روزمرگی من و پسرم

حالا تایتل بعدی وبلاگو چی بذاریم : یه دوران معلق دو ماهه ای بین پیش ی بودن و دانشجو بودن هس : روزمرگی های یک پشتیبان چطوره : یا چی خب پیشناهادت و اینا پذیراییم : نگید جو گیر شده : چقد گذاشتم : پسرم! بر خدا توکّل کن و آن گاه از مردم بپرس: کیست که به خدا توکّل کرده باشد، ولی خدا ، او را کفایت نفرموده باشد؟! گزارش، عنوان جذ دارد؛ آدم را وامی دارد که روی آن کلیک کند: «"پسرم اسامه"؛ مادر القاعده برای نخستین بار سخن می گوید.»
مردم لنگرود در مجلس شورای ی درباره اخبار منتشره در روزهای اخیر مبنی بر انتخاب پسرش به… ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﯿﺮﻩ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺩﺧﯿﻠﯽ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ: ﺣﺎﺟﯽ ﻗﯿﭽﯿﺶ ﮐﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻠﯿﻪ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢﮔﻔﺖ: ﭘﺴﺮﻡ ﻗﯿﭽﯽ ﻫﻤﺮﺍﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎ ﮔﺎﺯﺵ ﺑﮕﯿﺮ قطعش کن...
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺩﯾﻮﺙ...کلن بند شدم...: دروازه بان ملی پوش پرسپولیس می گوید تمرینات خوبی را زیر نظر کی روش و کادر فنی تیم ملی پشت سر گذاشته اند اما بازی با ازب تان کافی نیست و تیم ملی نیاز به بازی های تدارکاتی بیشتری دارد. با نجیب بیرون بودم. موقع برگشت سعیداصغری رو دیدیم که نون یده. نجیب بهش گفت خدا ازت راضی باشه پسرم هافبک دفاعی پدیده، تولد فرزندش را انگیزه زیادی برای درخشش در ترکیب سرخپوشان مشهدی عنوان می کند. حالا نوبت منه ساقی بریز... پیکا بره بالا بزن به سلامتی همه اونایی که قبلا بودن ولی دیگه نیستن چون دیگه اونایی نیستن که قبلا بودن... سلامتی رد پا های رو قلب مون ... سلامتی اونایی که میخندن اما ...یه عمر بغض داشتن و هیچ نفهمید ... سلامتی اونایی که برای رفتن اومده بودن سلا متی اونایی که حر مت نون نمک که هیچ ...حرمت خاطراتی که باهاشون داشتیم نگه نداشتن .... سلامتی دختری که به عشقش گفت . .. اگه بمونی میشی بابای پسرم و اگه بری میشی اسم پسرم ...سلامتی اونایی که دوست داشتیم مال ما بشن و جلو چشمون مال یکی دیگه شدن .... سلامتی ی که یه روز قید همه چی رو زد و با تمام وجودش لباتو بوسید ولی وقته رفتن واسه اینکه دلش تنگ نشه میگه...آدمیزاده دیگه هوس میاد سراغش ...سلامتی اونایی که مارو همینجوری هستیم دوسمون دارن وگرنه بهتر از مارو هر ی دوست داره .... سلامتی رفیقی که از پشت خنجر خورد و برگشت لبخند زدو گفت .... بیخیال میدونم نشناختی .... سلام پسرم قشنگ مامان پارسامهر مامان بزرگ شدی و با بزرگ شدنت به وقت و زمان بیشتر از 24 ساعت نیاز دارم که بتونم بیام و واست از الانت بگم . از زمانی که صدای قدم هات تو خونه میپیچه . تو زندگیمون رو عوض کردی . پسرم فکرش هم نمی همچین حس قشنگی رو تجربه کنم . خندیدنت ذوق ت راه رفتنت دویدنت نگاه ت شیر خوردنت همه اینها بهم نفس میده . خدا رو شکر میکنم که تو رو به من داده .اصلا نمیشه کارش رو جبران کرد .هر چقدر بگم بازم کمه . پسرم مامان و بابا خیلی دوستت دارن . همیش. فشفشه و ترقه همه چی که حاضره میمونه یه ادم با حال که باهاش برم امشب و جشن بگیرم. حمید وسایل اتش بازی رو برداشت و به طرف خونه رضا به راه افتاد. روزها بود برای یه همچین شبی نقشه کشیده بود.چشماش برق میزد از شادی.میخواست به رضا نشون بده که چیزی از مرتضی کم ندارد.مرتضی دوست همکلاسی رضا بود .رضا همیشه از باهوشی و زرنگی مرتضی میگفت.حمید میخواست مثل اون باشد.نترس و زرنگ.زنگ خانه رضا را فشار داد. مادر رضا در را باز کرد.صورتش پف کرده و قرمز شده بود.حمید با ن. تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول و کلی هم نصیحتش که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا , گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره. تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت گفت آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.

قبول و کلی هم نصیحتش که مادرته بابا اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه پیر زن رو پیدا , گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟

گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟

دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیر. ع های مرتضی پاشایی,فوت مرتضی پاشایی,مرتضی پاشایی مرد,مرتضی پاشایی,ع های بیمارستان مرتضی پاشایی,مرتضی پاشایی و سرطان,سرطان مرتضی پاشایی,کنسرت مرتضی پاشایی,کما مرتضی پاشایی,ع های مرتضی پاشایی و زنش,زن مرتضی پاشایی, پدر مرحوم مرتضی پاشایی گفت:پسرم عاشق نظام بود. وی ادامه داد:من و خانواده ام همه تا پای جان برای انقلاب جانمان را می دهیم. پدر مرحوم پاشایی با اشاره به سوء استفاده برخی افراد افزود:از عده ای که در این شرایط سعی دارند سوءاستفاده کرده و پسر من را بدنام کنند می گویم؛نکنید.خواهش می کنم نکنید این کارها را و بگذارید روح مرتضی در آرامش باشد. وی با بیان اینکه تمام خانواده ما مداح بوده،ادامه داد:مرتضی از کودکی عاشق بود و روزی که در بیمارستان بستری شد قرار بود به کربلا برود اما نشد. پدر مرحوم پاشایی تصریح کرد:شمارا به های شبی که مرتضی پسرم می خواند؛قسم می دهم که با سو استفاده نام پسرم را لکه دار نکنید و روحش را عذاب ندهید. مردی به یکی از فرزندانش گفت:
ای پسرم میدانی بهشت مجانی است و جهنم را باید با پول ب ی؟
پسر گفت: چگونه پدر؟
پدر جواب داد: جهنم با پول است!
- ی که بازی میکند پول میدهد!
- ی که میخورد پول میدهد!
- ی که سیگار میکشد پول میدهد!
- ی که آهنگ و موسیقی گوش میدهد پول میدهد!
- و ی که به خاطر معصیت سفر میکند پول میدهد!

و ای پسرم بهشت مجانی است چون:
- ی که میخواند، مجانی میخواند
- و ی که روزه میگیرد، مجانی روزه میگیرد
- ی که استغفار می. وقتی بچه بودم پدرم می گفت : هر زمان خودت به تنهایی توانستی بند کفشهایت را ببندی مرد شده ای. اما من به پسرم می گویم: هر وقت توانستی بند کفشهای دوست داشتنی ات را خودت باز کنی و آن را به پا ای ببخشی آنگاه مرد شده ای . پسرم تاج سرم گل پسرم تاحالا کجا بودی چرا زودتر نیومدی خونه ما تاحالاکجا بودی؟ پیش خدا بودی ! پیش خدا بودی یادت هست اندازه عدس بودی یادت هست تو شکم مامان بودی براش دعا میکردی چی میگفتی ؟خودت ما رو انتخاب کردی واومدی خونه ما یا اینکه برات نامه دادیم ودعوتت کردیم اومدی پیش ما مامان فدات بشه فدای قدو قوارت بشه فدای اون چشات بشه *********************************** پسرکم اینا صحبتایی که من همش باهات دارم وهمیشه تو این مدت باهات میکنم وتو هم با شنیدن این حرفای من ک. وقتی پیکر شهیدم را آوردند، چهره اش را دیدم. با اینکه چند روز قبل به شهادت رسیده بود، اما انگار آرام خو ده بود. تنها حسرتم این بود که چرا خودم او را داخل قبرش نگذاشتم. چرا صورتش را روی زمین نگذاشتم. تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید. قبول و کلی هم نصیحتش که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا , گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟ گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟ دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد ز. تمرین برنامه.......17نوامبر.....۲۶ابان یک روزروی ایوان نشسته بودم,همه چیزدرمه پنهان شده بود.سفیدمایل به خا تری بود,شبیه گوی پنبه ای قدیمی که ان رادرجعبه جواهراتی که یکی از های بزرگم به من هدیه داده بود,نگهداری می .هرگزنمی دانستم زیران لایه پنبه ای چیست؟قبلاشیک بودوالان به طوراشکاری کهنه شده بود. بزرگم کمی ساده لوح بود.گاهی چیزهای عجیبی مثل مدادش ته راکادوپیچ کرده وهدیه می دادوگاهی یک جواهربدلی میدادکه بیشترمرواریدهایش ریخته بود.هرچندوقت یکبا. در حالی که روز گذشته اعلام خبر حکم جلب پسر معصومه ابتکار توسط سخنگوی قوه قضائیه خبرساز شد، ابتکار در جدید ترین توئیت خود نوشته است که «پرونده قضایی پسرم شخصی است و ی هم نیست.» فرماندار کرج از دیدار با خانواده رضا اوتادی جوان کرجی که در اغت ات روز توسط عوامل ناشناس کشته شد می گوید. بازخوردهای توصیفی در مورد دانش آموزان در حد انتظار فرزند خوبم، از خط زیبایت لذت بردم. پسر نازم، هزار آفرین به تو که مشقت را زیبا نوشتی. آفرین به تو که تکالیفت را بدون اشکال و کامل انجام دادی. پسرم (دخترم) تحقیق شما جالب و خواندنی بود. آفرین پسرم در نوشتن تکالیف دقت کامل داشتی. بازخوردهای توصیفی در مورد دانش آموزان نزدیک به انتظار پسر (دختر) خوبم، سعی کن جواب سوال ها را با دقت و خوانا بنویسی. از اینکه رونویسی شما هر روز بهتر می شود خوشحالم. تلاش ش. فوق العاده زیباست تقدیم به تمامی مادران

زن ن نا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست. فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده ام

رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد, بگو از خدا چه می خواهی؟
زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.
فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
زن پاسخ داد: نه!
فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی!

راننده نگرفت و گفت : محاله از شما عمرا کرایه بگیرم

با تعجب پرسیدم مگه شما منو میشناسی ؟؟؟

گفت : بله که میشناسم

.

.

.

.

پسرم یکی از خواننده های وبِ شماس

پستای شما شادی رو به زندگی ما آورده

اشک تو چشمام حلقه زد و گفتم من متعلق به شمام خاطره ای از مرحوم حجت ال و المسلمین ی (ره) مرحوم ی ماشین شخصی نداشتند . روزی علت را از ایشان جویا شدم که چرا ماشین ندارند . گفتند تا مدتی پیش یک ماشین پیکان داشته اند که در دست پسرشان بوده و یک روز پسرشان سراسیمه نزد ایشان میاید و میگوید اتفاق بدی افتاده که باید در خلوت به شما بگویم . ایشان گفتند که گوشه ای رفتند و از پسرشان پرسیده بودند که چه اتفاق ناگواری افتاده و فرزندشان گفته بود که ماشین پیکان را برده است. مرحوم ی می فرمودند بعد از شنیدن این . روزی٬ یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشن٬ پس متوجه دودیوار براق نقره ایی رنگ میشوند که به شکل کشویی از هم جدا شده ودوباره به هم میچسبند. پسر از پدرش میپرسد٬ این چیست؟ پدر که تا به حال آسانسور ندیده بود می گوید پسرم٬ من تا کنون چنین چیزی ندیده ام ونمیدانم. درهمین موقع آنها٬ یک زن بسیار چاق را میبینند که با صندلی چرخدار به آن دیوار نقره ایی رنگ نزدیک میشود وبا انگشتش چیزی را روی دیوار فشار میدهد. ودیوار براق از هم جدا شد. از دست این اینستا وتلگرامو.... ب کل ادم یادش میره ی جاییم بود ک درداشو مینوشت اما خب دفتر خاطراتم اینروزا نقشش پررنگتره با دایان جونم نمیرسم بیام اینجا الان 10 ماهشه و من هر روز سرمست تر وبانشاططر روزمو شروع میکنم ک ب پسرم برسم اون تمام عمر جونو همه چیزمه خداروهزاران مرتبه شکر میکنم ک همچین فرشته ای رو ب من داد با خندیدنش منم میخندم با اخمش اخم میکنم با گریش ک نه گریه نمیکنم خخخخ الان مهم نیست ک منو همسرم چ رابطه ی سرد یا گرمی داریم پسرم عشقم عمر.



....به پسرم درس بدهید . او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد اما به او بیامورزید که اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین 5 دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیر. یارو به گفت؛ پسرم فکر میکنه ماشینه! هر وقت میگم یه کاری انجام بده، میگه پنچرم، باطری ندارم و... گفت؛ چرا نیاور معاینه کنم؟ یارو گفت؛ خواستم بیارمش و لی هرچی گوشش رو پیچوندم استارت نزد! چند روز پیش پسرم که در لندن اقامت دارد، به جای منچستر به پاریس رفته بود تا یکی از بازی های پی اس جی را تماشا کند. چرا پاریس؟ چون این شهر همه چیز در خود دارد. روح جوانی، نشاط، جادو و باید بگویم که مکانی فوق العاده است. تهیه کننده مستند «پسرم سلمان» گفت: خاستگاه جشنواره عمار، دیده شدن آثاری است که در دیگر جشنواره ها دیده نمی شوند. پسره به مادرش گفت : با این قیافه ترسناکت چرا اومدی مدرسه ؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودی ، نمی خواستم گرسنه بمونی. پسر گفت : ای کاش نمیومدی تا باعث خج و شرمندگی من نشی ... همیشه از چهره مادرش با یک چشم خج می کشید. چند سال بعد پسر در یک شهر دیگه قبول شد و همون جا کار پیدا کرد و ازدواج کرد و بچه دار شد. خبر به گوش مادر رسید. مادر گفت بیا تا عروس و نوه هامو ببینم. اما پسر می ترسید که زنش و بچش از دیدن پیر زن با یک چشم بترسن. چند سال بعد به پسره خبر دادن مادرت مر. سلام چند روزه از تولد گل پسرم گذشته و من تنبلی میکنم واسه نوشتن ! امروز اومدم بنویسم هر چند کوتاه تا بعدها اگر به این نوشته ها نگاه دوباره این روزها واسم یادآوری بشن . امسال بر خلاف پارسال راستش هیچ ذوق وشوقی واسه گرفتن تولد نداشتم واسه حسین و هم اینکه تولدش تو ماه رمضون بود و این قدر ضعف داشتم و نمیتونستم افطاری بگیرم و مراسم داشته باشم . بنابراین هیچ و دعوت ن اما وقتی آبجی بزرگه زنگ زد که من و مامان بعد افطار میایم خونتون واسه تولد حسین رفتم کیک و شمع و میوه و اینا گرفتم ... دیگه شربت و اینا هم آماده و به آبجی کوچیکه هم زنگ زدم اونا هم بیان خلاصه که پسرم خیلی خوشحال بود و همش شمع سه سالگیشو تو دستش گرفته بود و می گفت تولدمه ... (قربونش برم الهی ) بم با حسین رفتیم آتلیه و ع انداختیم ...ع ها که آماده شدن و گرفتمشون حتما اینجا میزارم ... خیلی وقته اینجا نبودم و نمیدونم از کجا بگم و بنویسم ؟ یک دو ماهی شاید کمی بیشتر هست که حسین میره مهد ...البته من سرکار نمی رم ..اما دیدم هم تو خونه خیلی اذیت میکنه هم واسه خودش بهتره یک کم بین بچه ها باشه برا همین گذاشتمش مهد ... از مهدش راضی نیستم زیاد ولی بهترین گزینه است چون نزدیک خونمونه ... قبلاها 4 ساعت بیشتر نمیزاشتمش و سریع میرفتم دنبالش ولی ازا ونجایی که این روزا دارم برا ارشد! درس میخونم صبح زود باباش میبرتش و نزدیکای دو میرم دنبالش! بچه م خیلی زرنگه قربونش برم ... البته خیلی بد شده این روزا ..بر خواستن هر چیزی گریه میکنه ...داد و بیداد میکنه ...از شیطنتاشم که هر چی بگم کم گفتم ...خیلی بهم وابسته است ... شب تولدش پسرمو بردیمش شهربازی ..بچه م خیلی خوشحال بود ..ع اشو با ع های آتلیه میزارم ... به مناسبت تولد پسرم واسش یه نمتنی نوشتم که میزارمش ادامه مطلب دوست داشتین بخونید .. فعلا همینارو داشته باشید تا دوباره بیام ..مرسی از دوستایی که هنوز فراموشم ن ... من یه پسرم!
اگه برات غیرتی نشم
اگه روت حساس نباشم
اگه باهات مهربون نباشم
اگه بهت اخمای کوچولو نکنم
اگه دستتو محکم نگیرم
اگه نگم هرکاری کردی راست بگو تا ببخشمت
اگه سر به سرت نذارم ، قربون صدقت نرم،نگرانت نشم
اگه بهت نگم عروسک من..
اون موقع که تو دیگه دیوونم و عاشقم نمیشی!
تو عاشق اینی که من یه مرد کامل باشم!مرد تو!

تو یه دختری!
اگه خودتو لوس نکنی
اگه باهام قهر نکنی و ناز نکنی
اگه وقتی چشام میچرخه. شهریار تا سن ۴۷ سالگی مجرد بودن ،چون در جوانی از دختری خواستگاری میکنند و پدرش مخالفت میکنه،چندین سال بعد در روز سیزده بدر دخترو با شوهر پولدار و بچه هاش میبینه و این شعرو سرود.
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و ج. برگرفته از مجموعه داستان "تیمار غریبان"

((چند پر پونه))
آقای گفت باید از پسرت جدا زندگی کنی. گفت بهتره پسرت بره خوابگاهِ بیماران روانی. گفت باید هر روز شنا کنی. پیاده روی کنی. گفتم پسر من روانی نیست خیلی هم آقاست. گفت دیپرشن مزمن، یک بیما ریِ روانی است. پسرم خیلی هم آقاست فقط قیافه اش عین آینه ی دق است.
تابستان ها بالکن ما خیلی باصفاست گل می کارم شمعدانی، اطلسی. پونه می کارم. پسرم چند پر پونه با ماست دوست دارد. می روم هوا خوری، اول بوی شمعدانی می آید، بعد تلخی و گسیِ اطلسی ها، نفس عمیق که بکشی عطر پونه گیج و دلتنگ ات کرده...
((مرضیه ستوده)) بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید... ادامه مطلب برگرفته از مجموعه داستان "تیمار غریبان"

((چند پر پونه))
آقای گفت باید از پسرت جدا زندگی کنی. گفت بهتره پسرت بره خوابگاهِ بیماران روانی. گفت باید هر روز شنا کنی. پیاده روی کنی. گفتم پسر من روانی نیست خیلی هم آقاست. گفت دیپرشن مزمن، یک بیما ریِ روانی است. پسرم خیلی هم آقاست فقط قیافه اش عین آینه ی دق است.
تابستان ها بالکن ما خیلی باصفاست گل می کارم شمعدانی، اطلسی. پونه می کارم. پسرم چند پر پونه با ماست دوست دارد. می روم هوا خوری، اول بوی شمعدانی می آید، بعد تلخی و گسیِ اطلسی ها، نفس عمیق که بکشی عطر پونه گیج و دلتنگ ات کرده...
((مرضیه ستوده)) بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید... ادامه مطلب یادم می یاد وقتی پسرم ۳ ،۴ ساله بود باید هر چند یکبار برای زدن وا ن به درمانگاه می رفتیم.
طبیعتا مثل خیلی از بچه های کوچک پسرم دل خوشی از آمپول زدن نداشت و همیشه در موقع آمپول زدن اشکش روان بود.
یکبار که مسئولیت بردن پسرم به درمانگاه توسط همسرم به من س شده بود. داشتم فکر می که چگونه می توانم به پسرم یاد بدم که بر ترس و درد ناشی از سوزن غلبه کند. تصمیم گرفتم با تجربه ای که از دوران بچه گی خودم داشتم حداقل بهتر از والدینم عمل کنم: یادم میآد وقتی. تلگرام حل شد هوررررررررررررا -پسرم اون چهارتا سیم که آویزونه رو میبینی +آره -خب دوتاشو بردار +برداشتم -چیزی حس نمیکنی +نه -ح خوبه +آره -خب پس به اون دوتای دیگه اصلا دس نزن برق داره! (منو بابام موقع تعمیر برق خونه) من سرراهیم بخدا