خاطرات آقا نقاشی یک

مستند «خاطرات یک بالکن» با هدف معرفی و بررسی تاریخچه یکی از مهمترین میدان های شهر قزوین در سیمای مرکز قزوین تولید می شود. مدرسه برای افراد بیشماری تداعی کننده خاطرات خوب و زیبایی است که در هر سنی یادآوری آن ها برایشان لحظات شیرینی را می سازد. آیا به عنوان والدین یک دانش آموز می دانید چگونه می توانید به فرندانتان در راه ب علم و دانش بهتر و بیشتر کمک کنید که در آینده خاطرات زیبا و خوبی از دوران مدرسه اش در ذهن داشته باشد توییتر رو دی اکتیو تا اطلاع ثانوے، تا بعد اتمام دوره آموزشی. میگن حذف میشه، ولی مهم نیست. توییتر هم شده فضایی برای خودنمایی بی سوادها مع الاسف. دوست داشتم خارج از فضای توییتر با چند نفرشون دوست بشم. یکی شون از قضا یک همکار عالی میشد برای موضوع جامعه شناسی سازمان. اما خب مهم نیست. باری است که باید تنها به دوش بکشم. بعضیاشونم واقعا با معرفت بودن، ولی خب احتمالا دیگه نبینمشون. از این پس به چیزهای مهم تری فکر می کنم؛ به ستاره، روحان، نسرین و خاطرات .
دست می بَرم بین خاطرات به روزهای دور و تکه ای بیرون میکشم صدای خنده ی تو از پنجره بیرون می زند ظهرِ گرمترین روز تابستان است درست همان لحظه که عشق شبیه افتادن سیب های درخت در حوض به قلب هایمان افتاد، تکه تکه از خاطرات بیرون میکشم شاخه های خشکیده ی رُز پیراهن های گلدار سنجاق های سر بیت بیت شعرهای عاشقانه ترانه های قدیمی بادبادک های رنگی شمع های تولد های دونفره اشک ها لبخند ها تمام اولین ها بهار، باران، برف، کوچه، تابستان، پرسه، شب... تمام میشود دستهایم خالی باز می گردند و صداب خنده ی تو آرام آرام از گوشه ی دَر بیرون می رود راستی، عشق دروغ عجیبی است که هیچ نه از گفتنش پشیمان است و نه از شنیدنش... دستهایم را از خاطرات بیرون می کشم و رس حرف های در گلو مانده را به چشمهایم می سپارم...
هانی محمدی یازدهمین حضور بین المللی سینمایی «خاطرات پاییزی» به کارگردانی علی ف و ویکتور ویلهلم در هشتمین دوره جشنواره پنج قاره ونزوئلا (ficocc) خواهد بود. خاطرات را باید سطل سطل . . ازچاه زندگی بیرون کشید . . . !

خاطرات نه سر دارند و نه ته . . . بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . .

میرسند . . . ... گاهی وسط یک فکر . . . !

گاهی وسط یک خیابان . . .

سردت می کنند . . . داغت میکنند . . .

رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . .

خاطرات تمام نمی شوند . . .

تمامت می کنند!!! از وبلاگ بوی بارون عنوان روز: انقلاب ی حکومت جهانی حضرت مهدی ع از جمله فعالیتهای قابل اجراء در این روز میتوان به : قصه گویی با عنوان با خاطرات انقلاب معرفی وقایع انقلاب با عنوان در آن روزها که نبودیم - معرفی شخصیت و نقش او در بیداری مردم در سال 42 و الگو گرفتن از او - کاردستی با عنوان لاله های انقلاب اجرای ایستگاه ادبی با عنوان با خاطرات آن روزها در کوچه های انقلاب - اجرای مسابقه با عنوان شعارهای انقل عنوان روز: انقلاب ی حکومت جهانی حضرت مهدی ع از جمله فعالیتهای قابل اجراء در این روز میتوان به : قصه گویی با عنوان با خاطرات انقلاب معرفی وقایع انقلاب با عنوان در آن روزها که نبودیم - معرفی شخصیت و نقش او در بیداری مردم در سال 42 و الگو گرفتن از او - کاردستی با عنوان لاله های انقلاب اجرای ایستگاه ادبی با عنوان با خاطرات آن روزها در کوچه های انقلاب - اجرای مسابقه با عنوان شعارهای انقل مندهلیز های سکوت ...لبخند مات زندگی... در این میان شعر های با تو بودن از صف خاطرات خالی میشوند... سر نوشت برگ دیگری را به اغوش می کشد ... نفس هایت کیش ومات این سیاهی را خالی می کنند... این بار تو بازیچه سرنوشت خواهی بود...سهم تو از خاطرات نئون بازی میشود... در این میانشبرنگ ارزو های پوچ خواهم بود ... خاطرات سر فصلی از ارزوهامی شوند که طعم تلخ سکوت را بلعیدند... صابر تعریف می کرد که روز اول پادگان چطور بوده، چقدر معطلی داشته و در مقابل صفر یک شبیه هتل هست یا نه؟ حامد هیجان زده شده بود و پشت بند خاطرات صابر، خاطرات خودش از صفر یک را تعریف می کرد و بابا رفته بود به خاطرات جوانی اش، این وسط صابر یک سئوال کنکوری پرسید از سربازان قدیم: نماد نظم نیروهای نظامی چیه؟ بابا اون طرف اتاق متفکر نشسته بود و حامد داشت به مغزش فشار می آورد و از این طرف من به اش تقلب می رسوندم که سمانه گفت: مراسم صبحگاهی؟ ایول! درست بود . یادته بعد اینکه با هم آشتی کردیم خودت اومدی و یکی از تمرین ها رو برام حل کردی؟ اصلا فهمیدی بعدش چی شد؟یه دفعه همه ی کلاس ترکید که آره رزی و خانوم گلی آشتی .اون لحظه از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شده بود... ((این بادی که راه انداختی فقط می تونه برگ های زرد خاطرات ناراحت کننده ی رو از روی درخت وجودم ه ، خانوم گلی امکان نداره برگهای سبز خاطرات خوشحال کننده ی رو ه... باید طوفان راه بندازی تا فراموشت کنم ، آخه خاطرات تو ، توی این درخت ریشه ، این ریشه ها اون قدر قوی و بزرگن که درخت خاطراتت محکم به زمین زندگی من چسبیده و امکان نداره کنده بشه. فقط باید طوفان راه بندازی و طوفان اینه که منُ بکشی وگرنه فراموش نمیشی... بادی که راه انداختی خیلی کم جونه خانوم گلی من.)) بعد از 14 سال دوباره به اتاق کودکی هام برگشتم..به اتاق قصه های پدرم قصه دختر شاه پریون...قصه هایی که همیشه شاد بودن و پایان خوشی داشتن اتاق خاطراتم خاطرات زیبا ی کودکی ،اتاق شیطنت ها و بوسه و بغل ها.. و قصه خواستن های مکرر اما افسوس که قصه گویش رفت و کتاب قصه رو بست. به نام حضرت دوست سلام نمیدانم این روزها کجا هستی اصلا هستی یا نیستی نمیدانم بهت خوش میگذرد یا نمیگذرد نمیدانم کجا هستی نمیدانم با که هستی نمیدانم که لبخند بر لبانت هست نمیدانم یاد من هستی یا که نه نمیدانم اصلا هیچ نمیدانم تا کنون هم از ی سراغت را نگرفته ام و گاهی به خوابم میای و به یادم میفتی و آن روز دلم خاطرات را ورق میزند همه خاطرات قشنگ و قشنگ وقشنگ بود البته نازیباییهای هم داشت ولی.. رمز این نوشته پسوند فامیلتون هست به فارسی تایپ کنید هواداران آرسنال در بازی ب تیمشان در اقدامی عجیب از آقای سرمربی خواستند که با آرسنال خداحافظی کند.   نوشته تصویر؛ هواداران آرسنال: “آرسن، ممنون از خاطرات؛ اما الان وقت خداحافظیه” اولین بار در پارس فوتبال خبرگزاری فوتبال ایران parsfootball پدیدار شد. حس خوبی داشت دیدن نتیجه ی این . شخصیت های اصلی داستان، با وجود اینکه خاطراتشون رو فراموش همونی که بودن باقی موندن: دوباره همون راهی رو رفتن که خاطرات مربوط بهش رو پاک کرده بودن،باز هم به همون چیزهایی علاقه مند شدن که قبل از پاک حافظه شون بهش علاقه داشتن:) انگار آدم یه بعدی فراتر از حافظه داره. یه چیز گنگی توی بود، معلوم نبود که این بعد فراتر چیه؟ آتنا میگه بعد فراتری وجود نداره، و خاطرات پاک نشده بودن. در واقع میگه تاثیری که خاطرات بر ذهن این آد. مجموعه خاطرات طنز!!!(سری اول)
هوا خیلی سرد بود. از بلندگو اعلام د جمع شوید جلوی تدارکات و پتو بگیرید. فرمانده گردان با صدای بلند گفت: «کی سردشه؟»
همه جواب دادند: «دشمن»
فرمانده گفت: «احسنت، احسنت. معلوم می شود هیچکدام سردتان نیست. بفرمایید بروید دنبال کارهایتان. پتویی نداریم که به شما بدهیم»
داد همه رفت به آسمان. البته شوخی بود. ادامه خاطرات در ادامه مطلب.... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هر ی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم. بیان خاطرات توسط حاج اقای نعمتی 
.بخشی از دفترچه خاطرات ملک عبدالله پادشاه عربستان...
این ایرانیها مردم عجیبی هستن!!
را 1400 سال پیش به زور شمشیر در حلق نیاکانشان کردیم
،امروز آنها ادعا دارند از ما مسلمان ترند
،روزی پنج مرتبه به سوی خاک عربستان ا راست میشوند،به عربی دعا میخوانند،بر روی پرچمشان عربی نوشته شده،
نامهای عربی بر روی فرزندانشان میگذارند
،اسطورهایشان همه عرب هستن
،وقتی ما در جشن و شادی هستیم آنها برای اجداد ما سوگواری میکنند برای دفاع و حمایت ا. همشهری آنلاین: مجموعه ای از نامه ها و خاطرات «گوستاو فلوبر»، «مارسل پروست» و «ویکتور هوگو» چوب حراج می خورد. داستان های پدر بزرگ مجموعه خاطرات مرحوم سید عسگری میرکمالی می باشد که سال های پیش برای نوه اش سید رضا تعریف کرده بود ، به گفته سید رضا تنهایی پدر بزرگ موجب شد که او شب ها در خانه اش بخوابد و چون پدر بزرگ تلویزیون نداشت که او را سر گرم کند به نوه اش می گوید که اگر هر شب پیش من بیایی خاطراتی برایت تعریف می کنم که بسیار بهتر از های تلویزیون است سید رضا قبول می کند و پدر بزرگ هر شب داستانی زیبا برای وی تعریف می کند تا اینکه پدر بزرگ فوت می کند و سید ر. الان یاد خاطرات بچگیام افتادم .
.
شاید برایه شماها هم پیش اومده باشه .
.
بچه که بودیم .تولدمون که میشد کادوهارو یادتونه که فکو فامیل برامون میاوردن ؟.
.
پارچو لیوان .سرویس قابلمه .ظرف پیر ......و از همین جور چیزا .
.
.
من همیشه شاکی میشدم .میگفتم اااا مگه کورید نمیبینید که من همش 7 سالمه ؟!!! اینارو میخام چی کار اخه؟.
.
هیچی دیگه مامانمم قاطی میکرد برام میبردتم ظرف فلفل رو برمیداشت خالی میکرد تو حلقم که حرفایه زشت نزنم .روزهای عجیبی را از سر گذر م.بی خاطره ترین سالها .
واقعا بی یادگاری.
بعضی وقتا حالم رو گرفتی ،ح رو گرفتم.
اما
هیچ خاطره ای ندارد ذهن مشوشم .
کناره پنجره نشستم و به دیوارهای نم ناک این روزها مینگرم . از نم نم باران بوی آجر گداخته خاطرات غریبی را به ذهنم میکِشاندو می کُوشاند یادگارهای قدیم را.عجیب است که بازهم پنجره ها خیس میشوند از شرافت پاییز و شرم برگهای ریز ریز شده که زرد و بی روح فقط خِرت خِرت کنان زیر پای دوست فریاد آ را ،ن. من بلای عشق تو بر جان یدم ای حسین
آمدم تا کربلا اما خمیدم ای حسین

ماجرای این سفر را ای برادر جان بخوان
از سیاهی تن و موی سفیدم ای حسین

آن وداع آ ت هرگز نرفت از خاطرم
از کنارم رفتی از تو دل ب ای حسین

داغ هجده یوسف بی سر به دل دارم ولی
غیر زیبایی که من چیزی ندیدم ای حسین

کوفه قصدش بود تا خوارم کند اما اخا
تو ز نی دیدی شهامت آف ای حسین

خاطرات شام آتش می زند بر جان و دل
ناسزاها بود که ، آنجا شنیدم ای حسین

مجلس نا محرمان ، شد خاک عالم بر سرم
تا که در طشت طلا راس تو دیدم ای حسین

تو به روی من نیاور ، چون خج می کشم
بی رقیه تا مزار تو رسیدم ای حسین

شاعر : رضا رسول زاده سلام به همه رفقای دوره دانشجویی. اونایی که گاهی میخوان بدونن ما هنوز زنده هستیم یا نه؟ یه سری به این وب می زنن. امیدوارم همتون خوب و بهتر از اون موقع باشید. از هر لحاظ. امشب آغاز هفت وحدته. به همه عزیزان تبریک میگم. یه مدت بود قصد داشتم خاطرات رو اینجا بنویسم اما نمی دونم چه شد که نشد؟! هنوز رو حرفم هستم. مخصوصا از موقعی که حاج آقا خاطره رفته تو نخ خاطرات، بیشتر علاقمند شدم... باورم نمیشه. بیست سال نقاشی کشیدم و با نقاشی بزرگ شدم، اما هنوز وسایل نقاشی می بینم و رنگ می بینم و به این فکر می کنم که برم نقاشی بگیرم ته دلم یجوری میشه و دلم قنج میره و از اشتیاق جیشم میگیره. -رفاقت یعنی زندگی -رفاقت یعنی خون دل خوردن -رفاقت یعنی زیر دیوار آرزو مردن -رفاقت یعنی در دریای معرفت غرق شدن ولی از پل نامردی رد نشدن -رفاقت یعنی مونس تنهایی ها -رفاقت یعنی در آرزوی دیدار ی به انتظار نشستن -رفاقت یعنی عسل(شیرین ترین چیزی زندگی) -رفاقت یعنی بد تر اززهر(تلخ ترین خاطرات زندگی از دوستان نامرد) -رفاقت یعنی شادی یا غم زندگی -رفاقت یعنی دفتر خاطرات پر از خاطرات شیرین -رفاقت یعنی یکبار آشنایی برای همیشه بدون تاریخ وزمان -رفاقت یعنی دریغ ن گفتن جمله ی(دوستت دارم)از یکدیگر. - رفاقت یعنی قدر همدیگر را بدانیم تا هیچ وقت حسرت گذشته را نخوریم -رفاقت یعنی دوست داشتن در وقت با هم بودن نه حسرت در وقت نبودن -رفاقت یعنی یک روح در دو جسم -رفاقت یعنی خنده در زندگی وگریه پس از مرگ نه فقط گریه پس از مرگ -رفاقت یعنی درمان زندگی نه نوش دارو پس از مرگ -وخلاصه رفاقت یعنی دو روز دینا باهم بودن بدون تکبر .بدون غرور +دلتنگم ، دلتنگ ... دیگر شمار روزهایش از دستم در رفته است. اما می دانم 3 سال گذشته است. 3 سال از نبودت. 3 سال از رفتنت. 3 سال است که بی تو نفس می کشم. 3 سال از حضور نداری. آری.سومین سالگردت است. .. دلتنگم ... دلتنگ خاطرات ... خاطراتی که گاه گم می شوند در گذر زمان. و من در حسرت تکرار خاطرات با تو بودنم. زود رفتی ، قبول کن. خیلی زود ... سال 90 را خوب به یاد دارم ، چه سال بدی برای من بود. یکی از بدترین خاطراتم شکل گرفت. و مرا در حسرت یک چیز گذاشت ... و من تا آ عمر در حسرتش. +دلتنگم ، دلتنگ ... دیگر شمار روزهایش از دستم در رفته است. اما می دانم 3 سال گذشته است. 3 سال از نبودت. 3 سال از رفتنت. 3 سال است که بی تو نفس می کشم. 3 سال از حضور نداری. آری.سومین سالگردت است. .. دلتنگم ... دلتنگ خاطرات ... خاطراتی که گاه گم می شوند در گذر زمان. و من در حسرت تکرار خاطرات با تو بودنم. زود رفتی ، قبول کن. خیلی زود ... سال 90 را خوب به یاد دارم ، چه سال بدی برای من بود. یکی از بدترین خاطراتم شکل گرفت. و مرا در حسرت یک چیز گذاشت ... و من تا آ عمر در حسرتش. خدارو شکر از تعطیلات نوروز بیشترین استفاده سفری رو کردیم. همه این سفرها هم بسیار بسیار دلچسب بود حقیقتا. زهراجان هم که در آستانه راه رفتن بود، با سفر به جنوب شرایط تمرین راه نوردی، برایش فراهم شد. و او هم از این شرایط کمال استفاده رو میکرد. ریحانه جان هم بسیار همراه بود و شیرینی سفر رو برامون دو چندان کرد. لحظه سال تحویل رو بعد از چهار سال، با مامان بابا گذروندیم که خیلی چسبید. خاطرات سفر رو خلاصه وار مینویسم تا از قاب ذهنم پاک نشه. هرچند هرکدو. سبحان:نازی میدونی رمز خواب خوب چیه؟ من:ستاره ها رو بشمری، به خاطرات خوبت فکر کنی،خاطرات بدتو فراموش کنی،آرامش داشته باشی،... (و دوساعت فلسفه بافی از مسائل مربوط به خواب!) سبحان:نه بابا چرا چرت میگی؟ من:پس چی؟ سبحان:جیش، بوس، لالا! من: - با وجود همه شور و اشتیاقی که وقتی هم سنش بودم واسه بزرگ شدن داشتم، دلم تنگ شده واسه روزایی که رمز خواب خوب فقط سه کلمه بود: جیش، بوس، لالا... پ.ن:هیچی باحال تر از این نیست که بیای ببینی 14 تا نظر داری! ممنونم دوست جان! غیبتت را بخشودیم با این حرکت زیبایت!:-*:-* خاطرات نرگس بهمن آبادی متولد سال ۱۳۶۳ یادش بخیر... دهه فجر هر سال، تو مدرسه غوغایی میشد ... همه بچه ها مشغول تزیین کلاس و رو مه دیواری میشدیم. سال سوم راهنمایی بودم که قرار گذاشتیم تو مدرسه، ایستگاه صلواتی راه بندازیم. من و چند تا از بچه های کلاس، چند تا گونی رو پر از خاک کردیم و یه سنگر درست کردیم و با یک جعبه تو همه کلاس ها رفتیم و واسه ایستگاه صلواتی مون کمک مالی جمع میکردیم. اون سال ۱۰ روز دهه فجر، ایستگاه صلواتی ما تو زنگ های تفریح ب ا بود و یکی از بهترین خاطرات دهه فجر من رو رقم زد.
احساستو با مداد بنویس...بذار فرصت پاک اونایی که نمی خوای حس کنیو داشته باشیمث زدن اتود اولیه ی یه نقاشی...آروم و بدون فشار قلمتو بکش...نذار ردش رو کاغذ ذهنت بمونه...آخه اگه روش رد بندازی یا با خ ر بنویسیش و بعد بخوای ی یا چیزیو از توش پاک کنی مجبور میشی خط بزنیشاونوقته که فقط زشت ترش می کنیآخه می دونی.... همون خط خوردگیاس که میشن یه مشت خاطرات بد....همونایی که حتی اگه با لاک غلط گیرم بپوشونیشون.... بازم بد جوری به چشم میان....خلاصه دیگه هیچ وقت ولت نمی ک. روزهاییست که دیگر عاشق ی نشده ام ! روزهاییست که دگر نمیخندم ، روزهاییست که حتی به خودم هم نمیرسم اما حس میکنم کم کم دارم عاشق میشوم ن اشتباه فکر نکن من عاشق سیاهی شب ، سفیدی ذغال قلیان ، غروب آفتاب در عصر روز شده ام عاشق گور ی شده ام که آ نفمید سفید است با خط های سیاه و یا سیاه است با خط های سفید . شعار نمیدهم واقعا روزگارم چنین است اصلا در یک جمله خلاصه کنم عاشق تنهایی شده ام ، تنهایی که پر از یاد و خاطرات توست تنهایی که ... الآن تقریبا 10 ماهی میشود. خاطرات سفیر، داستان سیر و سلوک عارفانه دختری است ایرانی در قلب لائیسم دنیا، فرانسه. پربیراه نیست که بگویم هم نوایی ایدئولوژیک و منطق و قلمش، بیشتر از سخنرانی های احمد خاتمی نسل من را به تکبیر گفتن وا می دارد و بر هر ایرانی مسلمان و غیر مسلمانی خواندنش واجب...
#معرفی کتاب #نمایشگاه کتاب نیستی، طی این راه زجرم می دهد
خاطرات سرد آذر ماه زجرم می دهد
خاطرات قهوه خوردنها و فال قهوه در
کافه های دنج کرمانشاه زجرم می دهد
باز کن آغوش خود را تا کمی گرمم شود
راهروی سرد زجرم می دهد
بیشتر از حال و روز خود برای من بگو!
جمله های مبهم کوتاه زجرم می دهد
دوستم یک هفته پیش، از من سراغت را گرفت
راستش این خیل خاطر خواه زجرم می دهد
***
بودی و حال تمام شعرهایم خوب بود
نیستی، این عاشقانه آه... زجرم می دهد زینب اکبری. بالا ه روز رفتن من و تموم شدن عمر این وبلاگ رسید. 9سال از سال 86تا 95 بدون وقفه حتی در خدمت و سخت ترین روزهای زندگیم اینجا گذروندم خاطرات خوبم با چلسی خاطرات تلخ همشون رفتند راستش باوجود روفرم بودن چلسی دیگه وقت و انگیزه سابق رو تو خودم برای ادامه دادن نمی بینم. چلسی خیلی وقته واسه من خاطره شده خاطره اسطوره هامون بیشتر ازاینکه با چلسی این دوران حال کنم با چلسی دوران قدیم خاطره بازی می کنم پس بهتره برم. بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسبهای چوبکیخاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترندکاش اولین روز دبستان بازگردد
کودکی ها شاد وخندان بازگردبازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسبهای چوبکیخاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترنددرسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود «جهت خواندن ادامه شعر به ادامه مطلب رجوع فرمایید»