روزمرگی من و پسرم

هافبک دفاعی پدیده که تولد فرزندش را انگیزه زیادی برای درخشش در ترکیب سرخپوشان مشهدی عنوان می کند. حالا نوبت منه ساقی بریز... پیکا بره بالا بزن به سلامتی همه اونایی که قبلا بودن ولی دیگه نیستن چون دیگه اونایی نیستن که قبلا بودن... سلامتی رد پا های رو قلب مون ... سلامتی اونایی که میخندن اما ...یه عمر بغض داشتن و هیچ نفهمید ... سلامتی اونایی که برای رفتن اومده بودن سلا متی اونایی که حر مت نون نمک که هیچ ...حرمت خاطراتی که باهاشون داشتیم نگه نداشتن .... سلامتی دختری که به عشقش گفت . .. اگه بمونی میشی بابای پسرم و اگه بری میشی اسم پسرم ...سلامتی اونایی که دوست داشتیم مال ما بشن و جلو چشمون مال یکی دیگه شدن .... سلامتی ی که یه روز قید همه چی رو زد و با تمام وجودش لباتو بوسید ولی وقته رفتن واسه اینکه دلش تنگ نشه میگه...آدمیزاده دیگه هوس میاد سراغش ...سلامتی اونایی که مارو همینجوری هستیم دوسمون دارن وگرنه بهتر از مارو هر ی دوست داره .... سلامتی رفیقی که از پشت خنجر خورد و برگشت لبخند زدو گفت .... بیخیال میدونم نشناختی .... سلام پسرم قشنگ مامان پارسامهر مامان بزرگ شدی و با بزرگ شدنت به وقت و زمان بیشتر از 24 ساعت نیاز دارم که بتونم بیام و واست از الانت بگم . از زمانی که صدای قدم هات تو خونه میپیچه . تو زندگیمون رو عوض کردی . پسرم فکرش هم نمی همچین حس قشنگی رو تجربه کنم . خندیدنت ذوق ت راه رفتنت دویدنت نگاه ت شیر خوردنت همه اینها بهم نفس میده . خدا رو شکر میکنم که تو رو به من داده .اصلا نمیشه کارش رو جبران کرد .هر چقدر بگم بازم کمه . پسرم مامان و بابا خیلی دوستت دارن . همیش. فشفشه و ترقه همه چی که حاضره میمونه یه ادم با حال که باهاش برم امشب و جشن بگیرم. حمید وسایل اتش بازی رو برداشت و به طرف خونه رضا به راه افتاد. روزها بود برای یه همچین شبی نقشه کشیده بود.چشماش برق میزد از شادی.میخواست به رضا نشون بده که چیزی از مرتضی کم ندارد.مرتضی دوست همکلاسی رضا بود .رضا همیشه از باهوشی و زرنگی مرتضی میگفت.حمید میخواست مثل اون باشد.نترس و زرنگ.زنگ خانه رضا را فشار داد. مادر رضا در را باز کرد.صورتش پف کرده و قرمز شده بود.حمید با ن. تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول و کلی هم نصیحتش که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا , گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره. تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت گفت آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.

قبول و کلی هم نصیحتش که مادرته بابا اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه پیر زن رو پیدا , گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟

گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟

دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیر. ع های مرتضی پاشایی,فوت مرتضی پاشایی,مرتضی پاشایی مرد,مرتضی پاشایی,ع های بیمارستان مرتضی پاشایی,مرتضی پاشایی و سرطان,سرطان مرتضی پاشایی,کنسرت مرتضی پاشایی,کما مرتضی پاشایی,ع های مرتضی پاشایی و زنش,زن مرتضی پاشایی, پدر مرحوم مرتضی پاشایی گفت:پسرم عاشق نظام بود. وی ادامه داد:من و خانواده ام همه تا پای جان برای انقلاب جانمان را می دهیم. پدر مرحوم پاشایی با اشاره به سوء استفاده برخی افراد افزود:از عده ای که در این شرایط سعی دارند سوءاستفاده کرده و پسر من را بدنام کنند می گویم؛نکنید.خواهش می کنم نکنید این کارها را و بگذارید روح مرتضی در آرامش باشد. وی با بیان اینکه تمام خانواده ما مداح بوده،ادامه داد:مرتضی از کودکی عاشق بود و روزی که در بیمارستان بستری شد قرار بود به کربلا برود اما نشد. پدر مرحوم پاشایی تصریح کرد:شمارا به های شبی که مرتضی پسرم می خواند؛قسم می دهم که با سو استفاده نام پسرم را لکه دار نکنید و روحش را عذاب ندهید. مردی به یکی از فرزندانش گفت:
ای پسرم میدانی بهشت مجانی است و جهنم را باید با پول ب ی؟
پسر گفت: چگونه پدر؟
پدر جواب داد: جهنم با پول است!
- ی که بازی میکند پول میدهد!
- ی که میخورد پول میدهد!
- ی که سیگار میکشد پول میدهد!
- ی که آهنگ و موسیقی گوش میدهد پول میدهد!
- و ی که به خاطر معصیت سفر میکند پول میدهد!

و ای پسرم بهشت مجانی است چون:
- ی که میخواند، مجانی میخواند
- و ی که روزه میگیرد، مجانی روزه میگیرد
- ی که استغفار می. گزارشگر معروف و قدیمی فوتبال در سریال معمای شاه نقش آفرینی کرده است. پسرم تاج سرم گل پسرم تاحالا کجا بودی چرا زودتر نیومدی خونه ما تاحالاکجا بودی؟ پیش خدا بودی ! پیش خدا بودی یادت هست اندازه عدس بودی یادت هست تو شکم مامان بودی براش دعا میکردی چی میگفتی ؟خودت ما رو انتخاب کردی واومدی خونه ما یا اینکه برات نامه دادیم ودعوتت کردیم اومدی پیش ما مامان فدات بشه فدای قدو قوارت بشه فدای اون چشات بشه *********************************** پسرکم اینا صحبتایی که من همش باهات دارم وهمیشه تو این مدت باهات میکنم وتو هم با شنیدن این حرفای من ک. محمدنوری زاد،رفیق روزهایی است که هر دو درکیهان می نوشتیم. حالا او راهی برگزیده که با من یکی نیست. پسرم، محمدرضا با دیدن مطالب اخیرش نامه ای خطاب به او نوشته که بعد از انتشار دیدمش. انصافا بهتر از پدر… تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید. قبول و کلی هم نصیحتش که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا , گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟ گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟ دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد ز. شهیدی که دلش برای رضا تنگ شده بود پدر شهید می گفت: پسرم ا ین بار که امده بود مرخصی عجله داشت برگرده روز ا گفت: باباجون این قدر دلم برای علی بن موسی الرضا تنگ شده دوست داشتم یکبار دیگه برم مشهد زیارت رضا گفتم : عزیز دلم حالا که وقت هست یه کم دیرتر برو منطقه برو زیارت رضا - پسرم گفت: اخه دلم نمیاد همه بچه هایی که در جبهه ها زیر اتش هستند دلشون میخاد برند زیارت رضا – با همون حسرت رفت جبهه شهید شد و جنازه اش هم برنگشت بعد از سالها زنگ زدند که بچه تون در. کتاب «پرسه در عرصه روزمرگی» با محوریت یادداشت های کوتاه سیدمحمد بهشتی منتشر شد. فرماندار کرج از دیدار با خانواده رضا اوتادی جوان کرجی که در اغت ات روز توسط عوامل ناشناس کشته شد می گوید. سلام پسر قشنگم . تاخیر مامان رو تو نوشتن وبلاگت ببخش . خیلی شیطونی میکنی رسیدگی بیشتری میخای نسبت به روزهای اول تولدت عزیزم. ماشالله جنب و جوش زیادی داری . همش من دنبال شما هستم از این اتاق به اتاق . همش دوست داری بری تو آشپزخونه . چون آشپزخونه لبه داره . میری میشینی رو لبه پایین نمیای . یا میری جلوی ماشین لباسشویی میایستی بیرون هم نمیای. پسر قشنگم دو تا دندون دراورده . تو فک پایین دراورده . قربون دو تا دندونت برم که خیلی قشنگه . وقتی میخندی من عاشق. در روزهایی که گزارشگر قدیمی صدا و سیما با بازی در سریال معمای شاه به سوژه اصلی محافل خبری تبدیل شد واقعیت تلخی از زندگی خصوصی او نمایان شد. تو چرا می جنگی؟ ـ پسرم می پرسد من تفنگم در مشت کوله بارم در پشت بند پوتینم را محکم می بندم مادرم آب و آیینه و قرآن در دست روشنی در دل من می کارد پسرم بار دگر می پرسد: تو چرا می جنگی؟ با تمام دل خود می گویم: تا چراغ از تو نگیرد دشمن محمد رضا عبدالمکیان (ادامه شعرها در ادامه مطلب) می گویند:ملانصرالدین و پسرش در جاده ای در حال قدم زدن بودند. پسر ملا گفت:پدر جان؛پرندگان چگونه می توانند پرواز کنند؟ ملا جواب داد:سوال خوبی کردی ،اما چون جواب آن مفصل است،بعدا برایت توضیح خواهم داد. پسر ملا پرسید:پدر جان رعد و برق چگونه به وجود می آید؟ ملا گفت:پسرم؛الان تو سن کمی داری و توضیحات مرا نمی فهمی.وقتی بزرگتر شدی،برایت توضیح خواهم داد. پسر ملا گفت:پدر جان ابرها چگونه به وجود می آیند؟ ملا جواب داد:جوابش ،نوک زبانم است،ولی به یادم نمی. تحمل درد آمپول : یادم میاد وقتی پسرم ۳ ،۴ ساله بود باید هر چند یکبار برای زدن وا ن به درمانگاه می رفتیم.
طبیعتا مثل خیلی از بچه های کوچک پسرم دل خوشی از آمپول زدن نداشت و همیشه در موقع آمپول زدن اشکش روان بود.
یکبار که مسئولیت بردن پسرم به درمانگاه توسط همسرم به من س شده بود. داشتم فکر می که چگونه می توانم به پسرم یاد بدم که بر ترس و درد ناشی از سوزن غلبه کند. تصمیم گرفتم با تجربه ای که از دوران بچه گی خودم داشتم حداقل بهتر از والدینم عمل کنم: یادم میاد وقتی بچه بودم از آمپول خیلی می ترسیدم و دلداری های مادرم نه تنها کمکی به من نمی کرد بلکه بیشتر من را رنج می داد. چون ایشان مرتبا برای اینکه به من روحیه بده تکرار می کرد ” آمپول اصلا درد نداره…!” و وقتی من درد را حس می یادم میاد که خیلی عصبانی می شدم چون احساس می ناراحتی من برای مادرم مهم نیست و فقط می خواد منو گول بزنه... هر چند که مادرم چنین نیتی نداشت. و این باعث می شد که ترس من از سوزن تا مدتها ادامه پیدا کنه…
خلاصه حالا می خواستم در این موقعیت توانایی خودم رو در تربیت بچه خودم امتحان کنم و به پسرم یاد بدم که چطور تحمل خودش رو بالا ببره! بنابراین بهش توضیح دادم که الان داریم به درمانگاه می رویم و قراره که یک یا دو آمپول بهش بزنند… ح نگرانی و دلهره را می شد در چهره پسرم دید در ادامه توضیح دادم که این تجربه دردناکی خواهد بود. ادامه داستان رادر ادامه مطلب بخوانید ...  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودع ، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com این زن جوان درحالی که به شدت در دادگاه گریه می کرد و از پسر کوچکش می خواست تا به آغوش او برود، گفت: وقتی از عصبانیت به شوهرم گفتم می خواهم خودم و پسرم را بکشم، نگاهی به من کرد و گفت یک سگ کمتر! همین حرفش آن قدر من را عصبانی کرد که اسید را روی او ریختم. دختر نیستم , همیشه خانواده پشتم باشن من پسرم دختر نیستم , 50000 تا فرند داشته باشم
دختر نیستم روزانه 30,40نفر سعی کنن

باهام دوست شن ومنم با ناز بگم "نَه"
نه عزیزم, من پسرم: پسر بودن، یعنی مامان بابا تا دبستان؛ پسر بودن یعنی فقط 2 بار فرصت برای کنکور! پسر بودن یعنی 2 سال سربازی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پسر بودن یعنی فکر پیدا کار برای ساختن آینده .... دنیای پسرا پر از پیراهن های مردونه و تنهایی و رفیقاشونِ! پر از تلاش برای مخفی غماشون ....

من پسر. تهیه کننده مستند «پسرم سلمان» گفت: خاستگاه جشنواره عمار، دیده شدن آثاری است که در دیگر جشنواره ها دیده نمی شوند. چند روز پیش پسرم که در لندن اقامت دارد، به جای منچستر به پاریس رفته بود تا یکی از بازی های پی اس جی را تماشا کند. چرا پاریس؟ چون این شهر همه چیز در خود دارد. روح جوانی، نشاط، جادو و باید بگویم که مکانی فوق العاده است. به ماه رمضان امید بسته ام.... نه اینکه فکر کنی معجزه ای رخ می دهد نه.... موسم معجزه ها گذشته است... همین که صدای دعای سحر بپیچد توی هال از پنجره باز با یک نسیم خنک دم صبح ....همین که صدای ربنا بتابد به تسبیح بلوری ام....همین که افطار بپزم.... همین که همسرم زولبیا ب د... همین ها.... من به همین مختصرها قناعت دارم.... من مباداهای معنوی را از سر گذرانده ام و به همین اندک ها بسنده ام.... به حرم رفتن هایم با پسر کوچکم..به جواب دادن به سوالهایش وسط دعاها... پیله خلوت و سک. پسره به مادرش گفت : با این قیافه ترسناکت چرا اومدی مدرسه ؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودی ، نمی خواستم گرسنه بمونی. پسر گفت : ای کاش نمیومدی تا باعث خج و شرمندگی من نشی ... همیشه از چهره مادرش با یک چشم خج می کشید. چند سال بعد پسر در یک شهر دیگه قبول شد و همون جا کار پیدا کرد و ازدواج کرد و بچه دار شد. خبر به گوش مادر رسید. مادر گفت بیا تا عروس و نوه هامو ببینم. اما پسر می ترسید که زنش و بچش از دیدن پیر زن با یک چشم بترسن. چند سال بعد به پسره خبر دادن مادرت مر. مهر نوشت ، معاون ، اجتماعی و امنیتی استانداری اسان جنوبی گفت: مردم و دستگاه های اجرایی نباید در گرفتاری ها و روزمرگی ها، دفاع مقدس را فراموش کنند. میگویند: مردی بود قرآن میخواند واز معنی قرآن هیچی نمیفهمید .
پس پسرکوچکش از پدرش پرسید چه فایده ای دارد قرآن میخوانی بدون اینکه معنی آن ربفهمی .
پدر گفت پسرم سبدی بگیر واز آب دریا پرکن وبرایم بیاور .
پسر به پدرش گفت که غیر ممکن است که آب درسبد باقی بماند .
پدر گفت امتحان کن پسرم .پسر سبدی که درآن زغال میگذاشتند گرفت ورفت بطرف دریا وامتحان کرد سبدرازیرآب زد وبسرعت بطرف پدرش دوید ولی همه آبها از سبد ریخت وهیچ آبی در سبد باقی نماند .پس به پدرش گفت که هیچ فایده ای ندارد .
پدرش گفت دوباره امتحان کن پسرم .سپس دوباره امتحان کرد ولی موفق نشد که آب رابرای پدر بیاورد .برای بار سوم وچهارم وپنجم هم امتحان کرد تا اینکه خسته شد وبه پدرش گفت که غیر ممکن است که سبد از آب پرشود .سپس پدر به پسرش گفت سبد قبلا چطور بود .
اینجا بود که پسرک متوجه شد به پدرش گفت بله پدر قبلا سبد از باقیمانده های زغال کثیف وسیاه بود ولی الان سبد پاک وتمیز شده است .سپس پدر به پسرش گفت این حداقل کاری است که قرآن برای قلبت انجام میدهد .
وخواندن قرآن همچون دریا ات راپاک میکند اگرچه هیچی از آن حفظ نباشی ومعنی اش رانفهمی. جیووانی سیمئونه، پسر ارشد دیگو سیمئونه سال فوق العاده ای را در جنووا سپری کرده است؛ هرچند که جنووا امسال در رده های پایین ج سری آ دست و پا می زند. برگرفته از مجموعه داستان "تیمار غریبان"

((چند پر پونه))
آقای گفت باید از پسرت جدا زندگی کنی. گفت بهتره پسرت بره خوابگاهِ بیماران روانی. گفت باید هر روز شنا کنی. پیاده روی کنی. گفتم پسر من روانی نیست خیلی هم آقاست. گفت دیپرشن مزمن، یک بیما ریِ روانی است. پسرم خیلی هم آقاست فقط قیافه اش عین آینه ی دق است.
تابستان ها بالکن ما خیلی باصفاست گل می کارم شمعدانی، اطلسی. پونه می کارم. پسرم چند پر پونه با ماست دوست دارد. می روم هوا خوری، اول بوی شمعدانی می آید، بعد تلخی و گسیِ اطلسی ها، نفس عمیق که بکشی عطر پونه گیج و دلتنگ ات کرده...
((مرضیه ستوده)) بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید... ادامه مطلب برگرفته از مجموعه داستان "تیمار غریبان"

((چند پر پونه))
آقای گفت باید از پسرت جدا زندگی کنی. گفت بهتره پسرت بره خوابگاهِ بیماران روانی. گفت باید هر روز شنا کنی. پیاده روی کنی. گفتم پسر من روانی نیست خیلی هم آقاست. گفت دیپرشن مزمن، یک بیما ریِ روانی است. پسرم خیلی هم آقاست فقط قیافه اش عین آینه ی دق است.
تابستان ها بالکن ما خیلی باصفاست گل می کارم شمعدانی، اطلسی. پونه می کارم. پسرم چند پر پونه با ماست دوست دارد. می روم هوا خوری، اول بوی شمعدانی می آید، بعد تلخی و گسیِ اطلسی ها، نفس عمیق که بکشی عطر پونه گیج و دلتنگ ات کرده...
((مرضیه ستوده)) بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید... ادامه مطلب آدم که زیادی شاد باشه بهش میگن سر خوش یکم سنگین باش لطفا... پسر ۱۶ساله از مادرش پرسید: مامان برای تولد۱۸ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ چی کاﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟ ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ، ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕ ﺑﯿﻤﺎﺭی قلبی ﺩﺍﺭﻩ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎمان ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟ. تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول و کلی هم نصیحتش که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا , گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,
شروع کرد با ذوق به صدا پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید
حالا از من هی غلط واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی
آ چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال , هر چند که پسرش خیلی ... بود.
اومدم از پیرزنه خ ظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!! :)))
ابوالفضل پورعرب معتقد است: در حال حاضر فضای بازیگری بهتر شده است و ما بازیگران باید شهامت تعریف از…
امین حیایی بازیگر مطرح سینما در جشنواره سی و ششم فجر با دو «شعله ور» و «دارکوب» حضور پیدا… رفته بودیـــــــم شبی سمت حرم یادت هست
خواستم مثــل کبوتـــــــــــــر بپرم یادت هست
رنگ و رو رفتــــه تـرین تــــاقچه خانــــه ی مان
مهر و تسبیــــــــح وکتاب پدرم یــــادت هست
خانـــــه ی کوچکمان کاهگلی بــــــــود، جنون
در همان خانه شبی زد به سرم یادت هست
قصدکـــــــردم که بگــیـــــــرم نفس دشمن را
و جگرگاه ستــــــــــــــم را بــدرم یادت هست
خواهر کوچک من تنــــد قدم بــــــر می داشت
گریه می کرد که . ((به نقل از وبلاگ ورزش +تندرستی =زندگی)) من خیلی علاقمندم که پسرم یک ورزشکار خوب در حد المپیک شود. باید چیکار کنم؟ نمی دونم در کدام ورزش می تواند موفق شود؟ آیا تنها تمرین و تلاش می تواند باعث شود که پسرم قهرمان شود؟ البته تمرین و تلاش و پشتکار لازمه موفقیت در هر کاری می باشد. اما شرط رسیدن به قهرمانی در رشته های ورزشی در سطوح بالا مانند المپیک ..................
جهت مطالعه کامل به ادامه مطلب بروید خدا اون روز رو نیاره ولی فک کنم اگه یه روز بخوام به بچه م در مورد قضیه های عشق و عاشقی نصیحت کنم میگمببین پسرم برنده ی واقعی اینجور داستانا همیشه ی بوده که ی تر عمل کرده سلام پسرم . اول بگم عنوان امشب رو بابا انتخاب کرد . الان بغل بابا هستی و شدیدا بی خو اصلا نمیخو شب ها بابا کلی باهات بازی میکنه . بابا الان داره باهات حرف میزنه تو هم واسش میخندی . دل درد داری همش . این دل درد نمیخاد دست از تو برداره . خیلی نگرانتم .. بابا میگه اینقدر حساس نشو . بابا تند تند خمیازه میکشه اما از خواب خبری نیست . چون پنج شنبه و ها بابا بیداره با ما . بقیه روزها بخاطر اینکه میره سر کار سعی میکنم بیدارش نکنم . میزاریم شب ها بخوابه . بابا خیلی دوستت داره عمرا تا حالا بیدار نمونده تا ۵ صبح واسه من ههههههه. آخه من خیلی دوست داشتم بابا بیدار بمونه با هم سینمایی ببینیم اما همیشه میخو د بیشتر از ۱۲:۳۰ شب بیدار نمیموند . پسرم ۳ روز دیگه وا ن ۴ ماهگی داری و من خیلی ناراحتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم خیلی زیاد . کاش دردت نگیره کاش کلافه نشی کاش اذیییت نشی ...... نگرانممممممممممممم آخه وا ن ۲ ماهگی خیلی بد بود وایییی من پاهاتو گرفته بودم انگار تیر خورد تو قلبم وقتی سوزن رفت تو پای تو . دوستت دارم پسر قشنگم داری گریه میکنی من باید برم تا بابا رو کلافه نکردی . بوسسسسسسسس سلام یکی دو روزی میشد که نبود ب نصفه شب از مأموریت اومد. صبح بیدار شد و کارهاشو انجام داد و رفت. میره سی دل خودش .. به پسرم گفت نمیای؟!.. أینم گفت مامان و خواهرم تنهان.. گفت میل خودت... بیا بریم هوا خوری...بعد رفتنش ی اعتی اینا گریه که مامان تعطیلات ما آ هفته هاست میزاره میره... ماهم دوست داریم بریم پارک و تفریح و اینا... قشنگ راه میفته بی تفاوت میره ویلاش !.... جالبه ..خیلی جالبه تفریح ما شده موندن بین راه دهات و تهران ... کیفا باز نشده دوباره بسته میشه ... آ.