روزمرگی من و پسرم

م داشت تو جمع تعریف میکرد:
بچه که بودم، یه روز مامانم( مامان اون یعنی مادربزرگ من) به خیال اینکه مچ منو گرفته یهو اومد تو اتاق وگفت که تو چرا درس نمیخوندی؟
منم گفتم خوندم بیا بپرس بعد انگلیسی رو بهش دادم :) اینم که نمیتونسته انگلیسی بخونه گفته نه پسرم وقتی میگی خوندم ینی خوندم من بهت اعتماد دارم
من :
:)
مامان بزرگه :(
آموزش و پرورش :/ پشت یک پنجره ی پائیزیپسرم باز نشسته تنهادر دلش باز هوای گریهغم و اندوه ز چشمش پیدا دل تنگش ز چه می نالد بازکه چنین غرقه به اندوه شده استبار اندوه و غم و غصه ی اوباز اندازه ی یک کوه شده است هدفونش باز برای قلبشهمدم و همنفس تنهاییستشعر در گوششهمره لحظه ی بی پروائیست پسرم، غصه به پایان نرسید؟شهر تو پر ز سکوت مرگ است؟باز هم خواب پریشان دیدی؟فصل پائیز، هوایش سرد است؟ نکند باز خدا را دیدیکه به اندوه زمین می خنددیا ز ابلیس خبردار شدیکه ته گنجه ی ما . دیروز برای گفتگو و عقد یک قرارداد کاری به سرای سالمندان صاقیه اصفهان واقع در محله ی امین آباد رفته بودم. مکانی که پر بود از پدر و مادرانی که سردی و گرمی روزگار را با گوشت و استخوانشان لمس کرده اند. آنهائی که در نشیب و فراز زندگی از هیچ کوششی جهت به ثمر نشاندن فرزندانشان دریغ ن د.والدینی که سختی این چرخ کج مدار را به جان و دل یدند مبادا که عزیزان دلبندشان دچار کوچکترین گزندی نشوند. در چهره هر کدام از آنها غمی به اندازه تمام مرارتهایشان به چشم می. کرمانشاه- مادر احمد عزیزی گفت: پسرم پیش از انتخاب آیت الله به مقام ی و از نوجوانی، نور ولایت را در چهره این سید دیده بود. میخهایی بر روی دیوار  شه که چه بگویم به از اینکه بگویی چرا گفتم . سعدی پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت وهمه اطرافیان از این رفتار او خسته شده بودند.روزی پدرش او را صدا کرد وگفت پسرم دلم می خواهد کاری برای من انجام بدهی. پسر گفت،باشه.پدراورا به اطاقی برد و جعبه میخی بدستش داد و گفت پسرم از تو می خواهم که هر بار که عصبانی شدی میخی بر روی این دیوار بکوبی. روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته بعد؛همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر می شد. او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخها بر دیوار است،به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را کنترل کند؛ یکی از میخها را از دیوار بیرون آورد. روزها گذشت و پسر ک بلا ه توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسرک را گرفت و به کنار دیوار برد وگفت : پسرم تو کار خوبی انجام دادی،اما به سوراخهای دیوار نگاه کن،دیوار هر گز مثل گذشته نمی شود.وقتی ما در هنگام عصبانیت حرفی را میزنی؛آن حرف ها هم،چنینی آثاری را در دل انی که دلشونو ش تیم به جای می گذارند که متاسفانه جای بعضی از اونها هرگز با عذر خواهی پر نمیشه.ما چطور؟ هیچ تا حالا فکر کردیم چقدر ازاین میخها در دیوار دل دیگران فرو کردیم. بیایم از خدا بخواهیم که به ما انقدر مهربانی وگذشت بدهد تا هر گز دردیوار دل دیگران میخی فرو نکنیم .
بندگان با ایمان

همه آنها بنده اند. گاهی یادشان میرود به خاطر موهبت همراهی با دیگران تشکر کنند.(دوازده گام و دوازده سنت)

نیکو کازانتزکیس در کتابش با عنوان "زربای یونانی "، از رویارویی میان ویژگی شخصیتی بارزش و مردی که بشدت مشغول کاشت درختی بوده است، می گوید . زربا می پرسد: "داری چه کار میکنی؟ " پیرمردمی گوید: "پسرم، خوب می بینی که دارم چه کار می کنم ، دارم درخت می کارم." زربا می پرسد: "اما چرا درخت می کاری با اینکه می دانی ممکن است نتوانی ب. کاش تمام شود این یکنواختی ها
کاش فردا شبیه امروز نباشد
که من باز هم میبازم ،
خداوندا نگاهت را از من و لحظه هایم نگیر
که اگر نگاهت نباشد من باز هم میبازم ...
و یک انسان بازنده دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد ،
پس مرا به حال روزمرگی هایم رها نکن
من بلند میشوم
من میسازم
من دامنم را از نا امیدی ها میتکانم
تنها به پشتوانه ی تو
و میخواهم هنگامی که نور خورشید را از پشت ابرهای تیره دیدم
به امروزم سلام کنم فروغ_ح پسرم! چه خوب است به خود تلقین کنى و به باور خود بیاورى یک واقعیت را،که مدح مداحان و ثناى ثناجویان چه بسا که انسان را به هلاکت برساندو از تهذیب دور و دورتر سازد. تأثیر سوء ثناى جمیل در نفس آلوده ما مایه بدبختى هاو دورافتادگى ها از پیشگاه مقدس حق جل و علا براى ما ضعفاءالنفوس خواهد بود وشاید عیب جوى یها، و شایعه پراکنى ها براى علاج معایب نفسانى ما سودمند باشد... ( روح عرفانی روح الله / ) سلام امروز چهارم بهمن ماهه.رادینی چند روز پیش از مهد که اومد خیلی خوشحال بود. گفت مامانی چهارشنبه قرار هست ما رو ببرن اردو باغ وحش. گفتم مامانی من نگران میشم میخوای نری؟ گفت مامانی لطفا بذار برم.آخه من خیلی هیجان زده ام. واااای می خواستم بخورمش قربونش برم من که اینقدر بامزه حرف میزنه. گفتم باشه پسرم برو ولی خیلی باید مواظب باشیا.گفت باشه مامانی قول میدم. اون روز بعدازظهرش تو مهد جلسه گذاشته بودند واسه والدین. وقتی رفتم نقاشی ها و کتاب های ر. 1) نه دلشان می آمد من را تنها بگذارند ،نه دلشان می آمد جبهه نروند .این اوا قبل از رفتنشان هر روز با هم یکی به دو می د. شوهرم به پسرم می گفت :«از این به بعد ،تو مرد خونه ای .باید بمونی از مادرت مراقبت کنی .»
پسرم می گفت :«نه آقاجون .من که چهارده سالم بیش تر نیست.کاری ازم بر نمی آد.شما بمونید پیش مادر بهتره»
-اگه بچه ای ،پس می ری جبهه چه کار ؟بچه بازی که نیست.
- لااقل آب که می تونم به رزمنده ها بدم.
دیدم هیچ کدام کوتاه نمی آیند،گفتم «برید هر دو تاییتون برید» 2) برام نامه می دادند؛سواد نداشتم بخوانم .دلم می خواست خودم بخوانم ،خودم جواب بنویسم ،به شان زنگ بزنم .اما همیشه باید صبر می .تا یکی بیاید و کارهای من را د. یک روز رفتم نهضت اسم نوشتم. تازه شماره ها را یاد گرفته بودم .یک روز بچه ها یک برگه دادند دستم ،گفتم «شماره پادگان محسنه .می تونی به ش زنگ بزنی.»
خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم .زود شماره را گرفتم .تانگاه ،دلم هری ریخت .گفتم « این که شماره بیمارستانه.»گفتند:«نه مادر .شما که سواد نداری.این شماره ی پادگانه .»
گفتم :« راستش رو بگید .خودم می دونم بچه ام طوریش شده . هم (ب) رو بلدم ، هم (الف) رو. پادگان رو که با (ب) نمی نویسن.» 3) کم حرف می زد. سه تا پسرش شهید شده بودند. ازش پرسیدم «چند س ه ،مادر جان؟» گفت :«هزار سال.» خندیدم . گفت «شوخی نمی کنم. اندازه هزار سال به م سخت گذشته .» صداش می لرزید. 4)بین چهار تا پسرم که شهید شدند، اصغرم چیز دیگری بود. برای من هم کار پسر ها را می کرد، هم کار دختر ها را وقتی خانه بود، نمی گذاشت دست به سیاه وسفید بزنم .ظرف می شست، غذا می پخت .اگر نان نداشتیم ،خودش خمیر می کرد ،تنور روشن می کرد. خیلی کمک حالم بود. وقتی رفت جبهه ،همه می پرسیدند«چطور دلت آمد بفرستیش ؟» فقط به شان می گفتم « آدم چیزی رو که خیلی دوست داره ،باید در راه دوست بده» شعر زیر از محمدرضا عبدالملکیان است که بی ارتباط با تصاویر بالا نیست . تو چرا می‏جنگی؟ پسرم می‏پرسد، من تفنگم در مشت، کوله ‏بارم بر پشت، بند پوتینم را محکم می‏بندم مادرم، آب و آیینه و قرآن در دست، روشنی در دل من می‏بارد پسرم بار دگر می‏پرسد، که چرا می‏جنگی؟ با تمام دل خود می‏گویم: تا چراغ از تو نگیرد دشمن ... میتونم بگم پسرم دیگه زبون وا کرده به کفش میگه قش .. با یه ذوقی هم میگه اخه میدونه بعدش میریم بیرون هر چیز پشمالویی می بینه میگه به به ... به درخت میگه درقخت به سقف میگه قف رو کاملا درست و با طمائنینه تلفظ میکنه به کیک که عاشق خوردنشه (ببخشید این پسر ما از خوردن چی بدش میاد؟! :))) ) میگه کک خلاصه پسر ما کلی کلمات نامفهوم رو هم میگه که ما نمیفهمیم معنی شو بزرگتر شده پسر مامان همچین میدووه ادم غیب میشه ادم باورش نمیشه

دو سه روزی است که از عالم و آدم سیرم بی خودی با خودم و با همه درگیرم چه شده خوب نمی دانم و با خود قهرم بی نمک گشتم و تلخ هستم و همچون زهرم از سر صبح که از خواب گران برخیزم به همه پیله کنم با همه بستیزم بی خودی نق بزنم کج م ابرویم بد و بیراه به هر د و کلان می گویم گویی انگار که دیوانه شدم خل گشتم از خود و زندگی و دور و برم شل گشتم مادرم گفته به من چاره هر بدبین است زن برای تو بگیرم که دوایت این است دختر خواهر من از نظر علم و هنر در میان همه دخترکان باشد. پسر ۱۶ ساله از مادرش پرسید:مامان برای تولد ۱۸ سالگیم چی کادو میگیری؟؟

مادر:پسرم هنوز خیلی مونده.

پسر ۱۷ ساله شد.یک روز حالش بد شد.مادر او را به بیمارستان انتقال داد.

گفت:پسرت بیماری قلبی داره.

پسر از مادرش پرسید:مامان من میمیرم؟؟

مادر فقط گریه کرد.

پسر تحت درمان بود.همه فامیل برای تولد ۱۸ سالگی اش تدارک دیدند.

وقتی پسر به خانه آمد متوجه نامه ای که روی تختش بود شد:

پسرم،اگه این نامه رو میخونی یعنی . امشب کلی وقت داشتم ایمیلهای 7-8 سال پیش رو می خوندم ... ایمیلهایی که بین من و دوستم رد و بدل شده ... خیلی قشنگند و بامزه ! میشه یه کتاب شون کرد !  وقتی آدم نامه های چند سال پیش رو می خونه ، می فهمه چقدر زمان گذشته و چقدر همه چی عوض شده ... انگار هزار سال پیش بوده ... اون وقتا بچه هام هنوز مدرسه نمی رفتند ... پسرم تازه داشت می رفت کلاس اول ... خیلی همه چی عوض شده ... حتی جنس و نوع حرفها و رفتارهامون هم عوض شده ... تکنولوژی ... زندگی ... همه چی ... اینارو نوشتم که یاد. یه دوس پسرم ندارم
با هم بریم بیرون پفک بخوریم
بعد دستامو بمالم لباسش اونم بخنده:))
بعدش بستنی بگیریم کل بستنی رو بکوبم تو صورتش بازم بخنده:))
اونوقت بریم رستوران وقتی خواست بشینه صندلی رو بکشم با مغز بخوره زمین بازم بخندیم
وقتی میخواد نوشابه بخوره بزنم زیر بطری نی بره تو دماغش اونم همش بخنده:))
بعدش جلوتر از اون برم سوار ماشینش بشم وقتی خواست بیاد
با ماشین بزنم بهش پاش چلاق شه هرهر بخندیم:) ... اه چقدر میخنده پسره جلف:
حالمو بهم زد!مرد باید سنگین باشه:
بیریخت بره گمشه حوصلشو ندارم:
بهش بگین منو فراموش کنه: چهار چیز از من یاد گیر و چهار چیز را به خاطر بسپار ! آقا المومنین علیه السلام به فرزندش حسن علیه السلام فرمود: پسرم ! چهار چیز از من یاد گیر : همانا ارزشمند ترین بی نیازی عقل است، و بزرگ ترین فقر بی دی اسـت، و تـرسـناک تــرین تـنــهایی خــود پـــسنـدی اســت، و گـرامـی ترین ارزش خانوادگی، اخلاق نی ت. وچهار چیز را بخاطر بسپار که تا به آنها عمل می کنی زیان نبینی:
1 - پسرم ! از دوستی با احمق بپرهیز، چرا که می خواهد به تو نفعی رساند اما دچار زیانت می . سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.

در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ به پای او نمی رسد.

دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ پیدا نمی شود که ص به این قشنگی داشته باشد .

هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :

پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟

زن جو. من کارگر هستم و برای بهبودی پسرم تلاش اما بهبودی حاصل نشده و احتمال نقص عضو و یا فلجی دست راستش وجود دارد؛ بنابراین، به رأی صادره اعتراض کرده و همچنان درخواست پیگیری دارم و اگر 17 درصد قصور پرشکی سبب آسیب دست این کودک معصوم شده، مابقی قصور بر عهده کیست و این مشکل را چه ی ایجاد کرده است؟ بسم رب المهدی پسرم انگار خیال اومدن نداره،فردا باید برم برای عمل. پس فردا هم تولد خودمه ، چون است و احتیاج به پلاکت خون دارم نشد که روز تولدم بیاد، خیلی ماس دعا دارم همه چی یهویی شد ،اصلا امادگیشو ندارم ، یه جورایی تو شوکم. به هر حال خیلی ماس دعا، اگه قابل باشم دعاگو ی همه هستم... ضمنا حلال کنید پست 5117: به قلم عاصم طالبی دار 7. «سخت ترین کلمه برای توصیف! سلام. سختگیره اما مهربونه٬ بهت فشار میاره اما ته دلش میلرزه٬ باهات جدی برخورد میکنه اما خیلی مهربونه٬ تو شرایط سخت به خودش فشار میاره تا تو‌ راحت باشی٬ از خود خود خودت بهت نزدیک تره٬ تو ظاهر مثل یه کوه جلوی روی تو هست اما تو عمل مثل یه کوه پشتته٬ لباس نمیپوشه تا تو لباس بپوشی٬ تو سرما حاضره بخوابه تا تو تو گرما بخو ٬ غذا کمتر میخوره تا تو سیر بشی٬ پول ج نمیکنه تا موقع عروسیت پول به پات بریزه، این کلمه کلمه ایست که باهاش تا قله های دور میشه رفت: پدر ترجیح دادم خودمونی تر بنویسم تا ادبی؛ چون در مورد واژه ای خواستم بنویسم که از خودم و‌ رگ‌گردنم به من نزدیک تره. انتهای متن تعهدی از خودم به پدرم در تاریخ ۱۳۹۶/۰۱/۲۲ در روز‌پدر: سال ۹۶ سال روسفید شدن پدر و‌مادرمه٬ در مورد آینده ای دارم صحبت میکنم که تا بهش نرسم کوتاه نمیام. روز پدر‌ مبارک. عاصم طالبی دار . تهران: 22 فروردین 1396» پاسخ بابایت دامنه: به نام خدا. سلام من هم به تو آ ین پسرم که آ ین حدِّ معرفت و محبتی برام. از متن تو درس گرفتم. می دانستم با هم خیلی خیلی م اما نمی دانستم در توصیف من، این همه پیشی و از من بیش. عاصم این ع تو و مِه و جادّه و درخت و شکوفه و سدّبندی جنگل دارابکلا در 4 نوروز 1396 را در این پست عمداً گذاشتم تا بگویم سدّبندی های زندگی ات را همیشه بشناسی و در برابر هر سدّ و مانعی، به محکمی سدّ ذوالقرنین علیۀ یأجوج و مأجوج شوی. ممنونم پسرم، هم به ذوقی که نشان دادی و هم به قلبی که روشن تر از خورشید داری. خدا را همآره ذر خویشتن خود جویا باش و خویشتن خویش را همآره از به آداب و آموزه های معنوی زیستن بیآرا. من، تا زنده ام، برای شما هر سه پسرم دریغی در نوکری ندارم. عاصم. 4 نوروز 1396. سدّبندی جنگل دارابکلا قبل از اینکه بره توی کما (!) میخواستم این پست رو بذارم که مربوط به 13 هفتگی بارداری ام بود: "جوجه اردک زشت من دیگه جوجه اردک زشت نبود! چون یه جفت دست و یه جفت پا از بدن منحنی شکلش منشعب شده بودند. دست هاشو بالا گرفته و از هم باز نگه داشته بود. مثل اینکه جسمی بزرگ و نامرئی رو بغل کرده باشه. شاید هم از وحشت ناشناخته بودن جایی که درش قرار داره، مثل یک قدیس کوچولو دست به دعا برداشته بود." بعد از اولین باری که اینطور دیدمش احساسم نسبت بهش به طرز محسوسی عوض . امروز با مهدیس یه سری کارای اداری داشتم باز علاف کوچه و خیابون و تا ی و اینا بودیم ... ! کلی هم گرممون بود و از همه جامون عرق میریخت ... یکی از دوستامونو دیدیم که خیلی شیییک با دوز پسرش از جلومون با ماشین رد شدن و بای بای ، منو مهدیس : : یعنیی خاااااک بر سرمون ! میگفت داداش میخوای چیکار وقتی یه دوز پسرم نداریم :))))
هیچی بازهم علاف بودیم ...
رفتیم باشگاه به صورت شت و پت ...کفشامو در اووردم لباس عوض کنم مهدیس یهوو گفت پات چی شده؟؟؟!!!
خیییییسههه؟؟؟!!
گفتم عرق کرده دیگه..گفت خااااک بر سر دوز پسر نداشتت که پای تو این جوری عرق کرده تو این گرما.... !!
دوباره بعد از ظهر رفتیم دنبال کارامون دوباره از جلومون با همون پوزیشن رد شدن
من بای بای ولی مهدیس سرشو انداخته بود پایین به نشانه ی تاسف ت ش میداد !
دیگه همونجا بود که من گفتم خدایا پروردگارا یه دوز پسر خوب نازل بفرما:)) یه پسر بچه شونزده هفده ساله سوار پژو بود از کنارمون جییغ کشان رد شد و بلند بلند مزه میپروند... گفتم خدایا گویا منظورمو بد رسووندم !! خوووب باشه !! دیگه چند مورد دیگه پیش اومد ولی ما به این رذ تن ندادیم :))) تازه پسره برای دوستمان کولر هم گرفته بود... اما ما از نهایت شرشر ریزان عرق موهایمان فر شده بود:(
پ.ن:مامانم،باباجان، هاو دوستان عزیز !! اینا شوخی است ! جدی نگیرید یه وقت ؛) ما از این وضعیت خود نهایت لذت را میبریم :) صورتی ماییم و نارنجی مهدیس :x عصرایران نوشت: مردم ارومیه در مجلس شورای ی در پاسخ به این سوال که شما در سال حمایت از کالای ایرانی چه اقدامی جهت حمایت از کالای ایرانی انجام داده اید گفت: من برای مقابله با تحریم ها و کمک به اقتصاد استان و کشورم تصمیم گرفتم برای پسرم دامداری راه اندازی کنم و با پرورش دام به تولید گوشت بپردازیم نوشته بود فریدا در یکی از صفحات دفترچه خاطرات روزانه اش چیزی ثبت کرده که آن حس هواخواهی و پرستش اش نسبت به دیه گو ریورا را کاملا نشان می دهد: «دیه گو... آغاز/ دیه گو... سازنده/ دیه گو... فرزندم/ دیه گو... عشقم/ دیه گو... نقاش/ دیه گو... عاشق من/ دیه گو... شوهرم/ دیه گو... دوستم/ دیه گو... مادرم/ دیه گو... پدرم/ دیه گو... پسرم/ دیه گو... من/ دیه گو... جهان» عجیب غربتت را می فهمم زن زیبای ابرو پروانه ای. غربت عشق بی آرامت را؛ وقتی که از همه جهان فقط او بخواهی. وَ قَالَ [علیه السلام] لِابْنِهِ الْحَسَنِ [علیه السلام] یَا بُنَیَّ احْفَظْ عَنِّى أَرْبَعاً وَ أَرْبَعاً لَا یَضُرُّکَ مَا عَمِلْتَ مَعَهُنَّ إِنَّ أَغْنَى الْغِنَى الْعَقْلُ وَ أَکْبَرَ الْفَقْرِ الْحُمْقُ وَ أَوْحَشَ الْوَحْشَةِ الْعُجْبُ وَ أَکْرَمَ الْحَسَبِ حُسْنُ الْخُلُقِ یَا بُنَیَّ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْأَحْمَقِ فَإِنَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَنْفَعَکَ فَیَضُرَّکَ وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْبَخِیلِ فَإِنَّهُ یَقْعُدُ عَنْکَ أَحْوَجَ مَا تَکُونُ إِلَیْهِ وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْفَاجِرِ فَإِنَّهُ یَبِیعُکَ بِ َّافِهِ وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْکَذَّابِ فَإِنَّهُ کَالسَّرَابِ یُقَرِّبُ عَلَیْکَ الْبَعِیدَ وَ یُبَعِّدُ عَلَیْکَ الْقَرِیبَ . به فرزندش حسن [علیه السلام] فرمود : پسرم ! چهار چیز از من یادگیر (در خوبى ها ) ، و چهار چیز به خاطر بسپار (هشدارها)، که تا به آن ها عمل مى کنى زیان نبینی:
الف ـ خوبى ها
1 ـ همانا ارزشمند ترین بى نیازى عقل است . 2 ـ و بزرگ ترین فقر بى دى است . 3 ـ و ترسناک ترین تنهایى خود پسندى است . 4 ـ و گرامى ترین ارزش خانوادگى ، اخلاق نی ت.
ب ـ هشدار ها
1 ـ پسرم ! از دوستى با احمق بپرهیز ، چرا که مى خواهد به تو نفعى رساند اما دچار زیانت مى کند.
2 ـ از دوستى با بخیل بپرهیز ، زیرا آنچه را که سخت به آن نیاز دارى از تو دریغ مى دارد.
3 ـ و از دوستى با بدکار بپرهیز، که با اندک بهایى تو را مى فروشد.
4 ـ و از دوستى با دروغگو بپرهیز که به سراب ماند: دور را به تو نزدیک ، و نزدیک را دور مى نمایاند. میگویند: مردی بود قرآن میخواند و از معنی قرآن هیچی نمیفهمید. پسر کوچکش از پدرش پرسید چه فایده ای دارد قرآن میخوانی بدون اینکه معنی آن را بفهمی؟ پدر گفت پسرم سبدی بگیر و از آب دریا پرکن و برایم بیاور. پسر به پدرش گفت که غیر ممکن است که آب در سبد باقی بماند. پدر گفت امتحان کن پسرم . پسر سبدی که در آن زغال می گذاشتند گرفت و رفت بطرف دریا وامتحان کرد سبد را زیرآب زد و به سرعت بطرف پدرش دوید ولی همه آبها از سبد ریخت و هیچ آبی در سبد باقی نماند . پس به پدرش گفت که هیچ فایده ای ندارد . پدرش گفت دوباره امتحان کن پسرم . سپس دوباره امتحان کرد ولی موفق نشد که آب رابرای پدر بیاورد . برای بار سوم و چهارم و پنجم هم امتحان کرد تا اینکه خسته شد و به پدرش گفت که غیر ممکن است که سبد از آب پرشود . سپس پدر به پسرش گفت سبد قبلا چطور بود؟ اینجا بود که پسرک متوجه شد به پدرش گفت بله پدر قبلا سبد از باقیمانده های زغال کثیف وسیاه بود ولی الان سبد پاک وتمیز شده است. سپس پدر به پسرش گفت این حداقل کاری است که قرآن برای قلبت انجام میدهد. پس دنیا وکارهای دنیا به تحقیق که قلبت را از ها پر می کند و خواندن قرآن همچون دریا ات را پاک میکند اگرچه هیچی از آن حفظ نباشی و معنی اش رانفهمی. مادری تعریف می کرد: روزی به اتفاق پسر کوچکم به مطب دندان پزشکی رفتم. در اتاق انتظار، مرد چاقی نظر پسرم را جلب کرد. در حالی که با تعجب به شکم آن مرد اشاره می کرد از من پرسید: مادر این آقا نی نی دارد؟ من که بسیار خج زده شده بودم به آرامی انگشتان او را پایین آوردم و او را برگرداندم طوری که رویش به طرف من باشد، در حالی که با او با آرامی صحبت می طوری که آن شخص فکر کند این صحبتی است بین من و پسرم. سپس برای او توضیح دادم که وقتی ی زیاد غذا بخورد این طوری چاق می شود. این مادر با سرعت عمل در آن موقع و استفاده از این اتفاق، رفتار به جایی را در ذهن پسرش پایه ریزی کرد. این مادر با نرمی به پسرش گفت که مردم معمولاً دوست ندارند با انگشت نشان داده شوند و گوشزد کرد که او می تواند هر سؤالی که دارد به شرط خوب بودن سؤال، آن را فقط از مادرش بپرسد. کدام والدین در چنین شرایطی قرار نگرفته اند؟ ک ن طبیعتاً کنجکاو و ابراز کننده احساسات خود هستند، بنابراین سؤالات یا نظراتی که باعث خج والدین می شود از دهان آنها بیرون می آید. یک مسئول امور خانواده این اتفاق را خیلی زیبا بررسی می کند. او می گوید:شما نباید در مقابل کودکی که صادقانه نمی داند که کاری را اشتباه انجام می دهد عصبانی شوید. " باید سعی کنید که او قوانین رفتاری را درک کند تا این اشتباه را در آینده تکرار نکند." سلام پسرگلم پریروزروزتولدت بود قراربودیه تولدتوپ برات بگیریم امایه اتفاق ناخوشایندبرات افتاد که باعث شد کنسل شه نمیدونم چیکارکردی اون ساعت بزرگه افتادروت شیشه هاش پشت سرتوبرید۳ تابخیه خورد خیلی خدارحم کرد خداروصدهزارمرتبه شکر که بهمون رحم کرد عزیزم خیلی ناراحت شدیم اصلا داغون شدم امابه خیرگذشت .حالااگه قسمت باشه ایشالااین پنج شنبه که بیادتولدتومیگیرم پسرم تصویری از پیکر پاک شهید(شهید سامی مشیمع) بحرینی که صبح امروز توسط رژیم آل خلیفه شده است را در غسالخانه مشاهده می کنید. مادر سامی مشیمع، یکی از سه جوان بحرینی شده که در قبرستان ماحوز برای مراسم تدفین فرزندش حاضر شده بود، گفت: چیزی جز زیبایی ندیدم... خون پسرم را از حمد بن عیسی می خواهم. عسکری محمدیان: به قرآن قسم پسرم دوپینگ نکرده است/ بزودی حقایق را خواهم گفت213-21.jpg شمال اسپرت:عضو شورای فنی کشتی آزاد با بیان اینکه در آینده نه چندان دور حقایق پیرامون دوپینگ پسرش را بر زبان خواهد آورد گفت:به قرآن قسم می خورم که محمد حسین دست به دوپینگ نزده است. عسکری محمدیان درباره محرومیت 4 ساله محمد حسین محمدیان از سوی اتحادیه جهانی کشتی بدلیل ارتکاب به دوپینگ اظهار کرد: او داوطلبانه اقدام به دادن تست دوپینگ کرد و اصلا چنین چیزی صحت ندارد که او به عمد دست به این اقدام زده باشد چرا که اگر این کار را می کرد دیگر تست دوپینگ نمی داد...مشروح ادامه مطلب
از عید تا حالا 2 کیلو وزن کم . نه به خاطر رژیم یا ورزش. از حرص و ناراحتی به خاطر پسرم. از بس این چند وقته اذیت شدم. چند شب پیش هم پسرم تا صبح نخو د و تقریباً یک ساعت یک بار گریه می افتاد، چه گریه هایی هم، صورتش خیس اشک و جیغ میزد. پسر من ذاتاً پسر آرومیه و وقتی اینطوری آشوبه مطمئنم خیلی درد داره. برای آزمایش خون که برده بودمش دل توی دلم نبود که چه طوری میخوان از این دستهای کوچولو خون بگیرن.ولی همون طوری که قبلاً گفتم حتی پلک هم نزد. تا صبح ساعت 7 پسرم خواب آرومی نداشت ومن کلافه بودم ، نه به خاطر بی خو خودم به خاطر اینکه نمیدونستم مشکل پسرم از کجاست. دم صبح از بس پسرم گریه کرد خودم هم زدم زیر گریه. وقتی به مامانم گفتم اینطوری شد، مامانم گفت واسه اینه که روز قبلش خیلی بهش غذا دادی. فکر که دیدم مامانم راست میگن. روز قبلش من رفته بودم دفتر قضایی برای پیگیری کارهای بیمه ام و خواهرم بهش حریره بادام میداد و هم انگار توی رودوایسی باشه همه اشو میخورد. یک بار هم خواهر شوهرم به زور همه ی حریره اش بهش داد و اون شب هم تا 2 گریه میکرد و آروم نمیشد. البته شاید این حجم غذا خیلی هم زیاد نباشه ولی چون شکمش کار نمیکنه اذیتش میکنه.+شب عید (نیمه شعبان) با همسرم میخواستیم کنسرت محسن ابراهیم زاده رو بریم ، ولی چون شرایط خیلی خوب نبود دودل بودم. از طرفی هم نمی دونستم مامانم اینا خونه هستن یا خونه ی ام میرن(چون ام شب نیمه شعبان هرسال نذری داره) و مادر شوهر هم میدونستم که رو نگه نمیداره به علاوه ی اینها با توجه به شرایط مالی فعلیمون بلیط اش هم به نظرم گرون بود(نفری 85 تومن)، قبلاً بلیط ها بین 50 تا 65 بودن حالا شده بود بین 40 تا 85 .ولی خوب اصلاً همه چیز عوض شد و ام اومد خونه ی ما برای بازدید عید .دختر ام دخترش رو برده بود . پیش همون ی که من هم رو برده بودم و تجویز دارو کرده بود. یک سالی هست پیش میبرن و دخترش دارو مصرف میکنه. با اینکه 4 سالش بود ولی خیلی خوب حرف نمیزد و مدام زمین میخورد. با خودم فکر می شاید پیش نمی رفت حال دخترش بهتر بود.همسرم میگفت یه روز میرم پیش و میگم ببین پسرم هیچی اش نیست و تو الکی الکی میخواستی دو سال به پسر من قرص اعصاب بدی!! ام رفت و مامان بابا و خواهرم واسه ی شام موندن. با اینکه شب قبلش به خاطر نخو ده بودم و در روز هم کمی بی حوصله بود ولی به خاطر هفته نظم * در خانه ی ما خیلی مهمونی ام سبک بود و شب خیلی خسته نبودم.* نمیدونم گفتم در موردش یا نه. قرار شده هر ماه هر کدوم از ما یک مقدار مشخصی مثلاً 300 هزار تومن در ماه حق ج داشته باشیم. برای هر ج واجب و غیر واجبی. بعد قرار شد هر هفته یک هدف برای خودمون بذاریم و ی ری قوانین واسش تعریف کنیم و همینطور ی ری جریمه. که این جریمه ها از همون ج ماهانه کم میشه. اینطوریه که مثلاً توی هفته ی نظم خونه ی ما هر روز مرتب بود.مثلاً این هفته ، هفته ی ورزش بود.و اینطوری هم هست که هفته ایی که تموم میشه قانون هاش باقی میمونه ، نه اینکه وقتی هفته ی نظم تموم شد ، کلاً تموم بشه ، اون هفته کماکان ادامه داره و هفته ی ورزش هم بهش اضافه میشه(را ارهای خانم ی برای زندگی بهتر و جذاب تر )آهنگ پست :این آهنگ رو امروز گوش و دوست داشتم.و پستم رو با این آهنگ نوشتم.(کلیک)نمیدونم باید چی کار کنم لینکش درست بشه. اگه ی میدونه بهم بگه. اگه هم نه اج اً اگه خواستین ش کنید توی آدرس سایت ، قسمتی که آدرس من رو نوشته پاک کنید. حرف دهنتو بفهم... به خاطر هزینه های زیاد کارت شارژ با دوس پسرم،
قرار گذاشتیم دیگه واسه سلام چطوری،اس ندیم،تک بزنیم
تک اول یعنی سلام
تک دوم یعنی چطوری
ی بار داشتم تک میزدم،یهو حواسم پرت شد زیاد بوق خورد
دیدم دوس پسرم اس داده:هووی حرف دهنتو بفهماا تصور کرد دارم به خار مادرش فش میدم!! سلام...قلبم داره میزنه...نمیدونم چیجوری ماجرا رو شروع کنم...به خدا خیلی سخته...راستش دیگه وقتش رسیده که حقیقت بزرگی رو بهتون بگم...راستش...چیجوری بگم...من پسرم!بله من پسرم...صبر کنین...لابد الان با خودتون میگید چی میگه که من پسرم؟مگه میشه؟ الان تعریف میکنم...مثل همیشه تو خونه نشسته بودم،که یکهو دختری به نام مائده مریم که عینک میزد و مو هاشو دم اسبی می بست در ذهنم نقش بست.اون دختر،مثل یک آدم واقع در ذهن من وجود داشت.از اونا که قوه تخیلم قوی بود،همیشه با من بود.داخل داستانم همیشه از اسمش استفاده می و...تا روزی که من،به نام مائده مریم این وب رو درست ...خیلی زود وب مائده مریم راه افتاد،دوستان جدیدی پیدا کرد و در کل اینترنت،به نام خودش شناخته شد... تا اینکه هفته ی پیش رفتم مشهد...تو حرم آقا رضا خیلی به کارم فکر ...و فهمیدم کارم اشتباهه...انگار یک دختر عینکی که مو هاشو دم اسبی میبنده تو زندگی کم داشتم...اما وقتی برگشتم،با یک دختر که مثل مائده مریم بود آشنا شدم...و گفتم دیگه وقتشه که خودم رو نشون بدم...وب اصلی من اینه:good-writers. و در وبلاگ رمان های فانتزی نویسنده ام و در وبلاگ کشتی کج و هم پست میذارم...و در سایت لبخند بزن هم،با اسن خودم عضوم... اگر میخواین بدونین من واقعا کیم پروفایل این وب و وب اصلیم رو بخونین... میدونم که خیلی ناراحتین،خیلی عصبانی این و این که این همه مدت فریب خوردین...در ضمن،بودلر عزیز،من هیچ گونه قصد سوءاستفاده از شماره ی شما نداشتم و هر موقع بگین حذفش میکنم. چند بار اومدم بگم مردم ولی میدونستم با کاری که مهدیه انجام داد شما عمرا باور کنین... از صمیم قبل عذر میخوام...معذرت میخوام و امیدوارم باز هم با همدیگه دوست بمونیم...اصلا دلم نمیخواد دوستایی مثل شما رو از دست بدم... این پست یک هفته در وب میمونه،و من بعد از اون ادامه ی مسابقه رو در همینجا برگزار میکنم،البته امیدوارم که منصرف نشده باشید... وقتی گل پسرم اولین نی نیِ آدمیزا و رو سرامیکهای خونه نقاشی میکنه. این خودِ جیگرشه و اینم نقاشیشه. ^_^

+وقتی نگارگریش تموم شد یهو گفت: عِه! بابا شد که! :)) دختر ازدوستت دارم گفتن هر شب پسر خسته شده بود
یک شب وقتی اس ام اس آمد بدون انکه آنرا باز کند

موبایل را گذاشت زیر بالشش و خو د
صبح وقت مادر پسره به دختره زنگ زد و گفت:پسرم مرده
دختره شوکه شده و چشم پر از اشک

بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت
پسره نوشته بود ... تصادف

با مشکل خودم را رساندم در خونتون

لطفا بیا پایین میخوام برای آ ین بار ببینمت. . . به خیابان پیروزی رفته بودیم برای دیدار با خانواده 2 شهید. رسم آقا این است که ایشان در این دیدارها پدر و مادر شهید را صدا می زنند تا در کنار ایشان بنشیند و اگر شهید فرزندی داشته باشد آقا او را در آغوش می کشد و از احوالشان می پرسد و اینکه شهید شما کجا و چگونه به شهادت رسیده است. در این دیدار آقا از مادر آن شهید پرسیدند آیا شما فرزندان خودتان را در عالم رویا هم دیده اید؟ این مادر گفت بله و داستان تکان دهنده ای را تعریف کرد و گفت بچه اولم در خدمت می کرد و در جنگ به شهادت رسید. بعد از اینکه او شهید شد برای تکریم ما، مرا به سفر حج فرستادند، من هم که از خدا خواسته بودم، پذیرفتم. این مادر گفت در روزهای آ و ساعات پایانی این سفر که می خواستیم برویم سوار ماشین شده و برای برگشت به فرودگاه برگردیم، من در حال خواندن بودم که خانمی وارد اتاق ما شد به من گفت وقتی به تهران بروید پسر دوم شما هم شهید شده. بروید بُرد یمانی ب ید و با آب زمزم آن را بشویید و طواف دهید و برای فرزندتان ببرید. گفتم من دیگر پولی ندارم. ْآن خانم به سجاده ام اشاره کرد و گفت زیر سجاده شما پول هست. پول را بدون اینکه بپرسم او کیست، برداشتم کفن را یدم طواف دادم و با آب زمزم شستم. وارد فرودگاه مهرآباد که شدم به من اطلاع دادند جنازه پسرم در معراج است. با تجلیل فراوان او را تشییع کردیم و به خاک سپردیم. پسرم در فعالیت می کرد. بعد از 10 روز او را در خواب دیدم پرسیدم کجایی؟ گفت ما در آسمان چهارم با تعدادی دیگر خدمت عیسی هستیم و آماده ایم تا زمانی که حضرت ولی عصر(عج) ظهور کنند با حضرت (ع) به خدمت ایشان بیاییم. پی نوشت: - اینها را حجت ال محمدی گلپایگانی رییس دفتر آقا نقل می کرد،ایشان می گفت این خانم سواد نداشت و شاید خیلی از باسوادها هم ندانند که یکی از یاران حضرت ولی عصر(عج)، (ع) است. این مادر گفت از پسرم پرسیدم برادرت را هم می بینی؟ جواب داد بله اما او جای دیگری است. -صبح زود بود و هوای استخوان سوز سرد زمستانی،مادری آمده بود تا از پیکرهای همرزمان فرزندش سراغ تنش را بگیرد... مردی جان خود را با شنا از میان امواج وشان و سهمناک رودخانه ای به خطر انداخت و پسر بچه ای را که بر اثر جریان آب به دریا رانده شده بود,از مرگ حتمی نجات داد. پسر بچه پس از غلبه بر اضطراب و وحشت ناشی از غرق شدن رو به مرد کرد و گفت:از اینکه جان مرا نجات دادید,متشکرم... مرد به چشمان پسر بچه نگریست و گفت:تشکر لازم نیست، پسرم فقط اطمینان حاصل کن که جانت ارزش نجات دادن را داشت ... اهای اونیکه که اومدی اینجا نمیدونم چشت دنبال عشقو عاشقیو بمیرم نمیرماس...عمو اشتب اومدی......زنگ بغلیرو بزن ما از اینا حالیمون نیست جانم .. فقط گاه وقتا برا دلخوشیتون میذارم.....پر رو نشین......بیشتر کل کل و خندس ...بخند جانم ک رفت عمره مبارکمون// پسرم زیر بینیتو نیگا شده ماشالاه امازون.... دخترا ک بماند .....اگ دخترم بری جلو اینه میفهمی تو اون شایر صورتت چهار فروند هواپیما جا میشه. خخخخخخخ بازم ممنون اومدین.......الله یارت عزیزم دوران سربازی شب ها که نگهبان میشی اگر ی بیاد سمتت باید ایست بدی و رمز شب را ازش بپرسی ... شب نگهبان بودم " دوران آموزشی" فرمانده پادگان آمد
گفتم : ایست گفت : پسرم باید داد بزنی...بلند بگو ایست
گفتم : ایســــــــــت گفت : بلندتر... دااااد بزن ..بلنـــــــد
گفتم : ایســــــــــــــــت سری به علامت تاسف تکان داد و گفت
این ایست به درد ات میخوره و رفت oــــo
مرا ببخش
-ــــــ-
پ .ن : "امروز ... چهارمین به روز رسانی"

جستجوهای اتفاقی