روزمرگی من و پسرم

وقتی بچه بودم پدرم می گفت : هر زمان خودت به تنهایی توانستی بند کفشهایت را ببندی مرد شده ای. اما من به پسرم می گویم: هر وقت توانستی بند کفشهای دوست داشتنی ات را خودت باز کنی و آن را به پا ای ببخشی آنگاه مرد شده ای . پسرم تاج سرم گل پسرم تاحالا کجا بودی چرا زودتر نیومدی خونه ما تاحالاکجا بودی؟ پیش خدا بودی ! پیش خدا بودی یادت هست اندازه عدس بودی یادت هست تو شکم مامان بودی براش دعا میکردی چی میگفتی ؟خودت ما رو انتخاب کردی واومدی خونه ما یا اینکه برات نامه دادیم ودعوتت کردیم اومدی پیش ما مامان فدات بشه فدای قدو قوارت بشه فدای اون چشات بشه *********************************** پسرکم اینا صحبتایی که من همش باهات دارم وهمیشه تو این مدت باهات میکنم وتو هم با شنیدن این حرفای من ک. ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼﯿﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟ ﻣﺎﺩﺭ : ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﭘﺴﺮ 17 ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ . ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻗﻠﺒﯽ ﺩﺍﺭﻩ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻡ ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ .... ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟ ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ ! ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺍﮔﻪ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺭﻱ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶ ﻧﯿﺴﺖ، ﻭﺍﺳﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﻳﻪ ﺑﺰﺍﺭ تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید. قبول و کلی هم نصیحتش که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا , گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟ گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟ دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد ز. شهیدی که دلش برای رضا تنگ شده بود پدر شهید می گفت: پسرم ا ین بار که امده بود مرخصی عجله داشت برگرده روز ا گفت: باباجون این قدر دلم برای علی بن موسی الرضا تنگ شده دوست داشتم یکبار دیگه برم مشهد زیارت رضا گفتم : عزیز دلم حالا که وقت هست یه کم دیرتر برو منطقه برو زیارت رضا - پسرم گفت: اخه دلم نمیاد همه بچه هایی که در جبهه ها زیر اتش هستند دلشون میخاد برند زیارت رضا – با همون حسرت رفت جبهه شهید شد و جنازه اش هم برنگشت بعد از سالها زنگ زدند که بچه تون در. به تک تک کادرم افتخار می کنیم. ما مثل برادر با هم کار می کنیم. کاش پسرم بود زیرا خیلی خوب کار می کند آیا شما تضادی با خانواده بودن ما دارید؟ اینها اعضای خانواده ما هستند. بفرمایید سلام پسر قشنگم . تاخیر مامان رو تو نوشتن وبلاگت ببخش . خیلی شیطونی میکنی رسیدگی بیشتری میخای نسبت به روزهای اول تولدت عزیزم. ماشالله جنب و جوش زیادی داری . همش من دنبال شما هستم از این اتاق به اتاق . همش دوست داری بری تو آشپزخونه . چون آشپزخونه لبه داره . میری میشینی رو لبه پایین نمیای . یا میری جلوی ماشین لباسشویی میایستی بیرون هم نمیای. پسر قشنگم دو تا دندون دراورده . تو فک پایین دراورده . قربون دو تا دندونت برم که خیلی قشنگه . وقتی میخندی من عاشق. امروز وقتی خواستم پول تا ی رو بدم

راننده نگرفت و گفت : محاله از شما عمرا کرایه بگیرم

با تعجب پرسیدم مگه شما منو میشناسی ؟؟؟

گفت : بله که میشناسم

.

.

.

.

پسرم یکی از خواننده های وبِ شماس

پستای شما شادی رو به زندگی ما آورده

اشک تو چشمام حلقه زد و گفتم من متعلق به شمام تو چرا می جنگی؟ ـ پسرم می پرسد من تفنگم در مشت کوله بارم در پشت بند پوتینم را محکم می بندم مادرم آب و آیینه و قرآن در دست روشنی در دل من می کارد پسرم بار دگر می پرسد: تو چرا می جنگی؟ با تمام دل خود می گویم: تا چراغ از تو نگیرد دشمن محمد رضا عبدالمکیان (ادامه شعرها در ادامه مطلب) روزی٬ یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشن٬ پس متوجه دودیوار براق نقره ایی رنگ میشوند که به شکل کشویی از هم جدا شده ودوباره به هم میچسبند. پسر از پدرش میپرسد٬ این چیست؟ پدر که تا به حال آسانسور ندیده بود می گوید پسرم٬ من تا کنون چنین چیزی ندیده ام ونمیدانم. درهمین موقع آنها٬ یک زن بسیار چاق را میبینند که با صندلی چرخدار به آن دیوار نقره ایی رنگ نزدیک میشود وبا انگشتش چیزی را روی دیوار فشار میدهد. ودیوار براق از هم جدا شد. از دست این اینستا وتلگرامو.... ب کل ادم یادش میره ی جاییم بود ک درداشو مینوشت اما خب دفتر خاطراتم اینروزا نقشش پررنگتره با دایان جونم نمیرسم بیام اینجا الان 10 ماهشه و من هر روز سرمست تر وبانشاططر روزمو شروع میکنم ک ب پسرم برسم اون تمام عمر جونو همه چیزمه خداروهزاران مرتبه شکر میکنم ک همچین فرشته ای رو ب من داد با خندیدنش منم میخندم با اخمش اخم میکنم با گریش ک نه گریه نمیکنم خخخخ الان مهم نیست ک منو همسرم چ رابطه ی سرد یا گرمی داریم پسرم عشقم عمر. دختر نیستم , همیشه خانواده پشتم باشن من پسرم دختر نیستم , 50000 تا فرند داشته باشم
دختر نیستم روزانه 30,40نفر سعی کنن

باهام دوست شن ومنم با ناز بگم "نَه"
نه عزیزم, من پسرم: پسر بودن، یعنی مامان بابا تا دبستان؛ پسر بودن یعنی فقط 2 بار فرصت برای کنکور! پسر بودن یعنی 2 سال سربازی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پسر بودن یعنی فکر پیدا کار برای ساختن آینده .... دنیای پسرا پر از پیراهن های مردونه و تنهایی و رفیقاشونِ! پر از تلاش برای مخفی غماشون ....

من پسر. یارو به گفت؛ پسرم فکر میکنه ماشینه! هر وقت میگم یه کاری انجام بده، میگه پنچرم، باطری ندارم و... گفت؛ چرا نیاور معاینه کنم؟ یارو گفت؛ خواستم بیارمش و لی هرچی گوشش رو پیچوندم استارت نزد! رئیس سازمان حفاظت محیط زیست درباره حکم جلب فرزندش گفت: این موضوعی است که قاعدتا نباید در رسانه ها طرح شود تا فرآیند قضایی را تحت تأثیر قرار ندهد. به ماه رمضان امید بسته ام.... نه اینکه فکر کنی معجزه ای رخ می دهد نه.... موسم معجزه ها گذشته است... همین که صدای دعای سحر بپیچد توی هال از پنجره باز با یک نسیم خنک دم صبح ....همین که صدای ربنا بتابد به تسبیح بلوری ام....همین که افطار بپزم.... همین که همسرم زولبیا ب د... همین ها.... من به همین مختصرها قناعت دارم.... من مباداهای معنوی را از سر گذرانده ام و به همین اندک ها بسنده ام.... به حرم رفتن هایم با پسر کوچکم..به جواب دادن به سوالهایش وسط دعاها... پیله خلوت و سک. پسره به مادرش گفت : با این قیافه ترسناکت چرا اومدی مدرسه ؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودی ، نمی خواستم گرسنه بمونی. پسر گفت : ای کاش نمیومدی تا باعث خج و شرمندگی من نشی ... همیشه از چهره مادرش با یک چشم خج می کشید. چند سال بعد پسر در یک شهر دیگه قبول شد و همون جا کار پیدا کرد و ازدواج کرد و بچه دار شد. خبر به گوش مادر رسید. مادر گفت بیا تا عروس و نوه هامو ببینم. اما پسر می ترسید که زنش و بچش از دیدن پیر زن با یک چشم بترسن. چند سال بعد به پسره خبر دادن مادرت مر. من یه پسرم!
اگه برات غیرتی نشم
اگه روت حساس نباشم
اگه باهات مهربون نباشم
اگه بهت اخمای کوچولو نکنم
اگه دستتو محکم نگیرم
اگه نگم هرکاری کردی راست بگو تا ببخشمت
اگه سر به سرت نذارم ، قربون صدقت نرم،نگرانت نشم
اگه بهت نگم عروسک من..
اون موقع که تو دیگه دیوونم و عاشقم نمیشی!
تو عاشق اینی که من یه مرد کامل باشم!مرد تو!

تو یه دختری!
اگه خودتو لوس نکنی
اگه باهام قهر نکنی و ناز نکنی
اگه وقتی چشام میچرخه. شهریار تا سن ۴۷ سالگی مجرد بودن ،چون در جوانی از دختری خواستگاری میکنند و پدرش مخالفت میکنه،چندین سال بعد در روز سیزده بدر دخترو با شوهر پولدار و بچه هاش میبینه و این شعرو سرود.
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و ج. برگرفته از مجموعه داستان "تیمار غریبان"

((چند پر پونه))
آقای گفت باید از پسرت جدا زندگی کنی. گفت بهتره پسرت بره خوابگاهِ بیماران روانی. گفت باید هر روز شنا کنی. پیاده روی کنی. گفتم پسر من روانی نیست خیلی هم آقاست. گفت دیپرشن مزمن، یک بیما ریِ روانی است. پسرم خیلی هم آقاست فقط قیافه اش عین آینه ی دق است.
تابستان ها بالکن ما خیلی باصفاست گل می کارم شمعدانی، اطلسی. پونه می کارم. پسرم چند پر پونه با ماست دوست دارد. می روم هوا خوری، اول بوی شمعدانی می آید، بعد تلخی و گسیِ اطلسی ها، نفس عمیق که بکشی عطر پونه گیج و دلتنگ ات کرده...
((مرضیه ستوده)) بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید... ادامه مطلب برگرفته از مجموعه داستان "تیمار غریبان"

((چند پر پونه))
آقای گفت باید از پسرت جدا زندگی کنی. گفت بهتره پسرت بره خوابگاهِ بیماران روانی. گفت باید هر روز شنا کنی. پیاده روی کنی. گفتم پسر من روانی نیست خیلی هم آقاست. گفت دیپرشن مزمن، یک بیما ریِ روانی است. پسرم خیلی هم آقاست فقط قیافه اش عین آینه ی دق است.
تابستان ها بالکن ما خیلی باصفاست گل می کارم شمعدانی، اطلسی. پونه می کارم. پسرم چند پر پونه با ماست دوست دارد. می روم هوا خوری، اول بوی شمعدانی می آید، بعد تلخی و گسیِ اطلسی ها، نفس عمیق که بکشی عطر پونه گیج و دلتنگ ات کرده...
((مرضیه ستوده)) بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید... ادامه مطلب یادم می یاد وقتی پسرم ۳ ،۴ ساله بود باید هر چند یکبار برای زدن وا ن به درمانگاه می رفتیم.
طبیعتا مثل خیلی از بچه های کوچک پسرم دل خوشی از آمپول زدن نداشت و همیشه در موقع آمپول زدن اشکش روان بود.
یکبار که مسئولیت بردن پسرم به درمانگاه توسط همسرم به من س شده بود. داشتم فکر می که چگونه می توانم به پسرم یاد بدم که بر ترس و درد ناشی از سوزن غلبه کند. تصمیم گرفتم با تجربه ای که از دوران بچه گی خودم داشتم حداقل بهتر از والدینم عمل کنم: یادم میآد وقتی. تلگرام حل شد هوررررررررررررا -پسرم اون چهارتا سیم که آویزونه رو میبینی +آره -خب دوتاشو بردار +برداشتم -چیزی حس نمیکنی +نه -ح خوبه +آره -خب پس به اون دوتای دیگه اصلا دس نزن برق داره! (منو بابام موقع تعمیر برق خونه) من سرراهیم بخدا
ابوالفضل پورعرب معتقد است: در حال حاضر فضای بازیگری بهتر شده است و ما بازیگران باید شهامت تعریف از… رودریگو دوترته از زمان به قدرت رسیدن تمام تمرکز خود را به مبارزه با معطوف کرده است. مادر شهید حسین مزرعه سفیدی پور گفت: هر بار که از حسین سوال می در جبهه چه مسئولیتی داری, پاسخ می داد یک سرباز همانند دیگر رزمندگان هستم، پس از شهادتش متوجه شدم فرمانده بوده است. یکی از مشکلاتی که مادران بیوه با آن مواجه می شوند، تربیت فرزندان بدون حضور پدر است. آن هم در بحبوحه نصیحت ها و پیغام و پسغام هایی که بزرگ و کوچک فامیل برای یادآوری مسائل تربیتی برای آنها دارند. بعد از فوت شوهرم دخ اطرافیان در تربیت فرزندم را چگونه مدیریت کنم؟ «تا چهل روز بعد از فوت شوهرم، ی کاری به کارمان نداشت. ولی از بعد از چهلم کم کم هایی درباره اینکه من باید با پسر هفت ساله ام چه طور رفتار کنم شروع شد. اولیش وقتی بود که پسرم رو به خاطر حرف زشتی که به پسر اش زده بود، از دیدن یک کارتون محروم . باورتون نمی شه مادر شوهرم چه قشقرقی راه انداخت که چرا من این کار رو و حق ندارم از این کارها م و... درسته که پسر من از نعمت پدر محروم شده ولی من دلم نمی خواد که به این دلیل او را یک آدم لوس و بی ادب تربیت کنم. شوهر مرحومم هم چنین چیزی نمی خواست. نمی دونم چطور باید این رو به دیگران بفهمونم که این دخ ها به نفع پسرم نیست». ادامه مطلب ابوالفضل پسر ۱۰ ساله ن جنوب تهران بود که برای تماشای کبوترهای جوانی ۲۴ ساله به خانه او رفت و به شیوه هولناکی توسط او به قتل رسید. امید نعمتی، خواننده گروه پ در برنامه «دورهمی» اعلام کرد به خاطر عشق اش به مارادونا دوست دارد اسم فرزندش را دیه گو بگذارد. بابام : پسرم اون چهارتا سیم که آویزونه رو میبینی ؟ من : آره ! بابام : خب دوتاشو بردار من : برداشتم ! بابام : چیزی حس نمیکنی ؟ من : نه ! بابام : ح خوبه ؟ من : آره ! بابام : خب پس به اون دوتای دیگه اصلا دس نزن چون برق داره ! من قضاوت رو به کارشناسان واگذار میکنم : سلام پسرم ۲۱ فروردین تخت و کمد وسیله هایی که سفارش داده بودیم رو اوردن و چیدن تو اطاق خیلی خیلی من و باب خوشحال بودیم دیگه کم کم داریم حخضور تو رو باوز میکنیم تو این خونه اطاق تو از الان از بقیه جاهای خونه کامل تر و قشنگتر شده .پنج شنبه بعدش هم مامانی و سارا اومدن بقیه وسیله هاتو از کرج اورده بودن همه رو تا آ شب چیدم خیلی با نمک شدن لباساتو کفشاتو کتو کریرتو .... ۴ اردبیهشت های بابایی و و مامانی اینها اومدن یک مهمونی عصرونه البته فقط واسه خانمها . ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭘﺸﺘﻢ ﺑﺎﺷﻦ
ﺩُﺧﺘﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ 5000 ﺗﺎ ﻓﺮﻧﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ﺩُﺧﺘﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺑﯽ ﮐﯿﻔﯿﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﻋﮑﺴﻢ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ 4 ﺗﺎ
ﻻﯾﮏ ﺑﮕﯿﺮﻩ ....
ﺩُﺧﺘﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ 30 40 ﻧﻔﺮ ﺳﻌﯽ ﮐﻨﻦ ﺑﺎﻫﺎﻡ
ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻦ ﻭ ﻣﻨﻢ ﺑﺎ ﻧﺎﺯ ﺑﮕﻢ ﻧَﻪ!
ﻧﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻣﻦ ﭘﺴﺮﻡ ﯾﻌﻨﯽ:
ﻋﮑﺴﺎﻡ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ 30 ﺗﺎ ﻻﯾﮏ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ
ﻫﻤﻪ ﻓﺮﻧﺪﺍﻡ ﺭﻓﯿﻘﺎﻡ ﻫﺴﺘﻦ ﻭ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺗﻮﺵ ﻧﯿﺲ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﭘ. پدر شهید م ع حرم از دعایی می گوید که در حرم حسین (ع) برای پسرش کرد، او از خدا خواست پسرش شهید شود. رو مه شرق در گفت و گویی با محمدرضا عارف، به نقل از وی نوشت: واقعا پسرم احساس خودبزرگ بینی ندارد. درباره ظرفیت اجتماعی اش حرفی زده، ولی نکته ای که خودش همیشه می گوید این است که کاش همه آن مصاحبه ٢٥دقیقه ای را به صورت کامل می دیدند و بعد قضاوت می د. پدر شهید م ع حرم از دعایی می گوید که در حرم حسین (ع) برای پسرش کرد، او از خدا خواست پسرش شهید شود. گودزیلا از مهد برگشتنی به مامانش گفته قرآن یاد گرفتم مامانش گفته آفرینننن پسرم چه سوره ای ؟ یلا می فرمایند که : سوره ی توهین! حاکمیت پول و مظلومیت کارگر و زحمتکش بازار شروع مدارس حس گرم شده بود پدر ، کارگری بود ستم کش و زحمتکش ،با کوله باری از رنج از پسرش پرسید: پسرم علم بهتر است یا ثروت؟ پسرک با تمام غصه هایش چند دقیقه ای در فکر فرو رفت و گفت : خب معلومه ثروت.پدر پرسید چرا پسرم ؟!پسرک در جواب با بغضی گرفته ، آرام گفت : ثروت بهتره چون تو این زمونه پول یعنی همه چیز . مثلا اگه پول داشتیم صاحب خونه این همه داد و فریاد نمی زد و توی محله آبرومون رو برای کرایه خونش نمی برد . اگه پول داشتیم خواهرم می تونست بره و درسشو ادامه بده . اگه پول داشتیم هر روز عدسی و سیب زمینی نمی خوردیم یا کفش نمی پوشیدیم . اگه پول داشتیم دیگه به ما کارگر و فقیر نمی گفتند.پدر خسته از کار طاقت فرسا نا امیدانه در فکر فرو رفت و در تعجب بود که این پسر هفت ، هشت ساله این حرف ها را کجا یاد گرفته است . پدر گفت پسرم : همه چی که پول و ثروت نیست . علم هم خوبه ، علم از ثروت بهتره ، اگه علم نباشه ثروت هم نیست. مثلا اگه من می رفتم و شرایط درس خوندن داشتم ، الان یه شغل خوب داشتم و دیگه کارگری نمی . پسر گفت : نه بابا کدوم درس و خوبه ... ؟! مگه داداشم چند ساله نشده ، اما هنوز هم بیکاره و دوستاش بهش میگن بیکاری ؟! سلام امروز دهم بهمن ماست رادینی داره کارتن تماشا میکنه. گل پسرم چند روز پیش با ذوق و شوق اومد خونه که مامانی از طرف مهد ما رو میخوان ببرن نمایش عروسکی.گفتم پسرم خسته میشی.میخوای نری؟ دیدم اشک تو چشمای قشنگش جمع شد. گفتم قربونت برم باشه برو اگه دوست داری و کلی خوشحال شد. فردا صبحش تا بیدار شد گفت مامان واسه اردوم پول گذاشتی ؟ گفتم آره مامانی نگران نباش فرداش هم بردنشون نمایش عروسکی❤ وقتی اومد خونه خیلی خوشحال بودمیگفت مامان روباه بود. «سعید پسر من بود، سهم من بود، جگر من بود. ٤سال با هم زندگی کردیم؛ زمانی که سعید دانشجوی بجنورد بود. برادرم شهید گمنام است و پسرم هم در جنگ تحمیلی جان خود را از دست داده است. سعید سهم من از زندگی بوده… انتشارات گمان کتاب «زیر دست و پای روزمرگی» اثر سیدمحمد بهشتی را منتشر کرد. سرور جپاروف در دیدار با سیاه جامگان یکی از بهترین بازیکنان استقلال بود که گرچه بازی اش به چشم نیامد ولی در میانه زمین (جناح راست) جلوی حیدری بازی مؤثری را به نمایش گذاشت.