیروز و دروازه های بسته ی فرداروی یک وجب اکنونم ایستاده ام!ایستاده می نگرم..ایستاده می دانم..خوب می دانم..که بار دیگر به نقطه ته خط یک داستان دیگر رسیده ام!بار دیگر به پایان کلاسی که بی انتها آن را عاشق می بوده ام ٬رسیده ام! و ای کاش می دانستی که این روزها عجیب پی آب حیات برای وجب به . یک: کنار خانه ی تو ...خانه ای ید ... پروانه ای که ....خانه ی تورا ...برای سوختن ...مناسب دید!!! دو: قول داده بودی که مرا ببری "مشهد و ضریح"... دی شب به خوابم آمده بودند ...دیگر قول لازم نیست!!! سه: شکار قلب تو بودم که تیر آمد و خورد ... میان تیر قبلی و با خودگفتم :ای والله!!! چهار: بخورم آن چشم مستت را ...ای کله !!! که از بس نابغه بودی ...کله ات پختند !!! پنج: یک مرحله از سرنوشت یوسف ...بازار مصربود ... قربان خدابرم ...چه ی چشم یدارداشت !!! شش: مزار شش گوشه ات را نبوسیده آن لب که ... نمی داند عشق بازی ....با آل علی (ع)... هفت: به فاطمه (س)فروختی ف و نمی دانستی که او ... نیازی به دو دنیا نداشت ...وقتی کنار علی (ع)بود !!!
هشت: ترامپ دست ترزا می را گرفت و فشرد .... ترزا می خندید و گفت:بیا لندن دست ملکه قشنگ تر است !!! نه: بنز یده بود برای خودش یک پارکینگ ... شب ها صاحب با ترفند می خوابند پراید کوچولو را روی سرش !!! ده: صد سال فرهنگ موتور سواری داشته باشیم ....بازهم بیخ گوشمان است و می گوید ...برو!!! از پیاده رو برو ...توفلان خیابان بپر پایین و....هزارو یک بلا سرمان می آورد ... باید وقتی از جنس آدمیم ...مراقب بیخ گوشمان باشیم !!! یازده : روی دست تورا می بردند ...مثل کالای نایاب ... چه بد که دست من کوتاه بود و نداشتم ...آن طلا که قد قامت تو ...لباس کنم!!! دوازده: ممنون!مخلصم ... خیلی از راه های دور زحمت می کشید و می آیید ...انشالله قابل باشن نوشته ها ... سیزده: "دلوم صفای اهواز را نشانه گرفته است بدجور " این نقشه نقش شیر است ...نه آن صفت گربه ...هم وطن !!! چهارده " دنیارو تقسیم کنن ازاین بیشتر به ما نمی رسه ... بیا!!!دیگه حرص نمی زنم!!! پانزده : دیگر می خواهم بفروشمت !!!ولی خلاف ذهن من ی نمی د ... آن قدر شیرین بوده ای ...که ...برای دیگران سم سفیدی !!!

image result for ‫زیباترین ع دنیا‬‎

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خب معلوم است،

چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر در راه ی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن ی دلخور نمی شود. سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می طبیب یا دارویی به او برسانم. سقراط گفت: همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را
بیمار می دانستی، آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا ی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر ی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش، نسبت به ی که بدی می کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد

و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچ دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت ی بدی می کند،

در آن لحظه بیمار است.
شاخه ایی نبات .... به پاس رویاهای خوبی که داشتی. برای گرامی داشت شۀ زیبایی که پرور ... برای بلورهای برفی که در زمستان بر روی شال خا تریت افتاد و آب شد و گونه هایت در زیر سرما مانند چراغی درخشید... برای آن قصه هایی که می دانستی و به پاس داشت اندشۀ فرداها برایم به ارمغان آوردی.... من شاخه ایی نبات را کنار پنجره می گذارم، بگذار در گرمای وجود تو من آن را نظاره کنم و دوباره به یاد بیاورم که انسانی چون تو قرابتی دیرین با این شاخ نبات دارد... شاخه ایی نبات .... . بدحجاب! بی حجاب! معذرت! معذرت!
من از جانب تمام انی که شعار دادند "مرگ بر بدحجاب" از تو معذرت می خواهم.
من از جانب تمام انی که شعار دادند " ملت ما بیدار است، از بدحجاب بیزار است" از تو معذرت می خواهم.
من از جانب تمام انی که فعل تو را از خود تو جدا ن د، معذرت می خواهم. من می دانم که تو اگر اهمیت و فلسفه ی حجاب را بدانی، به حجابت از من هم پایبندتر خواهی بود.
من می دانم که اگر ظاهر امروز تو این است، من نیز بسیار مقصرم که اگر من توانسته بودم منطق و احساسم را راجع به حجاب به تو منتقل کنم، ظاهر امروز تو این نبود.
من می دانم که اگر در فرهنگ سالمی که حکم ا یژن را دارد، نفس کشیده بودی، ریه های ت غبار نمی گرفت.
من می دانم که اگر عمق نقشه ها و اه دشمن و تلاش شبانه روزی شان را برای تاراج حیا می دانستی، مشتی محکم بر دهانشان می کوبیدی.

عزیز دلم!
را با آن چیزی که من و امثال من می گوییم و عمل می کنیم، نشناس!
حساب را از جامعه ی مسلمین جدا کن! که اگر ما به درست عمل کرده بودیم، پاکی همه جا را فرا می گرفت!

عزیز دلم!

اگر آن قدر نتوانسته ام تو را دوست داشته باشم، و این دوست داشتن را به تو نشان دهم، که تو با تمام وجود دری که برایم عزیزی و برای همین است که اعتقاد دارم باید از گوهر ارزشمند وجودت پاسداری شود، مشکل از من است! نگاهی که خدا را دید نام شفا یافته: اکبر عابدینی نوع بیماری: ن نا سن: 12 سال اهل: زنجان تاریخ شفا: شهریورماه 1369– برابر با 29 صفر و مصادف با شب شهادت رضا (ع) امروز نگاهت خدا را دید.
عشق کار خودش را کرد و تو با چشمانی که نگاه نداشت او را دیدی .آمده بودی تا عاشقانه ات را با او بگویی. بی قرار اما با وقار وارد حرم شدی. مثل آنروز که بی قرار اما آرام و با وقار وارد مسجد شدی. حال دیگری داشتی. می دانستی که در آن هنگام از روز ی در آن جا نیست، پس تنها می توانستی با . روزی سقراط، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متأثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر در راه ی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچید، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ا مرد . بانو کاش این باطن پاکی که می گویی
ظاهرش هم خ بود... بانو کاش می دانستی خ که دلت با اوست
حجاب را چقدر دوست می دارد... و می دانم که می دانی خدا تو را چگونه بیشتر دوست دارد.. نصیحت نوشت ♣ برداشتن حجاب از سر تو مقدمه ای می شود بر برداشته شدن حجاب از چشمان دیگران

به چشمان خیره ی دیگران به خودت ایراد مگیر که مقصر خود تو هستی انس با قرآن کبوتر بچه ای با شوق پرواز بجرئت کرد روزی بال و پر باز پرید از شاخکی بر شاخساری گذشت از بامکی بر جو کناری نمودش بسکه دور آن راه نزدیک شدش گیتی به پیش چشم تاریک ز وحشت سست شد بر جای ناگاه ز رنج خستگی درماند در راه گه از شه بر هر سو نظر کرد گه از تشویش سر در زیر پر کرد نه فکرش با قضا دمساز گشتن نه اش نیروی زان ره بازگشتن نه گفتی کان حوادث را چه نامست نه راه لانه دانستی کدامست نه چون هر شب حدیث آب و دانی نه از خواب خوشی نام و نشانی فتاد از پای و کرد از عجز فریاد ز شاخی مادرش آواز در داد کزینسان است رسم خودپسندی چنین افتند مستان از بلندی بدن دی نیاید از تو کاری به پشت عقل باید بردباری ترا پرواز بس زودست و دشوار ز نو کاران که خواهد کار بسیار بیاموزندت این جرئت مه و سال همت نیرو فزایند، هم پر و بال هنوزت دل ضعیف و جثه د است هنوز از چرخ، بیم دستبرد است هنوزت نیست پای برزن و بام هنوزت نوبت خواب است و آرام من عاشق این شعرم ای کاش می دانستی اگر آن روزها سخت گرفتم فقط برای آسان گذشتن و آسان دل کندن ات بود تا برای همیشه از من متنفر باشی که اگر روزی بازهم نگاهم به نگاهت تلاقی کرد با تلخی از من بگذری و دلم آرام بماند که به زندگی باز گشته ای و همه چیز را به فراموشی س ای زمان گذشته، هم برای من هم برای تو و هر دو به گونه ای پیر شده ایم خبر ما شدنت، آن سال ها برای من لبخند بود اما انگار با گذار زمان ... اما انگار با گذار زمان، دلت هنوز ما نشده دست دلت را محکم بگیر دیگر توان دل ش تن و تاوان دادن را ندارم پ ن: خدایا دنیات رو شکر، اون بالا چیکار می کنی؟ پ ن: ای کاش می دونستی من قدر دوست داشتنت نبودم، ای کاش می دونستی من نمی تونستم خوشبختت کنم، ای کاش می دونستی من سنگ دل نبودم اون روزا، همش برای تو بود که دست زندگی تو بگیری و بری پ ن: هوای دلتو داشته باش، من خیلی وقته بی دلم، پریشونم... خلاصه داستان: داستان این کتاب، بی شباهت به زندگی خود یوستین گاردر نیست. گاردر در بسیاری از آثارش، به رابطه بین پدر و فرزند پرداخته است اما داستان این کتاب، شباهت زیادی به زندگی خود نویسنده دارد و از این جهت، خواننده با داستانی خواندنی مواجه می شود که ریشه در واقعیت دارد. جورج 15 ساله پسری است که در 4 سالگی پدرش فوت کرده و حالا پس از 11 سال که از مرگ پدرش گذشته ناگهان نامه ای از پدر که در کالسکه دوران کودکی جورج مخفی کرده و خطاب به پسرش جورج نوشته بوده پیدا می کند. پدر جورج که خودش پزشک بوده است از بیماری و مرگ قریب الوقوع خود آگاه می شود و برای اینکه بتواند در آینده با پسرش چند کلمه ای صحبت کند و نصایحی برایش داشته باشد دست به قلم می شود و طی نامه ای شرح آشنایی و عشق خود با یک دختر موسوم به دختر پرتقالی (میوه پرتقال) را برای پسرش جرج بازگو می کند. و در آن ضمن با نثری تاثیرگذار دیدگاه خود درباره حیات، مرگ و عشق را توضیح می دهد. قسمتهای بشدت تاثیر گذاز از این داستان:
«... من می ترسم جورج. از این می ترسم که از این دنیا رانده شوم. من از ی مثل امشب که دیگر زنده نخواهم بود، خیلی می ترسم... دنیا خیلی پیر است؛ شاید 15 میلیارد سال عمر داشته باشد و با این حال ی نتوانسته بفهمد که جهان چگونه به وجود آمده است. همه ما در افسانه بزرگی زندگی می کنیم که هیچ اطلاع درستی از آن ندارد. زمانی را تصور کن که تازه همه چیز به وجود آمده بود و تو در آستانه افسانه حیات بودی و حق انتخاب داشتی. می توانستی برای یک بار در این سیاره به دنیا بیایی. اما نمی دانستی که چه وقت باید زندگی را شروع کنی، چگونه و چه مدت؟ فرض کن فقط همین را می دانستی که اگر تصمیم می گرفتی به این دنیا بیایی، زمانی این اتفاق می افتاد که وقتش رسیده بود. این را هم می دانستی که وقتی زمان یک دور بچرخد، باید دوباره زمان و هرچه در آن است را ترک کنی و شاید برایت ناخوشایند باشد؛ زیرا برای بسیاری از انسان ها این افسانه آن قدر دلپذیر است که وقتی به ترک اش فکر می کنند، اشک دور چشمان شان حلقه می زند...». جورج پس از خواندن نامه پدرش و در جواب این پرسش که چه انتخ خواهد داشت، می گوید: «... اگر جواب منفی به زندگی می دادم، یعنی اینکه هیچ گاه به آسمان نگاه نمی . خورشید! هیچ گاه پایم را در جزیره داغ تونزبرگ نمی گذاشتم و هرگز تجربه شیرجه در آب سرد را نداشتم... برای یک لحظه مفهوم نیستی را درک ... معده ام درهم می پیچد و بسیار خشمگینم. وقتی به این می شم که روزی باید بروم و از اینجا دور بمانم، آن هم برای همیشه، بی نهایت خشمگین می شوم. حس می کنم یک شوخی ناجور در میان است. زیرا اول، ی می آید و می گوید: بفرما! دنیا مال توست و بعد می آیند که آن را از تو بگیرند... با این همه، من در مرز میان بودن و نبودن، زندگی را انتخاب می کنم و گوشه کوچکی از خیر و نیکی را برمی گزینم که سزاوار آن هستم». این کتاب توسط مهوش می پور ترجمه و در نتشارات تندیس به چاپ رسیده است. جملات زیبا از این کتاب: - امکان ندارد بتوانی دو پرتقال پیدا کنی که شبیه به هم باشند. حتی دو علف هم کاملا شبیه به هم نیستند. - فکر نمی کنم چیزی به اندازه خنده واگیر داشته باشد. غم و اندوه هم می تواند واگیر داشته باشد. اما ترس چیز دیگری است. ترس نمی تواند به راحتی شادی و غم سرایت کند و این بسیار خوب است. ما با ترسهایمان کم ش تنهاییم. - زندگی بخت آزمایی عظیمی است که در آن فقط شماره های برنده را می توان دید. - به نظرم عقل و نیروی ادراک لازم برای آفرینش یک زنبور، بیشتر است تا برای ایجاد یک حفره سیاه. - از آنجا که ما در اینجا هستیم پس ما خود جهانیم. اما شاید آفرینشمان تکمیل نشده باشد. بدیهی است که تکامل جسمانی انسانها از تکامل فکری و روانی آنها پیشی گرفته است. - آ ین چیزی که انسان محکم نگه می دارد اغلب دست ی است. - شاید فکر به آن دردناک باشد. چرا باید از افکار تار عنکبوتی دست بکشیم؟ - این تصور مضحکی است که اصولا به وجود فضا فکر کنیم در حالیکه در کنارمان دخترهایی هستند که از شدت ریمل موجود بر روی مژه هایشان نمی توانند فضا را ببینند... - از دست دادن چیزی که دوستش داریم بسیار سخت تر از نداشتن آن از ابتدای امر است. - ما در هستی یک مکان نداریم بلکه در آن به همان اندازه ای جا داریم که برای خود تعیین می کنیم. - به کار بردن ضمیر " ما " و افعال اول شخص جمع به این معناست که دو نفر را با کار مشترکی به هم پیوند می دهیم تا به شکل یک موجود آشکار شوند. - این ع را چند هفته قبل از مرگ او گرفته اند و ای کاش من آن را نداشتم اما حالا که دارم نمی توانم آن را دور بیندازم و حتی نمی توانم از نگاه مکرر به آن خودداری کنم. - اما این انسان چیست؟ ارزش هر انسان چقدر است؟ آیا ما غباری بیش نیستیم؟ غباری که به هوا بلند می شود و هر بادی آن را پراکنده می کند؟ - نگو که طبیعت معجزه نیست و دنیا افسانه نیست. هر که به این موضوع پی نبرده، شاید زمانی که افسانه به پایانش نزدیک شد و به وداع با این معجزه رسید، آن را بفهمد. هی یارو تو واقعا هرزه ای... های...یارو...!
می دانی هرزه بودن چه شکلی است...؟
می دانی دختر چه جور دختریست؟
میدانی؟
اصلا می فهمی هرزگی چیست؟
نه نمی دانی...!
هرزگی این نیست که همبستر آغوش های شوی...!
این نیست که سیگار بکشی و سیگار بکشی و سیگار بکشی...!
می فهمی...؟
هرزه بودن به لباس و قیافه و و سیگار نیست...
هرزه بودن به فکرهای اب و ی توست...!
هی یارو
می دانستی
تو واقعا هرزه ای...
بخوان به نام رهایی! بخوان به نام بلوغ! بخوان به نام صاعقه در هاب شب. بخوان به نام ساقه امید در پهن دشت یأس! بخوان به نام خالق خورشید، و عشق را به اسم اعظم معشوق، از پس یلدای بی تنفس دیجور، نورباران کن! بخوان نبی گرامی! بخوان رسول عشق و امید! بخوان به نام نامی توحید! تو خو ، هرم صدای تو قندیل های سکوت را ذوب کرد. آوای مهربان تو فضای میان زمین و آسمان را عطرآگین نمود. بوی خوش عشق ملایک بی تاب را به طواف «حرا» کشانید؛ انبیا انگشت حسرت به دندان گزیدند؛ ابراهیم و اسماعیل از آنکه: حرا بود و ما به مرمت کعبه ایستادیم؟ موسی از آنکه: به طور، چرا رفتیم؟ عیسی از آنکه: آنچه در زمین یافتنی بود، درآسمان چرا می جستیم؟ و در این میانه تنها خاطر خدا بود که راضی بود، چرا که رحمت واسعه خویش را نمود عینی بخشیده بود. فرشتگان برخی به رضایت بی سابقه خدا سجده می بردند؛ بعضی عرق از جبین می ستردند؛ عده ای گوش به لطافت این معاشقه می سپردند و برخی از آنکه معشوق خداوند را در زمین می دیدند ـ نه در میان خویش ـ خون دل می خوردند. جبرئیل چه ذوق کرده بود که پیام عاشق و معشوق را بر بال امانت خویش به یکدیگر می رساند. آری، تو که خو ، آسمانیان، زمینیان اهل دل را به پایان شب سیاه بشارت دادند، عرشیان که هلهله می د فرشیان را مژده آوردند که: «قد جائکم من الله نور».2 مردانی از شرق ای ! سلام بر تو که وعده های تو را با دست های لرزان خویش لمس می کنیم. ما فرموده تو را که «از شرق، انی راه را برای ظهور مهدی(ع) هموار می کنند» از یاد نبرده ایم. سلام بر تو! سلامی به طراوت خون های جوانانمان. حاشا که از یاد ببریم آن منظره را که به ابوذر فرمودی: «ابوذر! می دانی چه شه ای مشغولم داشته است و پرنده اشتیاق دلم به کدام سوی پر می کشید؟ دلم به شوق دیدار برادرانی می تپد که بعدها خواهند آمد، مقامشان هم سنگ مقام انبیاست و منزلتشان در نزد خدا منزلت . از پدر و مادر و برادر و خواهر خویش به خاطر جلب رضای خدا دست می کشند و آنچه مال در خورجین تملک دارند، فدای خدا می کنند. در مقام خشوع در مقابل خداوند تا اوج ذلت رشد می کنند، دل از دنیا و مافیها می کنند... دل هایشان رو به سوی خدا دارد، جان هایشان از خداست و دانششان برای خدا...». ای ! از یادمان نمی رود آن خاطره را که آنقدر از صفات این عزیزانت مشتاقانه گفتی که اشک در چشمانت نشست و همان حال که زمین اشک های مبارک تو را در بغل می فشرد دعایشان فرمودی: «خداوندا! حفظشان کن و یاریشان فرما در نبرد با دشمنان و چشمم را به دیدارشان در قیامت روشن کن». ! عزیز خداوند! معشوق معبود! سلام بر تو! تو که قرن ها پیش برای این عزیزانت گریستی و دعایشان فرمودی و می دانستی و می دانی که حیات و نصر و فتحشان به پشتوانه دعای توست، اکنون در این مخاطرات رهایشان نکن. نوشته ازسیدمهدی شجاعی زاده حجاب من از جانب تمام انی که شعار دادند "مرگ بر بدحجاب" از تو معذرت می خواهم. من از جانب تمام انی که شعار دادند " ملت ما بیدار است، از بدحجاب بیزار است" از تو معذرت می خواهم. من از جانب تمام انی که فعل تو را از خود تو جدا ن د، معذرت می خواهم. من می دانم که تو اگر اهمیت و فلسفه ی حجاب را بدانی، به حجابت از من هم پایبندتر خواهی بود. من می دانم که اگر در فرهنگ سالمی که حکم ا یژن را دارد، نفس کشیده بودی،ریه های ت غبار نمی گرفت. من می دانم که اگر عمق نقشه ها و اه دشمن و تلاش شبانه روزی شان را برای تاراج حیا می دانستی، مشتی محکم بر دهانشان می کوبیدی. عزیز دلم! را با آن چیزی که من و امثال من می گوییم و عمل می کنیم، نشناس! حساب را از جامعه ی مسلمین جدا کن! که اگر ما به درست عمل کرده بودیم، پاکی همه جا را فرا می گرفت! image result for ‫انتظار پشت میز دو نفره‬‎اگر می دانستی جایتسر میز صبحانه چقدر خالی استو قهوه  منهای شیرین زبانی توچقدر تلخمن و این آفتاب بی پروا راآن قدر چشم انتظار نمی گذاشتی
"عباس صفاری"
لینکچه زیباست بخاطر تو زیستنو برای تو ماندن به پای تو بودن و به عشق تو سوختنو چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستنای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیستبدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباستچه زیباست بخاطر تو زیستنثانیه ها را با تو نفس کشیدن زندگی را برای تو خواستنچه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودنبدون تو چه محال و نا ممکن است زندگیچه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنتبرای با تو بودن و با تو ماندن برای با هم یکی شدنکاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی
"من خودم این متن رو ننوشتم اما واقعا زیباست.." *** پاییز که می شود انگار از همیشه عاشق ترم در تمام طول پاییز.. نمناکی شب ها را با تمام منفذهای پوستم لمس می کنم وچشمانم همه جانقش دیدگان تورا جستجو می کند پاییز که می شود همراه برگها رنگ عوض می کنم زردو نارنجی می شوم و با باد تا افقی که چشمانت درآن درخشیدن گرفت پیش می روم و مقابلت به درمی آیم تا آن جا که باور کنی تمام روزهایی که از پاییز گذشته تا به امروز همواره عاشقت بوده ام پاییز که می شود بی قراری ها. من بدیدم که به چه دلهره آن روز پسر
سیبی از شاخه بچید
هِی خطابش
و چنان از پِی او تند دویدم که دگر این نفسم راه نداد
چند قدم آن ور تر دخترم را دیدم
سیب دندان زده از دست وی افتاد به خاک
او نگاهی به نگاه غضب آلود من انداخت ولی هیچ نگفت
پسرک بغضی کرد
دخترم بی وقفه راهی خانه بشد
چون نمیخواست به خاطر بسپارد
گریه ی تلخ پسر ، مزه ی چوب پدر
یا که هر حس بد دیگر آن لحظه ی شوم
اما من آگاهم، دخترم میکرد به لب  :
او یقی. روزی حضرت المومنین علیه السلام در راهی می گذشت، یک نفر یهودی که از یهودیان خیبر بود با آن حضرت همراه شد. در بین راه به دره ای که بر اثر سیل آب زیاد در آن جمع شده بود رسیدند، یهودی فورا پارچه ای را که نخی یا پشمی بود به خود پیچیده و روی آب به راه افتاد، مقداری که رفت علی علیه السلام را صدا زد و گفت: اگر آن چه من می دانم تو می دانستی از آب عبور می کردی همان طور که من عبور . المومنین به او فرمودند: قدری توقف کن، سپس اشاره ای فرمود، فورا آب منجمد گردید و. پشت چراغ راهنما چراغ قرمز وقتی طولانی می شود، یعنی بالأ ه نوبت به تو هم می رسد. حالا رسید. بوی نم باران همراه با دود اسپند می ریزد توی ماشین. دور و اطرافت را خوب وارسی کرده ای و توی جیب پیراهنت را. توی جیب های کتت جز چند تکه ورقه یادداشت دستگاه خودپرداز بانک، چیزی نیست. دست می گذاری روی جیب شلوارت و پاکت را لمس می کنی. کمربند ایمنی را می‎کشی تا شل تر شود. کمی جا به جا می‎شوی. دست می‎کنی و فقط پاکت بیرون می آید. می‎دانستی، ولی برای آن که این دختر ب. برای مسافرم عزیز مسافر بایست دیگر قدمهایت نمی خواهد حرکت را تجربه کند.با توام آری ای عزیز مسافرم شماره قدمهایت دیگر یارای افزودن ندارد .....همیشه به قله رسیدن نهایت نیست...وهر رفتنی هم رسیدن نیست..... گاهی زیبایی مسیر برایت پناهی می سازداز آنچه که روزی رسیدن به این نقطه را نهایت وهدف می دانستی ووقتی فکرش را می کنی می بینی گویا همین را کم داری همین که در کنار یک مسیر یک چادر آرامش ب ا کنی ودرکنارزلال فهمیدن یک فهم واحد را به حجله نشینی .... گاهی همین. روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر دمندی وی را پند داد تا برای بیدار بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟" مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!" گرگ گفت : "میشود از او بپر. روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر دمندی وی را پند داد تا برای بیدار بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟" مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!" گرگ گفت : "میشود از او بپر.